X
تبلیغات
تاراج سبز
این وب لاگ در هفته ی اول آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه ساخته شد .

  روزی پنج نفر بودیم و تنها 4 سیب !

 آنروز بود که فهمیدم مادرم سیب دوست ندارد . 


                                                                      (( ابوعلی سینا ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 


خسته ام و کلافه از دست زنی که سالهاست بی تفاوت حضور کثیف و آلوده اش در زندگی ام هستم ؛

زنی با نام مستعار آیلین اردلان و به نام واقعی بهار علی پور !

والله نه وقتش را دارم و نه در شان و شخصیت خود می بینم که به هر آواره ای ،به هر پناه آورده ای

به شهر بی در و پیکر هول انگیز آلوده ی تهران بیندیشم ؛ چه برسد به اینکه فرصتی برای جواب

حماقت ها و فضولی ها و بدگویی و تهمت هایش داشته باشم . ولی چه می شود کرد ؟بعضی مواقع

حتی آب های پاک و زلال چشمه هاو جویبارهای خودجوش نیز،آلوده ی آب فاضلاب ها می گردند .

مدام صدای طبل جهل ساله شده ام را بلند کرده در حالیکه بنده و یکی از دوستانم دقیق می دانیم این خانم در

کجا و در چه روزی و در چه سالی به دنیا آمده

یک زن چهل و هشت ساله ی حقیر که به گفته ی خویش از زمان دانش آموزی اش،fi  پای دیدن


فیلم های زشت و مستهجن سوپرمی نشسته وباز به اعتراف خود در وب لاگش !

از زمان دانشجوی اش !  آنقدرغرق عیاشی و الواط بازی و پسر بازی و شب نشینی های تا سحر

ادامه دار بوده است که سقف و فرصت دانشجو بودنش به پایان می رسد و این زن با یک مدرک

بی ارزش معادل فوق دیپلم از دانشگاه اخراج می شود.!

ببینید حال مرا .. به نظرتان یک زنی که با رتبه ی سه رقمی به دانشگاه بین المللی شیراز رفته و

درهمان سال دوم دانشجویی ازدواج کرده و جز دو شوهرش رنگ هیچ مردی در زندگی اش ندیده و

نه خود و نه ایل و تبار پدر و مادری اش اهل هیچ  دود و دمی نبوده اند و تنها اتفاق مهم عشقی

که در زندگیش رخ داده؛  آشنایی بسیار نزدیک و روابط دوستانه ای است که با پسرعمه یا همسر

امروزش داشته الان باید هم خود وهم  آرامشش و هم زندگی پراز فراز و نشیبش گرفتار مزاحمت های

یک ز ن روانی عقده ی جنسی معتاد و آواره و در به در باشد ؟

دوستان خوبم شاید شما هم مواقعی در زندگیتان وجود داشته که مثل وضعیت امروزمن گرفتار

چنین موهای زاید دماغی شده  باشید .

آیامن می توانم خود را هم دهان و هم شان خوبی برای زنی بدانم که آواره و دربه در و فراری و

رانده شده از شهرش است  ؟

این روزها هم و غم این زن بالای  چهل سال شده  درس و تدریس و شغل بیرون و تربیت و رسیدگی

خالصانه به فرزند وامورات مهم تجاری و اگر فرصتی باشد  شرکت در همایش یا کنسرتی 

آخه دختر حسابی چه از جان من می خواهی ؟عشقم را که دو دستی تقدیم حضور مبارکتان کردم .

خلایق هر چه لایق ، فردا پس فرداست که یک توله نیز در دامنش خواهی انداخت !وای خدای من !

چه شود اگرچنین شود ؟ گل بود به سبزه نیز آراسته شد ! حالا باید ایل و طایفه ی مادری ام

بچه ی زنی معتاد و هم پاتوق با این و آن را در آغوش بگیرند که ماشالله نصف مردان تهران را

زیارت  و از برکات وجودش  آنان را مستفیض نموده  است. !

چون زنانی مثل ترا خوب می شناسم که برای آویزان کردن خودشان دست آویز چه حقه هایی می شوند .

راستش خیالت را آسوده کنم :  من به این نتیجه رسیدم که وقتی کسی ترا نخواست باید بگذاری که

برود ؛ یالیاقتش را نداشتی یا او نتوانسته حضور پاک و بی آلایش و خالصانه ی تو را در کنارش

درک کند.هر کسی به دنبال شخصی در زندگی اش می گردد که هم ذات و هم شان و هم فکرش باشد .

برای همین هم به امثال تو فرصت دادم که بیشتر به او بچسبید تا همسرم قدر وجود زنان صادقی

  چون دختر دایی اش را  بیشتر درک کند .

واقعا نمی دانم این زن از سر مشکلات روانی دست به چنین کارهایی می زند یا از سر بیکاری و

جلب نظر دوباره ی همسرم و ترحم و توجه اوست که  در وب لاگش وقیحانه و بطور مستقیم

به اول اسم کوچک منزلی بنده و فامیل و نام شهرم اشاره می کند ( البته در اینجا شاکی از همسرم

هستم که مدام ادعا می کند هیچ کس از اسرار خصوصی اش خبر ندارد ولی تمام مشخصات خصوصی

دختر دایی و ناموس خودش را در اختیار زنی قرار می دهد که با مردان زیادی در ارتباط است .

گویی که آبروی چندین ساله ی  ما ! همچون این رفیقه اش  از سر راه پیداه شده !)

 بتهدیدم می نماید  وخطاب به زنی که  در کنار تدریس سالهادر بخش حقوقی کارمی کند و محصل 

رشته ی حقوق نیز است خط و نشان میکشدوقوانین مربوط به قذف وتهمت وافترا را بلغورمی نماید .

کتابی از قوانین جزای عمومی را در جلو رویش گذاشته و درست عین آن کلمات کتاب را بدون

آنکه واوی از قلم بیندازد برایم کپی و نگارش می کند .

آدم این حرفها را کجای دلش بگذارد که یک زن بدنام فراری معتاد روانی که تک و تنها و بدون 

مزاحمت و دخالت  پدر و مادر و اقوام !  بدون هیچ هدف روشنی در زندگی اش ، در شهر بی در

و پیکری چون تهران ساکن گشته ؛ باید برای یک زن آبرومند شاغل ، یک مادر وفادار و عاشق ،

یک دانشجوی فعال پر مشغله و یک زنی که ذاتا به مطالعه و امور کسب و کار و تجارت علاقه مند

است خط و نشان بکشد ؟

( البته ، چرا ! او یک هدف دارد و آن این است که بعد از چهل پنجاه سال هرزگی دست امثال

همسر مرا بگیرد و به شهرش ببرد و به دیگران نشان دهد و بگوید این آقا همسر من است !

دوستان خوبم شاید شما هم مواقعی در زندگیتان وجود داشته که مثل وضعیت امروز من گرفتار

چنین موهای زاید دماغی بوده باشید .

اما خطاب من به این دلفک هرز روانی خسته از ملعبه ی دست این مرد و آن مرد :

ای لجن ای کثیف ای هرز !که خود بارها اقرار کرده ای اعتقادی به ازدواج و .. نداری !

بتمرگ سر جایت

دیگر از من چه می خواهی ؟ مگر شوهر بی لیاقت و بی غیرتم را دربغل نداری ؟

مگر همان که می خواستی نشد ؟ مگر توهمان کسی نیستی که هنگامیکه همسرم در تهران درگیر

فشار فکری ناشی از امور دادگاهی بود مبایلش را برداشتی و به اسم او ده ها مسیج پراز الفاظ بسیار

زشت و رکیک که نشان از شخصیت و حرفه ات ! می داد برای من فرستادی وبا این دوستی خاله

خرسه ات  او راهزار دردسرو گرفتاری انداختی و با این کارت او را در دادگاه متهم به مزاحمت و

فحاشی و قذف و تهمت و حتی توهین به نظام کردی.

فکر می کنی که چرا من روی این پرونده ی فحاشی و تهمت و افترا رضایت گذاشتم ؟

چون می دانستم که همسرم ملعبه ی دست افکار پریشان یک زن شیطان صفت بی رحم

کرمانشاه شده ؛ چون می دانستم که او آنقدر عفت کلام دارد که حتی به شخص مخاطبش تو

نگوید چه برسد به اینکه چندش آورترین فحش ها را برای دختر دایی خود بفرستد .

مگرتوزنی که بسیار در زندگی اش تنهایی و زجر کشیده بود بازازسر و سامان گرفتن دورنکردی ؟

تو حتی اورا حتی در ایام عید در تهران نگه داشتی و بعد از سالها با این دوست پسرو آن دوست پسر

بودن و بچه ی نامشروع سقط کردن ! سرانجام ساده ی احمقی  یافتی که هر دو سه روز یک بار

یا اوبه آپارتمانت می آید یا توخود را جمع و جور کرده و به منزلش می روی و بساط دودو دم سیگار

و بافور و قلیان و معاشقه هایی که به خدمات جنسی کشیده می شود راه می اندازی!

و آن همسر نامردم که مدام ادعای نداری و فقر می کند به جبران خدمات عاشقانه ی جنسی ات !

ترا با شال و  ادکلن و گردن بندی بدلی و ... شاد و راضی نگه می دارد !

ای بیچاره این شده حال و روز امروز تو ! و من واقعا شرمم می آید که توی پست فرومایه و حقیر

آلوده راهم جنس خود بدانم! چرا که زنانی چون تو هستند که آنقدر کثافت کاری و حماقت بازی در

می آورند که آبروی تمام زنانی که در جامعه مرد سالار ایران  کلاهی از مرد کم دارند را می برند .

زنانی که با عزت نفس وسربلندی و وفاداری درجامعه ی پر خفقان  ایران زندگی می کنند .

پنج شش سال است که موی هرزی برای دماغ زندگی ام شده ای! چندین سال است که خودبا چشم

خوددر وب لاگ شوهرم کامنت هایی دیدم که توی پست در آن مرا به باد فحش و بدگویی گرفته

و او را ترغیب به رها کردنم  نموده بودی .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

دوازده ماه گذشت .

بعضی ها دلشون شکست . ...

بعضی ها دل شکوندن ...

خیلی ها از بینمون رفتن...

خیلی ها بینمون اومدن ..

گریه کردیم و خندیدیم

زندگی برخلاف آرزوهامون گذشت ..

دیگه چیزی بیشتر از چند ساعت 

از این دوازده  ماه نمونده 

آرزو دارم نوروزی که در پیش رو داری

آغاز روزهایی باشه که

آرزو داری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

((هیچ چیز به اندازه آبروی زن حساس نیست؛

    : زیرا       

         گرانبهاترین ودرعین حال شکننده ترین گوهرموجود

در جهان است.))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 



nothing is so delicate as the reputation of a woman . it is at once the most beautiful

and most brittle
of all human things


هیچ چیز به اندازه آبروی زن حساس نیست ؛ زیرا گرانبهاترین و در عین حال شکننده ترین گوهر موجود

 در
جهان است .

(( james henry  : نویسنده ی آمریکایی  ))

؛؛  ؛؛  ؛ ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛ 

موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون ازدست دادن شور و حرارت

است.

       (وينستون چرچيل)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


سرخى انار رابراى قلبتان و بلنداى يلدا را براى زندگی قشنگتان آرزومندم. يلدا فرخنده باد

؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛  ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛

و اما تاریخچه ای از شب یلدا :

یلدا یک کلمه ی سریانی است به معنی تولد و زایش

ایرانیان  باستان دارای آیین میتراییسم بودند؛یعنی پیرو مهر یاخورشید .

آنها در شب آغاز دهمین ماه سال یعنی دی که در آیین زرتشتی به معنی دادار یا آفرییننده است و

ماه تولدخورشید هم می باشد،جشنی می گرفتند و به دور هم جمع می شدند.

وقتی زرتشت ظهور کردبه ایرانیان گفت که مهر نمادخدا نیست و مثل ماه و دیگر جلوه های خلقت

نشانی از وجود خداست ؛ و آنها نیز پذیرفتند .

از هفت هزار سال پیش ایرانیان اعتقاد داشتندکه در سپیده دم اولین روز دی ماه ،مهر طلوع می کند و

چون این شب طولانی ترین شب سال هم می باشد پس به دو رهم جمع می شدند و گل می گفتند

و گل می شنیدند.

وبخصوص از تلویزیون و برنامه های ماهواره ای هم خبری نبود که همه چشم به تلویزیون خیره کنند

و تمام حواسشان را بر روی برنامه های جذاب آن متمرکز کنندو وجود یکدیگر را فراموش کرده که

که برای چه به دور هم جمع شده اند؟

 ایرانیان باستان اعتقادداشتندوقتی فامیل درشب تولدمهر به دور هم جمع می شوندکینه و دشمنیها

از بین می رودو بامصاحبت  و گفتگو و همین شب نشینی ها ؛ صلح و صفا به خانه ها باز می گردد .

منظورم این است که آن موقع  این تلویزیون ها ییکه امروزه بیشتر جنبه ی تجارتی دارند؛ وجودنداشتند

که مخل آسایش مردمان شوند .. تلویزیون هایی که امروزه قشنگ ترین و جذاب ترین فیلمهایشان را

برای شب یلداو شب هایی این چنینی !! می گذارند و به هیچ وجه به خانواده ها رحم نمی کنند که

حالا که بعد از سالی همه به دو رهم جمع شده اند پس اجازه دهند که دمی بی دغدغه ی

برنامه های تلویزیونی بیاسایندو کنار هم بنشینند و گپی بزنند و گره ها یشان را را با خنده وگفتگو

بازکنند و کدورت هارا از دل بزدایندو خلاصه از هر دری بگو یندو بشنوند .

راستش اولین شب زمستان فقط دو سه دقیقه از شب های دیگرطولانی تر است اما ایرانیان قدیم با

خوردن هندوانه و انار که در آیین میتراییسم نمادخورشید هستند و دیگر میوهای نارنجی و قرمز رنگ و

هر میوه ای که  به رنگ خورشید است ؛سعی می کردند تا صبح خودشان را بیدار نگه دارند تا

خوابشان نبردکه بتوانندطلوع مهر شان را ببینند . تولدی که نمادزندگی راستین و مقدس بود .

آنها از انجیرخشک و و میوهای خشک شده ی  دیگر و مغزیات استفاده می کردند تا از طریق خوردن

آجیل سرگرم شوند و خوابشان نبرد .به مرور زمان قصه های شاهنامه هم در این شب ها

جای پایی باز کرد و بزرگترها در این شب برای بچه هایشان  از شاهنامه و حکایاتش می گفتند

و شعر می خواندند و برای هم تفالی هم می زدند .

آنها اعتقاد داشتندکه مهر از زنی باکره متولد می شود ،و حتی در کف غارهایشان گودالی می کندند و

تصویری رسم می کردند که در آن از یک باکره ،خورشیدی متولدمی شود و اولین کاری که در این غارها

انجام می دادند این بود که گاوی را می کشتند.! چون گاو را نماد تاریکی و هر چیز فناپذیر می دانستند ..

شما اگر به تصاویر قدیم دقت کنید زنی را در حال کشتن گاوی می بینید . گاو کشتن نماد این بود که

تولد مهر تاریکی های شب قبل رااز بین می رود و روشنایی و پاکی جای آن را می گیرد .

آنها روزهای هفته ر ا هم تقسیم کرده بودند و مثلا در روز یک شنبه به این غارها می رفتند و در اطراف

این گودال با موسیقی به عبادت مشغول می شدند

....آنها روزهای هفته را برای عبادت خورشید وماه و دیگر جلوه های آفرینش تقسیم کرده و مثلادر روز

دوشنبه به پرستش ماه مشغول می شدند . 

اگر دقت کرده باشید بیشترآیین  زورخانه های امروز خودمان نمادی از آیین مهر اجداد باستانیمان

است که حرکات خود را با موسیقی انجام می دهند و به دور گود زورخانه به دور هم جمع شده

و همراه با موسیقی حرکات و رزشی خود را انجام می دهند .

با میلادحضرت عیسی درفلسطین که درآن موقع جزیی از قلمرو ایرانیان بود؛دین مسیح به اروپا

راه یافت وچون آیین مهر دراروپا هم رواج داشت واروپا تحت سیطره ی ایرانیان بود ؛دین مهر با

دین مسیح تلفیق پیدا کرد و بخاطر همین است که اگر شما اندکی تامل کنید متوجه می شوید

که مسیحیان درست مانند ایرانیان باستان که در روز یک شنبه به غار می رفتندو همراه باموسیقی

در اطراف گودالی به عبادت مشغول می شدند ؛آنها نیز در روز سان دی یا روز خورشید و یا روز

یک شنبه ی خودمان به کلیسا می روندو همراه با موسیقی عبادت می کنند .!!

و یا همان مان دی آنها که روز دوشنبه خودمان است و روزی است که ایرانیان باستان به پرستش

ماه اختصاص داده بودند. !

و اما تا هفتصد سال بعد از میلاد مسیح هیچ کس نمی دانست که حضرت مسیح دقیقادر چه روزی

متولد شده و مدام پاپ ها عوض می شند و سرانجام  کلیسا تصمیم گرفت که روز بیست و پنج ژانویه

که مطابق با تولد مهر است راروز تولدمسیح قرار دهد . !

مسیحیان اعتقاد دارندکه وقتی حضرت عیسی به آسمان رفت؛در آسمان چهارم باقی ماند که

آسمان چهارم جایگاه مهریاخورشید است . !

و این از ویژگی های عجیب آیین مهر اجداد باستانیمان است که چگونه وبه این سرعت آیین میتراییسم

در آیین مسیحیت نفوذ پیدا کرد .


 ((  مطالب بالا از هیچ  منبع معتبر یا سایتی گرفته نشده و صرفا منحصر به مطالعات و تحقیقات  شخصی نویسنده  می باشد . ))


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

امیدوارم که نظر انداختنمان به نیمه ی پر لیوان ،!!خالی از لطف  نباشد .

یعنی میشه ای خدا ! آیا عمر من کفاف این را می دهد که منهم روزی دادبزنم که ای روزگار شکرت ..

شکرت که بالاخره مجالی یافتیم که آزادی راباتمام وجودمان حس و لمسش کنیم و آن راذره ذره و

با لذت و تانی بنوشیم و باباران سبز با طراوت رهایی ؛ باز به این تن خشکیده ی کویر شده از اسارت!

آزادگی و فرخندگی راارزانی ببخشیم ؟

یعنی میشه ای روزگار ؟اما فکر نکنم که عمر من مجال دیدن چنین روزگاری را بدهد.

یادم هست که  یک روز، در تجمعات انتخابات هشتاد و هشت ،با عزیزی در شلوغی های شیراز بودم.!

به نزدیکی چندنیرو انتظامی رسیدیم !دولا شدم و از جهت احتیاط یک قلوه سنگ بزرگ را برداشتم .

او گفت !! نازی این چیه که برداشتی ؟ ناسلامتی مبارزه ی ما یک جنگ نرمه

نه با سلاحی چون چاقو و قلوه سنگ !!

 بعدبا نگاهی ملامتگر گویی که بچه ای را نهیب و نصیحت می کند،با مهربانی همیشگی اش بمن گفت:

زود اونو بندازدختر!

خنده ام گرفت ؛قلوه سنگ ر ا انداختم و به او گفتم راست میگی ها!ببخشید استادخوبم .

این را گفتم تاشما هم بدانید که منهم سالها، در آروزی رسیدن روزی هستم که باز خنده و شادمانی

را در چهره ی خود و هموطنان عزیزدردمندم ببینم .

منم سالهادر آرزوی روزی هستم که نتیجه ی تلاش و انتظارسالیان سالمان را ببینم .

پس اگرشما روزی روزگاری شاهد این رهایی و آزادی بودید؛و من درمیان شما نبودم مرا هم یاد کنید .  

عزیزانم : متن زیر رابخوانیدو خود به قضاوت بنشینیدکه چرا این وب لاگ نویس  غمگین هوایی و این چنین

امیدوار و دلگرم گشته؟ :

علی باباچاهی که مجموعه شعر تازه‌اش بدون اصلاحیه ، مجوز نشر گرفته، درباره علت مجوز
گرفتن بدون اصلاحیه کتابش می‌گوید:هرچه هست،از تغییرنمره عینک دوستان دروزارت ارشاد
 باید باشد.
احتمالا پیش ازاین عینک‌های تیره‌تری می‌زدند.

ازسخنان معروف ایشان در گفتگوی این شاعرمحبوب باخبرنگارادبیات ونشرخبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا):

آن‌ چه مسلم است،هیچ نویسنده‌ای بویژه آدم‌های بی قراری مثل من نمی‌خواهند زود قانع شوند و
فکرکنند، منزل خیلی نزدیک است.
هدف من رسیدن به نقطه خاصی نیست. وقتی بر این مبنا حرکت کنیم، نرسیدن، رسیدن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 


با عرض پوزش ازدوستان خوبم چون مضمون این پست روخیلی دوست دارم؛یک باردیگرآن را ارایه می دهم:

 اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

 از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

 و تو آن‌گاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 


  معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


یاد و خاطره ی نلسون ماندلا ،پرچمدار مبارزه ی بدون خشونت ،

این بزرگ مرد بخشنده ی مهربان و

رهرو راه دشوار و پر پیچ و خم آزادی و آزادگی گرامی باد . 

سخنی ماندنی از این جاودانه ی ماندگار : 

       ببخش اما فراموش نکن .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


مرهم زخم های کهنه ام

کنج لبان توست!

بوسه نمی خواهم،

چیزی بگو
                   
    ((  جاودانه  احمد شاملو ))

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


روزي كه من مي روم

ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻮﺩ!

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ...

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ 

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻲ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﻳﺖ 

ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺑﺎﺷﻰ 

ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﺕ ﻛﻨﺪ

 ﻏﻤﮕﻴﻦ می شو ی

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

 و.............

 و.....................................

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند...

پر از حس های خوب

پر از حرفهای نگفتـه

چه باشند ، هستند

و چه نباشند، باز هم هستند....

یادشان

خاطرشان

حس های خوبشان

آدمها

بعضی هایشان

سکوتشان هم پر از حرف هست .

پر از مرهم به هر زخم است...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1392ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 




دوستی در فیس بوک نوشته بود که :


زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس،


واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند،و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگرده رو رد نكن .


آیا شما با این  جملات موافقید ؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


 چقدر برای من دردناکه که به  این نقطه ی اعتقاد رسیدم که :


گرگ هم با محبت رام می شود ؛


افسوس که تنها موجودی که با محبت هار می شود انسان است .!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


قبل از اینکه دلنوشته ام را بخوانید؛به جمله ای از رابرت فراست اشاره می کنم :

تنهاچیزی که مقاومت یک زن رادر هم می شکند،توخالی آز آب درآمدن مردی است که عاشقش بوده

    ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛  ؛ ؛ ؛                                                                                         

و اما دلنوشته ای از خودم : 

باران که می بارد انگار تازه می شوم 

مثل تولد دوباره ی شبنم در بیکرانه ی رویاها 

مثل سپیدی صبح به وقت طلوع عشق ،

قطره های زلال باران که به پنجره می کوبد روحم را به بلندای آسمان می برد 

همان جا که ابرهای سیاه به خاطر دل شکسته ی من می گریند .

تو همزاد بارانی و من عاشق باران ،

و باز باران می بارد و باز دل تنگی دل تنگ من اغاز می شود .

                                                                                   

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


صبورانه در انتظار زمان بمان !هر چیزدر زمان خودش رخ میدهد .
باغبان حتی اگر باغش راهم غرق آب کند؛ درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند .!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

و تو آن‌گاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 


رسم رفاقت این است که با رفیق پیر ِشوی


نه اینکه وسط راه ، از رفیق سیر شوی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 

در چشمان پدرم ذکاوتی می دیدم که تاکنون متوجه ی این همه تیزبینی وروشنفکریش نشده بودم.

جرا تاکنون فکر می کردم که پدرم همچون بیشتر مردم سرزمینم فریب این تبلیغات را می خورد؟

او با زبان بی زبانی معترض اوضاع و خرافه پرستی مردمانش شده بود. !! 

به تلویزیون چشم و گوشش را سپرده و با تمرکزی بی سابقه به صفحه ی آن دل باخته بود؛که یکدفعه

تبسمی کرد و گفت: یادمه زمان شاه خدابیامرز!،روضه خوانان نوحه ای میخواندند که در آخرآن به

نوعی بجان شاه دعامی شد.!عین همین دعایی که الان این روضه خوان واسه عمر.... کرد!

ولی نمیدونم چرادعاها کارگر نشد و اون محمد رضای بدبخت هم مردو ماندگار نشد ؟

با تعجب گفتم چطور باباجون؟ یعنی مثل الان که بجان آقای ......دعا می شود اون موقع

هم به همین منوال بود ؟

خنده ای کرد و گفت ها بابا !! ( استان فارسی ها به جای آره و بله معمولا ها می گویند .)

بعد ادامه دادکه یادمه روضه خونها در آخر نوحه هایشان میخواندند که :

بار الها به حق خون حسین ، شاه شهیدان

بنما یاری و همکاری شاهنشه ایران !!

ای بزنه به کمر چنین نوحه خوانی با چنین دعای!!که هیچ گاه اثر نکرد.!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

مطالب قدیمی‌تر