این وب لاگ در هفته ی اول آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه ساخته شد .
خیلی از شهرهای ایران رو دیده و حتی در بعضی از آنها بیش از شش ماه هم ماندم .

مثلادر گناوه و جزیزه خارک سه ماه با خانواده ام زندگی کردم در کاشان نزدیک یک

سال و نیم، در اصفهان  دوماه ، که در نزد خاله ام بودم و در تهران بیش از شش ماه

وهمچنین در کشورهایی مثل هند ، دبی ،بحرین ، مالزی ، تایلند و چین و حتی قطر

ولی راستش هیچ جاخونه و شهر اصلی و جاییکه بهش تعلق داری نمیشه آدم در محله یادر شهر

کوچکش شناخته شده و مورداحترامه .هر گاه به نانوایی سنگکی می ری نانوا بااحترام خاصی

بهت اشاره میکنه و میگه شما لازم نیست در صف بایستی ،تشریف ببریدوچنددقیقه ی دیگر بیایید

تا نان هاراتحویلتون بدم .( البته با حفظ نوبت )

برای انجام کاری به شهرداری میری و کارمند اون بخش مربوطه  از پشت میز ش بلند میشه وبا احترام

سلام واحوالپرسی وتعظیمی میکنه و میگه درخدمتم خانم نازبوی!برای تعمیر ماشین به تعمیرگاه میری

واستادکارباتعجب بهت میگه خوب زنگ میزدین تاشاگردرو بفرستم ماشین روبیاره چرا خودتون زحمت

کشیدید؟طرف می دونه که تو دقیقا از چه بن و ریشه ای هستی و ننه بابای تو و اجدادت چه کسانی

هستندو توچطور توانستی باهزارخویشتن داری یک عمر آبرومندوحلالخور زندگی کنی.دربیشترکارهایی

که به همشهریانت رجوع می کنی درچنددقیقه و ساعت ویادو سه روز اول و نهایتادر هفته ی اول کارت

درست میشه اما امان از وقتی که درشهری غریب باشی و شخص ندونه که تو از کجاآمده ای.

هزار وصله پینه بهت چسبونده میشه و تو مدام مجبوری که کارتهای شناسایی اصلی وجعلی که تو

از شدت حقارت تصمیم به درست کردن آنها گرفته ای نشونشون بدی و واسشون توضیح دهی که

والله من آدم بی ریشه ای نیستم . من یک عمر آبرومندانه در شهرم زندگی کرده ام وبرای فرار کردن

ازگندوکثافت کاری هایی که در فامیل و شهرم به بار آوردم به این شهر غریب پناهنده نشدم !!

بخدامنم واسه خودم روزی برو بیایی داشتم و همه برایم احترام قایل بودن !!

راستش خوش حالم .اینرورزهاخیلی خوشحالم که سرانجام فهمیدم خوشنام و آبرومندبودن یعنی چه؟

فهمیدم عفیف و با صداقت و حلالخور ی زندگی کردن چه مزایایی داره؟

خدارو شکرکه از طر یق دوستی فهمیدم که در اجتماعم چه وجهه ای دارم .شکر که سالم و دلشاد

درکنار همشهریان و خانواده ی مهربان و دوستان عزیزی هستم که یک عمر محبت مرا در دل زنده

نگه داشته اند.شکرکه من سالم و دلشاد در کنار این همه لذت و موهبت هستم .

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

شکر که امروز هم به خیر وخوبی به پیایان رسید.آخرین امتحان این ترم حقوقم هم دادم.

سه سال گذشت و من با با این صد و چند واحدی که پاس کردم میروم که در سال آینده

لیسانس دومم دررشته ی  حقوق هم بگیرم و آماده  آزمون وکالت بشم .

راستش همیشه به این رشته علاقه داشتم ؛بخاطر همین الان در کنار تدریس در کارشناسی

حقوقی اداره مون هم کار می کنم .

یادش بخیر،در سال هفتاد وقتی با یک رتبه سه رقمی مجاز انتخاب رشته شدم دوستم

به در خونه اومد و التماس پشت التماس که داداشم واست تعیین رشته کنه!ما هم که خبر نداشتیم که

این داداشش چه آشی واسمون پخته و حتی درعمرمون یکبارهم او راندیده بودیم کارنامه و دفترچه 

انتخاب واحدمون گذاشتیم کف دستش وخوش خوشک به مادرمون گفتیم که دیگه نمیخواد استرس

انتخاب رشته ی منو داشته باشی چون کاررا به یک دانشجوی کارکشته ی  دانشگاه دولتی سپردم.!

اماای دل غافل که این آقاخواهان من بودواز دوروصف جمال مارا از خواهرش شنیده !و عکسی هم

که درمدرسه با او گرفته بودم دیده بود.داداش دوستم طوری برای من انتخاب رشته کرد که درست

ده رشته ی اول را به رشته های دبیری اختصاص داده بود که در دانشگاه  کاشان یعنی دانشگاه

خودش!تدر یس میشد!! وقتی پیش نویس رابدستم دادند؛اصلا نام شهرها راننوشته وبا کدمشخص کرده بود

و دفترچه انتخاب رشته هم به بهانه اینکه داداشم لازم داشت بدستم  نداده ومن که به دوستم اعتمادکامل

داشتم!آنرا پاکنویس کرده و به حساب خودو خیر سرم!کارتعیین رشته ام  به خیروخوبی به اتمام رسید!

دو ترمی در آن دانشگاه کویری ماندم و وقتی فهمیدم که بعله اوضاع از چه قرار است دیگه ماندگار

نشدم وبایک جواب محکم نه به این آقا وبایک معدل ترمی بالای هجده و نیم و یک رتبه سه رقمی از

کنکور ،تقاضای انتقالی به دانشگاه شیراز کرده و آنهابا آغوش بازبا انتقال چنین دانشجویی موفقی!

موافقت کردند؛درواقع من ازابتدا دانشجوی خودشون بودم و با یک اشتباه سراز دانشگاه کاشان در

آورده بودم .اوایل اصرار داشتم که تغییر رشته داده و به رشته پذیرفته شده ی حقوق شیراز برم

اما استادانم گفتند:برای یکزن هیچ شغلی بهتر ازدبیری نیست.

ولی دوستان خیلی وقت میشه که  دیگه حرص اشتباهات دیروزرا نمیخورم ؛به همین دلیل بعضی

مواقع میشه که شخصی منو می بینه و میگه:چرا تو از ده سال پیش این همه جوون تر شدی ؟

چه می کنی ؟و من می گم:هیچ! فقط دیگه حرص گذشته رو نمیخورم.اگر به هند رفتم و بخاطر

پسرم نتوانستم درسم راتمام کنم هرگز ناامید نشدم و با یک بغل تجربه ی دنیادیدگی وپیدا کردن یک

عالمه دوست بازگشتم و الان درگیر نوشتن پایان نامه ی فوقم هم هستم .

 آدم زرنگ و پرتلاش و خستگی ناپذیرو شادی هستم . برای مثال دیشب تا ساعت دوو نیم نصف شب

برای امتحان امروزم درس می خوندم و صبح هم ساعت شش از خواب بلند شدم وتاساعت هشت

مطالعه  و بعد به آشپزخانه رفته و اول بساط صبحانه رو آماده کردم و در کنارش کم کم تدارک ناهار

ظهررا دیدم.جاتون خالی ناهار امروزما طبق برنامه ریزی قبلی شینسل مرغ بودکه البته من خود، 

شینسل را آماده ، و از این بسته های آماده ی طبخ از بازار فراهم نمی کنم . 

دو سه سینه ی مرغ روی تخته ی گوشت کوبیدمش و بعد از مزه دار کردن درادویه کاری تند و 

دلستر خارجی،در آرد سوخاری و یک تخم مرغ غلطوندم وبعدکمی بخارپزودر آخرهم سرخش کردم.

ساعت ده و نیم هم یک شیشه ی کنجد در کیفم گذاشتم که در برگشت از دانشگاه ،به نانوا بدم

تا واسم نان کنجدی سنگکی دو آتیشه بزنه.سری هم به خونه ی بابازدم و نانها رو بهشون دادم .

الان هم منتتظرم که بازی فوتبال  ایران و بوسنی شروع بشه تادرکنار پسرم به تماشای این بازی بنشینیم.

ایشالله که اول برنده بشیم؛ دوم :امید که یکروزدرب استادیوم ها به روی ماخانمهای ایرانی هم باز

بشه! و به ما هم اجازه بدن که ماها هم به استادیوم ها بریم !

راستش دوستان زنی پر نشاط و پر انرزی و شاد و با برنامه ام .هر وقت دلم می گیره یادرب 

اتاقم رومیبندم ودر آنجاباگذاشتن یک موسیقی مشغول نرمش آیروبیک میشم یاپشت فرمون مینشینم

وسرازپارکی،کوهی، دشت ودمنی در می یارم یاکتابی به دست میگیرم یامینویسم،یا فیلمی می بینیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

دوستان خوبی که کنجکاوند که در تهران چه بر من گذشت ؛چند روزدیگرصبرکنندتا

انشالله حسابی سورپرایزشون کنم.!

داستانی کوتاه و واقعی از زنی که نجیبانه و صبورانه و بی سرصدا از پله کان آپارتمانی بالا رفت؛!

که می دانست در آن دم چه کسانی در آن منزل به عیش و نوش مشغولند.!

دردمندانه درب آپارتمانی به صدا در آوردکه روزگاری قرار بودمنزلگاهش شود.!

اماناگهان سراز پاسگاهی در آوردکه مملو از سرباز ان و درجه داران چشم پاک و ناپاک و مردمدار! 

و ...... ؟ بود.!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

یک خبرخوب:از این به بعد تمام کامنتهای با اسم و آدرس راخوانده و در یک فرصت مناسب به تمام آنها

جواب داده میشود؛امتحانات آخر ترم حقوقم شروع شده ودرگیرمسایل حاشیه ای پایان نامه فوقم هم

هستم .به زودی زود در ماه رمضان رهسپار دوباره ی تهرانم .

اما تهران ! این شهر بی درو پیکر و خسته کننده! این شهر بی اکسیزن که آدم حتی در پارک هایش هم احساس خفگی و نفس تنگی می کند .شهر ناپاکان فراری از شهر و دیار؛ تبعیدگاه ملون مزاجان و کثافت کارانی که دنبال یک فضای باز وناشناخته برای بی بندو باری و عیاشی و بی تعهدی خود هستند.ومن تا سه سال پیش چقدر این شهر را دوست می داشتم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


این جمله را الان در وبلاگ دوستم آقا بیستاب عزیزدیدم و آن را بی ربط به موضوع

پست امروز،ندیدم :

    (( وای بر کسی که ظلم کنه بر بنده ای که به جز خدا هیچ پناهی

      نداره.))

 القصه :

یکی می گفت در تعجبم از عدالت خدا و روزگارش !

که چگونه افرادحقه بازدروغگو وکلاه بردارودمدمی مزاج که بدبختانه ثبات شخصیتی

هم ندارند؛ درآسایش و راحتی زندگی می کنند؟!

 انسان نماهایی  که به راحتی با احساسات آدمها و بخصوص با احساسات پاک یک زن

بازی کرده و خبرندارند که  بازی کردن با احساسات یک زن یعنی بازی کردن با آتش.

آنها به خیال خود زرنگ بازی در آورده و فلنگ رابسته اند!

من در تعجبم که چطور خدا آنها را بازندگی چریکی و مخفیانه ی خود تنها گذاشته !!!

این آدمها به راحتی نزددیگران لاف می زنند که مشاهده کردیدکه بنده مثل شماخل و

چل نبوده وزیر بار حرفهای روزاول خود و وعده ها و قولهایم! نرفتم؟

آیا دیدیدکسی نتوانست حتی به سایه ام هم نگاه چپ  کند؟دیدید چه به راحتی

فلنگ بستم وهیچ پاسخی هم به کسانی که ادعای طلبکاری ازمن بدلیل ازدست دادن

جوانی و مال و آبرویشان داشتند؛ندادم.!دیگر به سراغ آنها!نخواهم رفت !تا گذر زمان خشم

آنهارا نسبت بمن سردکند؟!!!!!

آن دیگری پاسخ داد:خود جواب خود را داده ای که خدا آنها را با خود تنهاگذاشته.!!

یک نفر را می شناختم که با اطمینان کامل دو نفر را که مورد تاییدیه اش بودند برای

تاییدبورسیه ی خود انتخاب کرد! چون به آنها اعتماد داشت!چون باور و قبولشان

داشت ؛عین همان کسانی که یکروز به خود او اعتماد و باور داشته و او را از تخم

چشمشان هم بیشتر دوست و قبولش داشتند.

اما همین استادان در موقع انجام کار تاییدش نکردند و مهر باطلی بر اخلاق و رفتار و

سوادش زدند.

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او با چشم گریان به نزد یکی از استادانش رفت و قضییه راشرح  داد.

فاضل گران قدر پاسخی بسیار معقولانه و منطقی به او داد:

بنشین و با خودت خوب خلوت کن که آیا تا به امروز به کسی ظلمی نکرده ای ؟

آیا اشک چشمی جاری نساختی ؟ آیا اعتمادی را از خود سلب ننمودی ؟

آیا بافرصت های گران بهای کسی بازی نکرده ای؟آیا ...و آیا و... و آیا ....

توامروز شاهدظلمی به خود شده ای که به ظاهر ناحق است اما آیا واقعا ناحق بوده ؟

آیا تو سزاوار بهتر از این ها در زندگی ات بوده ای ؟

به نظر من تو امروز شاهد عملی بودی  که درست جواب عمل دیروزخودت بوده !

بله  دوستان !با همه ی این تفاسیراین افراد به ظاهر زرنگ ،خیلی زود چوب بی صدا

را از خدا وروزگارش خواهند خورد؛چون دنیا بزرگترین منتقم است .

آنها سرانجام از جایی ضربه خواهندخورد که اصلا روحشان هم خبر دارنمی شود.

آنها تاکی می توانند قایم شوند وخود را از دید آشناو فامیل پنهان کرده ؛وسعی کنند

که در معرض سوال و جواب و سرزنش این و آن قرار نگیرند؟

اگر یکی همین لحظه به آنهاخبر دادکه پدر یا مادر یا فلان عزیز دلبندت فوت کرده آیا

باز هم می توانندپنهان شوند ؟

اصلا به فرض محال که باز هم پنهان شوند اما :

در وهله ی اول تا کی می توانند به این زندگی ذلیلانه ی خودادامه دهند ؟

آنهااگر واقعا صادق و درست کار بودندکه قایم نمی شدند.سینه را سپر کرده و درست

عین یک مرددر جامعه ی محلی خود رفت و آمدمی کردند و مفتخرانه به سوالات این و

آن پاسخ می دادند .

اما در وهله ی دوم : به فرض که با مرگ عزیزانشان بازخود را مجاب و باز هم به

قایم باشک بازیشان ادامه دهند ؛ آیا باز هم قادر به پنهان کردن درد وجدان خود

هستند؟


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


قبل از خواندن پست قبلی ، باید به عرضتون برسانم که بنده مشکل عاطفی خاص و کمبودی

ندارم که به یک سگ وابسته شوم ،روزگار را شاکرم که سالها دلم آشیانه ی عشقی شده

خالص و جاودانه که فقط اندیشیدن در باره ی آن ، می تواند بهترین همدمم باشد .

و همچنین خدارا شاکرکه فرزندخانواده و دارای عزیز انی هستم با اخلاق و اصیل ودهقان زاده و

بافرهنگ و تحصیلکرده که هر کدام دارای وجهه ای خاص در اجتماعشان  هستند . 

دارای برادری هستم که همیشه دوست و همراهم بوده ،خواهران بسیار مهربان و دوست

داشتنی و همکار و تحصیل کرده ای دارم که همیشه و در همه جا،درکنارم بودند وتنهایم نگذاشتند.

از همه مهم تر مادری دارم بسیار کاردان و با اخلاق و مهربان و هنرمند و روشنفکرو بافرهنگ،که

رفیق گرمابه و گلستان من است .

و آنقدر دراطراف خود ،دوستان  و آشنایان یکدل و مهربان و بااخلاصی دارم که دیگر نیازی به

عشق یک سگ ندارم ،دوستانی که عاشقانه دوستم دارند و حتی ازمن می خواهند که

همدم روز و شبم شوند.

هرچند که از نظر من مهم ترین سرمایه انسان در زندگی فرزند است که به لطف خدا

من نیز،از آن بهره مندم و امیدوارم که بتوانم به تمام معنایک انسان رابه جامعه ام ارزانی

ببخشم.

اما از آنجاکه بنده انسان بی رحمی نبوده و به حیوانات نیز بسیار علاقه مندم؛بایدبه عرضتون برسانم

که اگر روزی نان داغی در ماشین داشته باشم وبرحسب اتفاق با سگی گرسنه و وامانده و اواره

برخورد کنم؛زودتوقف کرده وآرام آرام تکه های نان رادر جلویش می ریزم تا بخورد وکاملا سیرشود.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

سه سال پیش که بابی را آوردیم دو ماهش بود ؛یک سگ دوبرمن میکس کوچولو

شناسنامه دارکه ماشالله در طول یک سال سه برابر قدکشید!یک سگ خوش رنگ

زیبای زرد و سیاه !

سربه زیر و مطیع وخجالتی و باهوش و بسیار باوفاو ایثارگر

راستش از همان اول،ازپسر هنرمنددختر عمه ام، یک خانه ی چوبی مخصوص سگ خریدیم .

ازطریق اینترنت نیزیک سیدی آموزش سگ سفارش دادیم،.تا درتربیت و پرورش بابی ،

کمک حالمان باشد.

وقتی هم در یاددادن رفتاری به او ناتوان می شدیم از مربیان سگ زندان شهرم کمک می خواستم؛

که این نیز از لطف و مرحمت دکتران دام پزشک شهرم بودکه به کسانی که واقعادوستدار حیوانات

بودند،کمک میکردندتاآنهابهتربتوانندبه حیواناتشان رسیدگی و مواظبت کنند.

بابی امروز گل سرسبد حیوانات منزل من است. او دوست داشتنی ترین سگی است

که تاکنون دیده ام،

او عین لاکپشت تنهاوصبور ونجیب پنج سال و نیمه ام ,که وقتی همسرم بمن بخشید،

و به اندازه ی کف دستی بیش نبود،نیست؛

عین مرغ و خروس های زیبا و مفیدم ,،که مرا در خرید تخم مرغ بی نیاز کرده اند؛ نیست .

راستش هر پانزده روز خانم مسنی به منزل ما می آید و از لانه ی مرغها فضله ها را

جمع می کند وادعا دارد که بعنوان کودبرای تقویت صیفی جات شوهرش استفاده می کند.

بابی من شبیه  بلبلان دومیل اهلی وخود شیرینم،که هدیه ی تنهابرادر نازنینم امید جان

مهربانم به فرزندم دانیال است،نیست؛

عین خارپشت خوش رنگ ومنحصر به فردم !نیست ،خارپشتی که همین روزهاست که

بازاو را به کوه و دشت و دمن بازگردانم ،

چون نمی خواهم که مثل بعضی فرومایگان او را سالها اسیر دست وخواسته ی دل و

هوسهای زودگذرم کنم و در جنایت از دست دادن جوانی وفرصتش سهیم باشم.

همین روزهاست که او را در مرغزاری باصفا رهاخواهم کردتا هر طور که دلش خواست

با زندگیش بازی  کند ؛او باید باید آزاد شه و به هر جا که دوست داره بره

راستش من او رابه همراه دوستانم،باهزار مشقت و تکاپو!درگردش یکروز زمستانی بارانی

به دست آوردم .و این خودخواهانه ترین کاری بود که من برای شادی دل فرزندم، انجام دادم.

و امروز باید که جبران کارم را بنمایم اما آیا عمر رفته ی او را می توانم به او بازگردانم؟

چندین ماه است که من اورا اسیر خواسته ی دل خود کرده ام  و حتی راضی به دادن تاوانش

هم نیستم! اما امروز او از من جفت میخواهد!زندگی و سر و سامان گرفتن و جست و خیز

کردن در دشت و دمن و در یک کلام آزادی را می خواهد !

بگذریم ؛ راستش بابی شبیه هیچکدام ازحیوانات دیگرم نیست؛

چراکه هیچ چیزو هیچکس شبیه هم نیست،

و بدترین سنجش :

مقایسه کردن دو مخلوق،باهم است.!و همیشه ی خدا !من چنین اعتقادی داشتم.

بابی من بسیار مهربان و مظلوم و ساکت و وفادار است و ایثارگر و قدردان

بابی درست عین یک عضو ثابت، جزیی از ماشده وبدجوری هم تمام  اهل خانه به او عادت کرده اند

و او نیز به ما ! و بخصوص به من،که وقتی به سرکار می روم و بعدازظهر بر می گردم،جست و خیز

_کنان به سویم می آید ودستش رادراز می کندتادست اورا دردست بگیرم ،سرش را کج می کند تا

اندکی نوازشش کنم. 

بعضی اوقات موقع هواخنکی! صبح زود یابعدازظهر او ولاکپشتم راکه یادگار یک روانی در زندگیم است.!

سوار ماشین کرده و هرسه به سوی آن جاده ی خلوت که شایدماهی یک بار ماشینی از آن

مسیر عبور نکند ؛می رویم .

و به آن خلوتگاهی که فقط مختص ماست پناه می بریم.

هرچندکه اگربابی نبودشایدمن هیچگاه دل وجرات تنها درآن وقت صبح یا بعد ازظهر

به کوه و دشت و دمن زدن را نداشتم!.

اما امروز مردد و نگران آینده ام و به این می اندیشم که :

اگر قصد هجرت از این شهررا داشته باشم ؛اگربخواهم از این خانه ی بزرگ نقل مکان کنم

با بابی دوست داشتنی ام که همچون فرزندی دوستش دارم چه کنم؟

در کدام آپارتمان جایش دهم که داد همسایگان را در نیاورد.

به نظر خودم از همین حالا باید به فکر زندگی کردن در یک باغ بزرگ باشم که او

نیزدچار افسردگی و آوارگی نشود ودردست نامهربانانی که هرگز قادر به درک و

فهم و رسیدگی و دلجویی اش نیستند؛قرار نگیرد.

چرا که او وفادار و با گذشت است ومهربان و لایق بهترین ها در زندگی

راستش عقیده ی من این است :

هر گاه مخلوقی به تو وفادار و عاشق و صادق ماند؛

باید که نه تنها تمام مال و اموالت که حتی جان ناقابلت هم نثارش کنی.

 

                                                                                     (به زودی عکسی از او در اینجاخواهم گذاشت.)

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


روزي كه من مي روم

ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻮﺩ!

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ...

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ 

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻲ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﻳﺖ 

ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺑﺎﺷﻰ 

ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﺕ ﻛﻨﺪ

 ﻏﻤﮕﻴﻦ می شو ی

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

 و.............

 و.....................................

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


 اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

 از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

 و تو آنگاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


خسته ام و کلافه از دست زنی که سالهاست بی تفاوت حضور کثیف و آلوده اش در زندگی ام هستم ؛

زنی با نام مستعار آیلین اردلان و به نام واقعی بهار علی پور !

زنی که صاحب وب لاگ زیر است :

mikhakeghermez.persianblog.ir/pages/1/                       

اگر شما سری به این آدرس بزنید و صفحات وب لاگش را بررسی نمایید ،خواهید دید که چگونه

این زن فراری !شخصیت زشت و کریهش را به نمایش گذاشته است و با زبان خود به تمام

کثافت کاری هایی که از زمان نوجوانی تا امروز انجام داده اشاره نموده!

البته از وقتی بنده  این پست را ارایه دادم ،او با ترس و لرز، کاری کرده که وب لاگش به راحتی باز

نگردد اما اگردر گوگل، این وب لاگ را سرچ نمایید وبعددرکنارآدرس وب لاگش روی  پیکانی که

اشاره به پایین دارد وکلمه ی :cached را می آورد؛کلیک نمایید،وب لاگ براحتی بازمی گردد.

بخصوص پست هایی با عنوان عطر خوش سرمستی شب های تجریش یا پستی با عنوان :

قبل از تهمت وافترا خانم ن . م از شهرستان ف !ملاحظه فرماید( که منظورایشان از ن . م  بنده هستم .)

دوستی میگفت:این زن آنقدرمکار است که پست هایی که به آن اشاره کرده ای راحذف نموده !

اما دوستان ! نگران نباشید یک کامنت خصوصی بفرستید  تا رمز یاداشت های خصوصی در 

 وب لاگ دیگرم با آدرس :

http://tarajesabz.persianblog.ir/                                         

 برایتان بفرستم تا کاملابه محتوای نوشته های پست و فتنه انگیز این زن دست یابید.

چون بنده در دو پست آخروب لاگم  ازهمین گروه پرشین یک کپی از نوشته های بی مایه و

بی اساس و قابل ترحمش را آورده ام .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


  روزی پنج نفر بودیم و تنها 4 سیب !

 آنروز بود که فهمیدم مادرم سیب دوست ندارد . 


                                                                      (( ابوعلی سینا ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 

دوازده ماه گذشت .

بعضی ها دلشون شکست . ...

بعضی ها دل شکوندن ...

خیلی ها از بینمون رفتن...

خیلی ها بینمون اومدن ..

گریه کردیم و خندیدیم

زندگی برخلاف آرزوهامون گذشت ..

دیگه چیزی بیشتر از چند ساعت 

از این دوازده  ماه نمونده 

آرزو دارم نوروزی که در پیش رو داری

آغاز روزهایی باشه که

آرزو داری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

هیچ چیز به اندازه آبروی زن حساس نیست زیرا


گرانبهاترین ودرعین حال شکننده ترین گوهرموجود


درجهان است.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 



nothing is so delicate as the reputation of a woman . it is at once the most beautiful

and most brittle
of all human things


هیچ چیز به اندازه آبروی زن حساس نیست ؛ زیرا گرانبهاترین و در عین حال شکننده ترین گوهر موجود

 در
جهان است .

(( james henry  : نویسنده ی آمریکایی  ))

؛؛  ؛؛  ؛ ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛ 

موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون ازدست دادن شور و حرارت

است.

       (وينستون چرچيل)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


سرخى انار رابراى قلبتان و بلنداى يلدا را براى زندگی قشنگتان آرزومندم. يلدا فرخنده باد

؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛  ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛

و اما تاریخچه ای از شب یلدا :

یلدا یک کلمه ی سریانی است به معنی تولد و زایش

ایرانیان  باستان دارای آیین میتراییسم بودند؛یعنی پیرو مهر یاخورشید .

آنها در شب آغاز دهمین ماه سال یعنی دی که در آیین زرتشتی به معنی دادار یا آفرییننده است و

ماه تولدخورشید هم می باشد،جشنی می گرفتند و به دور هم جمع می شدند.

وقتی زرتشت ظهور کردبه ایرانیان گفت که مهر نمادخدا نیست و مثل ماه و دیگر جلوه های خلقت

نشانی از وجود خداست ؛ و آنها نیز پذیرفتند .

از هفت هزار سال پیش ایرانیان اعتقاد داشتندکه در سپیده دم اولین روز دی ماه ،مهر طلوع می کند و

چون این شب طولانی ترین شب سال هم می باشد پس به دو رهم جمع می شدند و گل می گفتند

و گل می شنیدند.

وبخصوص از تلویزیون و برنامه های ماهواره ای هم خبری نبود که همه چشم به تلویزیون خیره کنند

و تمام حواسشان را بر روی برنامه های جذاب آن متمرکز کنندو وجود یکدیگر را فراموش کرده که

که برای چه به دور هم جمع شده اند؟

 ایرانیان باستان اعتقادداشتندوقتی فامیل درشب تولدمهر به دور هم جمع می شوندکینه و دشمنیها

از بین می رودو بامصاحبت  و گفتگو و همین شب نشینی ها ؛ صلح و صفا به خانه ها باز می گردد .

منظورم این است که آن موقع  این تلویزیون ها ییکه امروزه بیشتر جنبه ی تجارتی دارند؛ وجودنداشتند

که مخل آسایش مردمان شوند .. تلویزیون هایی که امروزه قشنگ ترین و جذاب ترین فیلمهایشان را

برای شب یلداو شب هایی این چنینی !! می گذارند و به هیچ وجه به خانواده ها رحم نمی کنند که

حالا که بعد از سالی همه به دو رهم جمع شده اند پس اجازه دهند که دمی بی دغدغه ی

برنامه های تلویزیونی بیاسایندو کنار هم بنشینند و گپی بزنند و گره ها یشان را را با خنده وگفتگو

بازکنند و کدورت هارا از دل بزدایندو خلاصه از هر دری بگو یندو بشنوند .

راستش اولین شب زمستان فقط دو سه دقیقه از شب های دیگرطولانی تر است اما ایرانیان قدیم با

خوردن هندوانه و انار که در آیین میتراییسم نمادخورشید هستند و دیگر میوهای نارنجی و قرمز رنگ و

هر میوه ای که  به رنگ خورشید است ؛سعی می کردند تا صبح خودشان را بیدار نگه دارند تا

خوابشان نبردکه بتوانندطلوع مهر شان را ببینند . تولدی که نمادزندگی راستین و مقدس بود .

آنها از انجیرخشک و و میوهای خشک شده ی  دیگر و مغزیات استفاده می کردند تا از طریق خوردن

آجیل سرگرم شوند و خوابشان نبرد .به مرور زمان قصه های شاهنامه هم در این شب ها

جای پایی باز کرد و بزرگترها در این شب برای بچه هایشان  از شاهنامه و حکایاتش می گفتند

و شعر می خواندند و برای هم تفالی هم می زدند .

آنها اعتقاد داشتندکه مهر از زنی باکره متولد می شود ،و حتی در کف غارهایشان گودالی می کندند و

تصویری رسم می کردند که در آن از یک باکره ،خورشیدی متولدمی شود و اولین کاری که در این غارها

انجام می دادند این بود که گاوی را می کشتند.! چون گاو را نماد تاریکی و هر چیز فناپذیر می دانستند ..

شما اگر به تصاویر قدیم دقت کنید زنی را در حال کشتن گاوی می بینید . گاو کشتن نماد این بود که

تولد مهر تاریکی های شب قبل رااز بین می رود و روشنایی و پاکی جای آن را می گیرد .

آنها روزهای هفته ر ا هم تقسیم کرده بودند و مثلا در روز یک شنبه به این غارها می رفتند و در اطراف

این گودال با موسیقی به عبادت مشغول می شدند

....آنها روزهای هفته را برای عبادت خورشید وماه و دیگر جلوه های آفرینش تقسیم کرده و مثلادر روز

دوشنبه به پرستش ماه مشغول می شدند . 

اگر دقت کرده باشید بیشترآیین  زورخانه های امروز خودمان نمادی از آیین مهر اجداد باستانیمان

است که حرکات خود را با موسیقی انجام می دهند و به دور گود زورخانه به دور هم جمع شده

و همراه با موسیقی حرکات و رزشی خود را انجام می دهند .

با میلادحضرت عیسی درفلسطین که درآن موقع جزیی از قلمرو ایرانیان بود؛دین مسیح به اروپا

راه یافت وچون آیین مهر دراروپا هم رواج داشت واروپا تحت سیطره ی ایرانیان بود ؛دین مهر با

دین مسیح تلفیق پیدا کرد و بخاطر همین است که اگر شما اندکی تامل کنید متوجه می شوید

که مسیحیان درست مانند ایرانیان باستان که در روز یک شنبه به غار می رفتندو همراه باموسیقی

در اطراف گودالی به عبادت مشغول می شدند ؛آنها نیز در روز سان دی یا روز خورشید و یا روز

یک شنبه ی خودمان به کلیسا می روندو همراه با موسیقی عبادت می کنند .!!

و یا همان مان دی آنها که روز دوشنبه خودمان است و روزی است که ایرانیان باستان به پرستش

ماه اختصاص داده بودند. !

و اما تا هفتصد سال بعد از میلاد مسیح هیچ کس نمی دانست که حضرت مسیح دقیقادر چه روزی

متولد شده و مدام پاپ ها عوض می شند و سرانجام  کلیسا تصمیم گرفت که روز بیست و پنج ژانویه

که مطابق با تولد مهر است راروز تولدمسیح قرار دهد . !

مسیحیان اعتقاد دارندکه وقتی حضرت عیسی به آسمان رفت؛در آسمان چهارم باقی ماند که

آسمان چهارم جایگاه مهریاخورشید است . !

و این از ویژگی های عجیب آیین مهر اجداد باستانیمان است که چگونه وبه این سرعت آیین میتراییسم

در آیین مسیحیت نفوذ پیدا کرد .


 ((  مطالب بالا از هیچ  منبع معتبر یا سایتی گرفته نشده و صرفا منحصر به مطالعات و تحقیقات  شخصی نویسنده  می باشد . ))


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

امیدوارم که نظر انداختنمان به نیمه ی پر لیوان ،!!خالی از لطف  نباشد .

یعنی میشه ای خدا ! آیا عمر من کفاف این را می دهد که منهم روزی دادبزنم که ای روزگار شکرت ..

شکرت که بالاخره مجالی یافتیم که آزادی راباتمام وجودمان حس و لمسش کنیم و آن راذره ذره و

با لذت و تانی بنوشیم و باباران سبز با طراوت رهایی ؛ باز به این تن خشکیده ی کویر شده از اسارت!

آزادگی و فرخندگی راارزانی ببخشیم ؟

یعنی میشه ای روزگار ؟اما فکر نکنم که عمر من مجال دیدن چنین روزگاری را بدهد.

یادم هست که  یک روز، در تجمعات انتخابات هشتاد و هشت ،با عزیزی در شلوغی های شیراز بودم.!

به نزدیکی چندنیرو انتظامی رسیدیم !دولا شدم و از جهت احتیاط یک قلوه سنگ بزرگ را برداشتم .

او گفت !! نازی این چیه که برداشتی ؟ ناسلامتی مبارزه ی ما یک جنگ نرمه

نه با سلاحی چون چاقو و قلوه سنگ !!

 بعدبا نگاهی ملامتگر گویی که بچه ای را نهیب و نصیحت می کند،با مهربانی همیشگی اش بمن گفت:

زود اونو بندازدختر!

خنده ام گرفت ؛قلوه سنگ ر ا انداختم و به او گفتم راست میگی ها!ببخشید استادخوبم .

این را گفتم تاشما هم بدانید که منهم سالها، در آروزی رسیدن روزی هستم که باز خنده و شادمانی

را در چهره ی خود و هموطنان عزیزدردمندم ببینم .

منم سالهادر آرزوی روزی هستم که نتیجه ی تلاش و انتظارسالیان سالمان را ببینم .

پس اگرشما روزی روزگاری شاهد این رهایی و آزادی بودید؛و من درمیان شما نبودم مرا هم یاد کنید .  

عزیزانم : متن زیر رابخوانیدو خود به قضاوت بنشینیدکه چرا این وب لاگ نویس  غمگین هوایی و این چنین

امیدوار و دلگرم گشته؟ :

علی باباچاهی که مجموعه شعر تازه‌اش بدون اصلاحیه ، مجوز نشر گرفته، درباره علت مجوز
گرفتن بدون اصلاحیه کتابش می‌گوید:هرچه هست،از تغییرنمره عینک دوستان دروزارت ارشاد
 باید باشد.
احتمالا پیش ازاین عینک‌های تیره‌تری می‌زدند.

ازسخنان معروف ایشان در گفتگوی این شاعرمحبوب باخبرنگارادبیات ونشرخبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا):

آن‌ چه مسلم است،هیچ نویسنده‌ای بویژه آدم‌های بی قراری مثل من نمی‌خواهند زود قانع شوند و
فکرکنند، منزل خیلی نزدیک است.
هدف من رسیدن به نقطه خاصی نیست. وقتی بر این مبنا حرکت کنیم، نرسیدن، رسیدن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 


با عرض پوزش ازدوستان خوبم چون مضمون این پست روخیلی دوست دارم؛یک باردیگرآن را ارایه می دهم:

 اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

 از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

 و تو آن‌گاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 


  معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


یاد و خاطره ی نلسون ماندلا ،پرچمدار مبارزه ی بدون خشونت ،

این بزرگ مرد بخشنده ی مهربان و

رهرو راه دشوار و پر پیچ و خم آزادی و آزادگی گرامی باد . 

سخنی ماندنی از این جاودانه ی ماندگار : 

       ببخش اما فراموش نکن .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


مرهم زخم های کهنه ام

کنج لبان توست!

بوسه نمی خواهم،

چیزی بگو
                   
    ((  جاودانه  احمد شاملو ))

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

مطالب قدیمی‌تر