|
|
|
|
|
((دوستان خوبم یک دو هفته ای مشغله ی ذهنی و گرفتاریم زیاده .. پوزش از اینکه نمیتونم پاشخ کامنتاتون رو بدهم .. ناگفته نمونه که کامنتای سرشار از لطف و محبتتون رو میخونم . )) ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ سر بر زانو نهاده ودر ایام گذشته غوطه ورم !؛ باور کنید از خودم متعجبم که نازی بی صبر و طاقت دیروز چگونه و چطور بااین سرعت در حال تغییر و تحوله ! چگونه نازی پر شر و شور و پرانرژی دیروز؛ از آب و تاب آفتاد ه؟ و چرا سکوت را پیشه ی خویش ساخته؟ مدتیست که سعی کرده ام از خیلی از باورها وعادات غلط گذشته ام دست بردارم . با خودم میگم تا برای خود و حق و حقوقم ارزش قایل نشوم ؛هیچکس برای من یک ذره تره هم خردنمی کند.! و هیچوقت برای وجود نازنینم ارزشی قایل نخواهند بود . دوستان خوبم حال و روز امروز من نماد احوالات خیلی ازهم میهنان عزیزمه ! حال تو .. او ...من و خلاصه همه ی ما !!! امروز با تاملی بر اوضاعم ! بی اختیار به یاد این جمله ی معروف ژان پل سارتر که از نمایندگان هستیگرایی یا اگزیستانسیالیسم هست افتادم . شما هم کافیه که خوب به این جمله دقت کنید تا کمی از تالمات روحیتون کم بشه و به فردای روشنی که در پیش روخواهیم داشت امید و ایمان داشته باشید ! ماجمهوری قدرتمند سکوت رادراختیارداریم .! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ (( افسوس که امروز باخبر شدم کارلوس فوئنتس غول ادبیات آمریکای لاتین درسن 83 سالگی در گذشت . انشالله در پست بعدی شرح و نقدی خواهیم داشت بر زندگی و دو اثر معروف این نویسنده یعنی داستان آئورا و پوست انداختن که آئورای این نویسنده ی توانا ، به نوعی الهام گرفته از مسخ کافکاست . از دوستان خوبم خواهش می کنم که خودشون روازخواندن این آثارزیبا محروم نکنند .))
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از این که وارد بحث جدید شوم باید به نکته ای اشاره کنم ! چند روز پیش بالاجبار مجبور شدم به چند محل از شهرم بروم !! از تعجب دهانم بازمونده بود شهر من به طرز معجزه آسایی عوض شده بود اصلاانگاری که یک شبه بذر گل پاشیده باشند و در فردای آن شب دست طبیعت سحر آمیز! آنها را به بارنشانده باشد ! در دو طرف یک خیابان به طور یک در میان ، درختان بزرگ گلهای کاغذی سرخ و سفید وخر زهره و رزهای رنگارنگ ! سربرافراشته بودند و وبه رهگذران سلام می دادند ! به طرز زیبایی فواره های ساختگی آب در فلکه های شهر چشم بینندگان را روشن می کرد ... سبدهای بزرگ سفالی پوشیده شده از گل در میدانک های چهارراه ها چه زیبا جلوه می نمود ! حمید عزیزای دوست فرهیخته ؛ ای هنرمند مبتکرو استاد روشنفکرای جوانمرد جوانمرگ ناکام ! روحت شاد و اسمت پر درخشش باد !که در هر گوشه ای از شهرم اثری از آن انگشتان مردانه ی هنر آفرینت که شاگردانت به تقلید ازتوی مهربان می سازند ! می بینم ... ( روان شاد استاد حمید درخشان رییس هنرهای تجسمی ومجسمه ساز معروف شهرم بودند که بیشتر مجسمه ها ی شهر به دست این هنرمند ساخته شده ؛ که متاسفانه نزدیک دو سال پیش ، در عنفوان جوانی با اتومبیلشان تصادف کردند و در گذشتند،وامروزشاگرد و نامزد عاشقش راه این اسطوره ی هنرمند را ادامه می دهد و کارگاهش را اداره می کند .) باور کنید برای یک لحظه تصور کردم که در استانهای شمالی رانندگی می کنم !!همه جا سبز و زیبا و متغیر گشته بود !! ای بنازم به باران رحمتت ای خدا ! البته ناگفته نماند که شنیده بودم که شهردارجدید شهرمون با شهرداران سابق فرق می کند اما نمی دانستم به این سرعت معجزه می آفریند !! ای زادگاه باستانیم ! دوستت می دارم و می دانم که اگر از این شهر بروم دلم برای آن آب و هوای چهار فصلت خیلی خیلی تنگ می شود! با اینکه تو یک ساعت و ربعی با شیراز فاصله داری ! من امروز؛ با دیدن سرسبزی و زیبایی هایت بی اختیار به یاد این بیت حافظ افتادم و ترانه وار؛ سرمستانه و مغرورآن را از لبان زیبایم جاری ساختم چراکه زیبا ؛ زیبایی می آفریند !!! خوشا شیراز و وضع بی مثالش خداوندا نگه دار از زوالش ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ در ابتدا سپاسگزای می کنم از دوستانی که لطف کردند و به مناسبت روز معلم از طریق ایمیل یا پیامک یا ارسال نظر خصوصی ؛ به این حقیر سرتاپا تقصیر روزم را تبریک گفتند ! عزیزانم وجدانم را شاهد میگیرم که با دیدن اعمال نابخردانه و نانسنجیده و کوته فکرانه ی همکارانم شرمم می شود که خود ر ا یک معلم بنامم ! بگذارید واقعیتی برای شما بگویم ! شاید در دوره ی دبیرستان ؛ بعضی مواقع قبل از آمدن دبیران به کلاس ! برای خنده و شوخی و مزاح ! پشت میز شون قرارمیگرفتم و با انداختن بادی در گلو ادای آنها را در می آوردم و مثلا می گفتم : خوب بچه ها امروز چی داریم ؟ قراره کدوم فصل کتاب با شماکاربشه!؟ وهمکلاسی هایم را از خنده روده برمی کردم ! شاید برای کمک به خودم و آمادگی بیشتر در کنکور چند درس سنگین و مشکل سال آخر نظام قدیم چون دینی و جامعه شناسی و تاریخ و...و فلسفه و منطق که برای بنده چون آب خوردن ! بود با تقاضای داوطلبانه ی خودم وبا اجازه ی دبیران که از خداشون هم بود !که برای دقایقی استراحت کنند و کار را به شاگرد بسپارند !برای همکلاسی هایم تدریس میکردم و با صدایی رسا و واضح و با آوردن مثال هایی مختلف آن راتوضیح میدادم .. ! اما این را بدانید که من به جز ازچند معلم دلسوز که تعدادشون از انگشتان دستم تجاوز نمی کند به خصوص از معلم کلاس اولم که الفبا را به من آموخت تا بتوانم بخوانم وبخوانم و هر چه بیشتربنویسم و یک معلم ورزش که یادش به خیر در روزهای بارانی ما بچه های کلاس سوم ابتدایی را در کلاس نگه می داشت وبرایمان از قصه های صمد بهرنگی وهدایت وصادق چوبک و... می خواند ....و مربی خوب و روشنفکر کانون پرورش فکری محله مون !و دبیر ادبیات دبیرستانم که هنوزانشایم را نخوانده بودم می گفت امروز هم نازبوی یک بیست میگیره ! و بعد هم اشاره می کرد یکی از دلایل موفقیت نازبوی اینه که علاوه بر اینکه خودش انشاشو می نویسه و از دلش برخاسته شده ؛ خوب هم می تونه با زیر و بم کردن صداش اونو بخونه و احساسات طرف را بر انگیخته کنه ! به یادم است که از ما خواسته بودند این هفته به مناسبت روز مادر انشایی بنویسید و من انشایی با عنوان ای قلم بنویس نوشته بودم و آنقدر آن را با احساس خواندم که خودم نیز به گریه افتاده بودم و با اشکهایم انشایم را به پایان رساندم !! متاسفانه شمار معلمانی که به من درس روشنگری و خوب زیستن را آموختندخیلی معدوده خیلی معدود راستش قرار نبود بنده معلم شوم و اصلا فکرش هم نمیکردم !فقط به علت یک انتخاب رشته ی غلط که مشاور ناشیم به عمد و به قصد شخصی !برای بنده ده رشته ی اول را دبیری علوم مختلف انسانی زده بود ند ! من با رتبه ی سه رقمی ششصد وارد دانشگاه شدم و همان سال هم آموزش و پرورش اعلام نیاز کرد و با راهنمایی استادان دانشگاه که می گفتند بهترین شغل برای یک زن ایرانی دبیری (یا فسیلی !! )است ؛ بنده بورسیه ی آموزش و پرورش شدم ! وقتی درسم به پایان رسید و در یکی ازدبیرستانهای شهرم که زمانی خود در آن تحصیل می کردم به کار گمارده شدم برای ساعتی با خودم خلوت کردم و گفتم ببین نازی تو دیگه یک دبیری چه بخواهی چه نخواهی باید عده ی زیادی دانش آموز را تعلیم بدی پس بیا و این حکم اساسی!! : ادب از که آموختی از بی ادبان را به مرحله ی اجر ا در بیاوروجا پای دبیران گذشته ات نگذار و سعی کن که خودت باشی ! پس نشستم و تمام خصایل خوب !! و بد دبیرانی که ازشون خاطره داشتم را سبک و سنگین کردم و متاسفانه آن چیزی که بیشتر در ترازوی مقایسه ی بنده چربید تکرار بود و تکرارو تکرار !! و تعصب و انزجار! از آزادی و آزادگی انسانی !بخصوص از نسل جوان و به نوعی تمایل شدید آنها به تحجر گرایی و واپس زدگی ! بیشتر معلمان بنده انگار عروسکانی کوکی بودند که هر چه آموخته بودند بی بر و برگشت به ما انتقال میدادند !معلمانی محافظه کار و سنت گرا و بیسواد !! در وجود آنها یک ذره ابتکار عمل و نوآوری وپشتکار برای آشنا کردن بیشتر بچه ها با مباحث جدید علمی و فنون و علوم تکنولوزی وجود نداشت !! اولین کارمن که برخلاف روش بیشتر دبیرانم بود ؛ از بین بردن تبعیض و توجه بیشتر به بچه هایی بود که یا در درس ضعیف بوده یا فقر فرهنگی و تربیتی داشتند یا به نوعی از طرف مسئولان به دلیل ناشناخته ماندن علت اساسی مشکلات روانی آنها ؛ به عنوان دانش آموزان بی انضباط و ناسازگارمعروف و بدنام شده بودند ! در ابتدا ی کار طی چند مرحله در حضور تمام همکلاسی هایشان از آنها تعریف کردم ومحاسنشون را بر شمردم و گفتم بچه ها چرا بی جهت اسم این عزیزان را بد کرده اید؟ این ها که دختران گلی هستند!من در وجود این بچه ها قابلیت هایی می بینم که با هیچکدام از شماها قابلا مقایسه نیست !! همه با تعجب نگاهم می کردند ! من یکی از شلوغترین و بی انضباط ترین دانش آموز کلاس را به عنوان نماینده ی کلاسم انتخاب کردم و یک روز آرام به او گفتم اگر در انجام تکالیف درسی مشکلی داشتی لازم نیست به کسی رو بزنی و خواهش کنی ! فقط به سراغ خودم بیا تا کمکت کنم .. البته از این کارم هدفی داشتم و آن حفظ حرمت و عزت نفس و خود باوری و شکسته نشدن ابهت و وجهه ی نمایندگی این دانش آموز بود! که آتو یا نفطه ضعفی دست همکلاسی هایش ندهد !! از طرف دیگر برای ضایع نشدن حق دانش آموزان مودب و درسخوان کلاس ؛ آنها را به عنوان سر گروه آموزشی انتخاب کرده و به غیر از این چند نفر دانش آموز ضعیف همه را گروه بندی کردم و در آخر به نحوی که بچه ها متوجه نشوند به بهانه ی همکاری بیشتر این دانش آموزان با بنده ! آنها را در یک گروه جداگانه قرار دادم و سرپرستیشان را خود به عهده گرفتم ونظارت برکار دیگر گروه ها هم به یکی دو دانش آموز درسخوان کلاس سپردم . من در زمان استراحت ! از هر دری برای آنها سخن میگفتم ویا مقالات جدیدی که تازه چاپ شده بود ؛ برایشان می خواندم ؛ یا بحث آزاد به راه می انداختم که همین امرباعث شد یکی دو بار از طریق واسطه مورد سوال و جواب حراست اداره قرار بگیرم ..!
چه بسا که بارها داد و هوار مشاوران مدرسه را بالا بردم که چرا دانش آموزان به جای رو آوردن به ما به خانم نازبوی رجوع می کنند ! ؛مدیر مدرسه که معمولا آدم با انصافی بود می گفت : عیب را در روش کار خود! جستجو کنید که چرا بچه ها به جای رو آوردن به شما به نزد خانم نازبوی می روند !حتما دانش آموزان برای خودشان دلایلی دارند بعد هم اضافه میکرد فلان دانش آموز را ببینید ! پارسال پدر ما رو در آورده بود اما امسال با مسئولیتی که نازبوی بهش داده و ارتباطی که برقرار کرده هر روز موفق تر می شود ! چهار پنج سالم بود که مادر بافرهنگ و هنرمندم دست من و خواهر بزرگترم را گرفت و به کانون فکری کودکان و نوجوانان برد و من در حالی که از دیدن آن محیط بسیار جذاب که سالنی بود پراز از میز مطالعه و اسباب بازی و پینگ پونگ ومدادهای شمعی و ماژیک و کاغذهای رنگی و قلم مو ... از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم به طرف مادرم دویدم وغرق بوسه اش کردم وسریع به سراغ کتابهای نقاشی دار رفتم ! هرچند که دیگر ؛ خواهر بزرگم همراهم نشد وعلاقه ای به آن مکان نشان نداد ! اما من از آن روز به بعد ، یک روز در میان با شوقی وصف ناپذیر به آن کانون می رفتم.. به یادم هست که در کلاس دوم ابتدایی یکی دو بیت شعر برای سربازی که عکسش در کتاب قصه مان کشیده شده بود گفتم !خانم مربی لپم رو کشید و گفت نازی جان این شعر رو خودت گفتی ؟ از کسی کمک نگرفتی ؟! البته اعتراف می کنم که بنده در سرودن شعر همیشه مشکل داشته ام و هیچگاه نتوانستم به غیر از امسال که سه گانه هایی می سر ایم به طور حرفه ای و به نحوی که رضایتم را جلب کند شعری بگویم !خوب ناشکرهم نیستم ! گه گداری فی البداهه کلماتی موزون واربر سر زبانم می آید اما ما هنوز اندر خم یک جاده ایم و ... بسی صبر باید تا پخته شود خامی ! دوستان خوبم غرض بنده از این همه فلسفه چینی این بود که به نوعی به جای تمام معلمانی که در جامه ی مقدس معلمی به شما آسیب روحی و جسمی رساندند؛ عذرخواهی کنم . پس : من به جای آن دبیری که روز شماری می کند که روز معلم فرا برسد و از دانش آموزان پولدار مدرسه ی غیر انتفاعیش هدیه های آنچنانی بگیرد خجالت زده ام .!! من به جای آن آموزگاری که آنقدر بر بازوی نحیف دانش آموزش ضربه وارد کرد که بازوی لاغر و ناتوان او را شکست !شرمنده هستم .. من از طرف آموزگاری که به دانش آموز خردسالی گفت محکم به صورت کنار دستیت بزن و قصاصش کن !که دیگر تورا نزند !! و به جای درس گذشت و ایثار تخم نفرت و کینه و انتقام را در دل این نونهالان کاشت ! پوزش می طلبم ! من به جای آن دبیری که طوطی وار هر چیزی را که در دانشگاه آموخته بی کم و کاست برای دانش آموزانش دیکته می کند و در سر کلاس درس بی مطالعه و بی معلومات وارد می شود و دشمن نوآوری و ابتکار عمل و خود باوری و مخل اعصاب و روان است ! عذرخواهی می نمایم .. من به جای آن دبیری که با افراط و تفریط ورفتار نابخردانه اش باعث ترک تحصیلی خیلی از دانش آموزان مستعد که قربانی استبداد و خشونت این معلمان کوته فکر گردیده اند ؛ عرق شرم می ریزم ! من به جای آن دبیری که به خاطر گرفتن چند ساعت اضافه کاری وجدان کاری خودرا لگدمال می کند و چشم بر شرافت و صداقتش فرو می بندد وبا تدریس دروسی که در تخصصش نیست باغث ضایع شدن و هدر دادن حق و فرصت دانش آموزانش می شود پوزش می خواهم ! من به جای آن معلمی که عقده های شخصی خویش را بر سر بچه های معصوم سرزمین آریاییم خالی می کند و به جای تعلیم و تربیت اساسی آنها ! این طفلان بی گناه را مورد آزار و اذیت قرار می دهد و نفرتی ابدی در دلشان می کارد شرمسارم . من می دانم که سیستم آموزشی و تربیتی ما خیلی اشکال دارد و متاسفانه هر سال هم بدتر می شود پس به جای تمام دست اندرکاران بی برنامه و فاقد مدیریت صحیح زمانی و آماری و تخصصی و علمی و.. که به اسم مسئولان آموزش و پرورش در راس امورند و یک شبه برای میلیونها دانش آموز تصمیم می گیرند !از تمام بچه های این مرزو بوم پوزش می خواهم ؛ چرا که خود نیز قربانی این نظام غلط آموزشی هستم !!
من از جنس خود توام ای دوست .... پس مرا فریاد کن !
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان عزیزم : ورزن جدید دوست خوبمان آقا پویا اقرایی آماده ی گوش دادنه واقعا که دستشون درد نکنه به من خبر دادند ؛ حیفم اومد شما هم بی نصیب بذارم . پس شما هم گوش بدین ؛ دست مریزاد آقا پویا .. به امید سلامتی و موفقیت هر چه بیشتر شما آدرس وب لاگ ایشان : http://p2010eghrae.blogfa.com/ لینک دانلود Pouya Eghraei ft 2FAN.gh - Mane Divoone (New Version) 128 درختان به من آموختند : پایبندی هر کس به اندازه ی ریشه ی اوست پس به هر درختی نمی توان تکیه کرد . و من به این نتیجه می رسم که ریشه ی موریانه خورده لذتی برای دیدن ندارد . ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ در مقابل سختی ها همچون جزیره ای باش که دریا با تمام عظمت وقدرتش نتواند سر تورا به زیر آب کند . ((آندره مالرو))
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعضی ها همه چیز را به بازی می گیرند .. کاری ندارند که این رسم و رسوم متعلق به هزاران سال است و راحت همه چیز را در زیر پا هاییکه با آن یک عمر برای تظاهر در مجامع فرهنگی هنری ادبی قدم گذاشته اند له می کنند . رفتار این اشخاص مانند انسان دیوانه ای است که مردمی ریز ریز و قطره قطره و به تدریج روغنی را در کوزه ای اندوخته اند و یک دفعه این شخص دیوانه کوزه را شکسته و روغن ها رابر روی زمین پر از گل و لای پخش می کندو تمام زحمات یک قوم را بر باد فنا می دهد ... زندگی شوخی بردار نیست ! آبروی یک قوم هم الکی و به راحتی به دست نیامده ؟!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 11:13 قبل از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
ضمن تبریک مجدد به مناسبت فرا رسیدن نوروز باستانی از این که دوستان این همه لطف داشته ؛ وقت نهاده و دلنوشته های بنده را با حوصله خوانده و پاسخگوی سوال مسابقه بودند کمال تشکر و قدردانی را می نمایم . نظرات تک تک شما عزیزان توسط چند تن از دوستان صاحب نظر و فهیمم مورد مطالعه و ارزیابی قرار گرفت و سرانجام از بین نظرات شما آقایان : نظرسرکار جناب اقای ضابط صاحب وب لاگ : khatoon.blogfa.com و ازبین نظرات خانم ها نظر سرکار خانم رویا که متاسفانه در حال حاضر به علت عدم امکانات صاحب وب لاگی نمی باشند برتر شناخته شد. از جناب آقای ضابط خواهش می کنم که لطف نموده و آدرس پستی خود را به طورخصوصی برای من بفرستند . لازم به ذکر است که بنده و تعدادی از دوستان تحصیل کرده نهایت سعی و تلاش خود را نمودیم که به طور منطقی و منصفانه جوابها را ارزیابی کرده و بهترین را انتخاب کنیم تا خدای ناکرده تبعیضی بین دوستان قایل نشویم . قابل توجه است که توجه ی ما صرفا روی پاسخ سوال بوده و دیگر توضیحات اضافی را مد نظر قرار ندادیم مثل اشاره ای که سرکار خانم رویا به اعتقادشون به دموکراسی داشتند که بنده به عنوان یک مادر (خدای ناکرده )هرگز تحمل دیدن چنین وضعی از فرزندم را نداشته و نخواهم داشت و به نظر من این به اصالت خانواده و نوع تربیتی که انسان در کانون گرم خانواده اش داشته بر می گردد . در ضمن نظر دوستم رویا مورد تایید دو گروه از از زنان تحصیل کرده ی شاغل و خانه دارعادی که فاقد تحصیلات بودند ( به طور تلفنی ) قرارگرفت و آن ها نیز با ایشان هم عقیده بودند که هر دخترو پسری با فرا رسیدن سن بلوغ تنها آرزو وآرمانش پس ازگرفتن سر وسامان تحصیلی یا شغلی ؛بودن در کنار یک شریک و داشتن یک همدم و پشتیبان وحامی صادق در زندگی است که در کنار او بتواند احساس خوشبختی بنماید ؛ و پا به پای اوقادر باشد به مدارج عالی زندگی که مطابق با معیارهای انتخابش می باشد ؛دست یابد .. البته در هر جنسیتی استثناهایی هم وجود دارد مثل عده ای از دخترها و پسرها که هیچ اعتقادی به ازدواج نداشته و طالب تنهایی و انزوایند !و به نوعی با کار و هنر خود ازدواج می کنند ! که در نهایت محققان به این نتیجه رسیده اند که همین افراد نیز پس از گذران عمر به این حقیقت تلخ دست می یابند که اشتباه می کرده اند اما حیف و صد افسوس که قافله ی عمرعجب می گذرد .. ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ کمی اعلام نتایج را به تعویق انداختم که شاید دوست بسیار عزیزم جناب آقا مصطفی برنده ی یک دوره از مسابقات قبلی وب لاگ که متاسفانه چندین ماه است که از ایشان خبری ندارم و مبایلشون هم خاموش است ما را قابل دانسته و در این مسابقه شرکت نمایند ؛ آقا مصطفی ی عزیز عیدبر شما و خانم گلتون مبارک باشه از خدا می خواهم که : هر کجادوست فهیم اصفهانیم هست سلامت دارش همچنین تمام دوستان خوش قلب و مهربان دیگرم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیشاپیش سال نو را به تمام دوستان خوبم تبریک میگم !! (( ای خدا واسه تموم داده ها ونداده هایت شکر!! )) سال نوبرتمام عزیزانم مبارک ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ (( لازم به ذکر است که متن زیر بر اساس گفته های مردی صورت گرفته که به گفته ی خودش از زمان دانشجویی کارشناسی تا حال !! به غیر از زنی که به او وعده ی ازدواج داد وسرانجام مجبور شد با او ازدواج کند !! با سه چهارزن خوابیده و تمتع جنسی شده وهمیشه ادعا داشته من هیچ زنی را دوست ندارم وعاشقش نمی شوم ؛هر چند که برای نگه داشتن زن زیبا و جوان و موقعیت داری که تقاضای پول وهدیه از این مرد نمی کرد !و زن ساده ی زودباور را سالها در چنگ غرایزش نگه داشته بود؛مجبور شد چند بار دروغ بگوید که دیوانه من که دوستت دارم چرا می خواهی از من جدا شوی ؟ این مرد چون زن فاحشه ای است که با مردان زیادی می خوابد اما چون می داند دوست داشتن و عاشق گشتن باعث می شود که دل از پول بکند و به یک نفر متعهد بماند و خرج و مخارج زندگی آن زن را تامین نماید ودیگر قادر نباشد فریب اندک وجدان نداشته اش !!! بدهد و توجیهی برای کارهای زشتش پیداکند ؛و با افراد مختلف با شکل و شمایل و ... مختلف هم بسترشود ؛ دم به تله ی وابستگی و عاشق شدن هیچ زنی نمی دهد . !!!! )) چه کنیم آدمای بدکاروزناکاروفاحشه این جوریند دیگه !!! دوست عزیز دبیری با توجه به ه مونث در آخر فاحشه اعلام کرده که به مرد نمی توان گفت فاحشه !!!چون از لحاظ قواعد عربی این ه مربوط به مونث میشه !! در پاسخ به این دوست گرامی باید بگویم همکار ارجمند : اگر کمی به دلمون رجوع کنیم مردان را هم می توانیم فاحشه بنامیم !!فقط باید اندکی مته به خشخاش گذاشتن را کنار بگذاریم و لب مطلب را بگیریم و کاری به قواعد دستوری عربی آن نداشته باشیم .!! راستی زناکار و بدکار هم کلمات خوبی واسه نامیدن این مردان هستند ؛ مگر نه ؟!! توجه !! (( ....... مسابقه !...... ))
همراه با جوایز ارزنده به مناسبت روز جهانی زن (( خرید کتاب به سفارش خود شما به ارزش ده هزار تومان همراه با جوایز خوردنی متنوع یا پوشیدنی به تناسب جنسیت !)) به سوال زیر به دقت پاسخ دهید .... ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ حرف های یک زن : هیچ کس که بهش تبریک نگفت !!هیچ کس که واسش شاخه گلی یا ساعت مچی !! یا کارت پستالی نیاورد و نگفت عزیزم روزجهانی زن مبارک !! پس خودش این روز رو به خودعزیزش و تمام زنان محروم از آزادی و
دموکراسی !! و زجر کشیده و تنها و قربانی! بر تمام زنان در خواب خرگوش فرو رفته همچون خواهران دبیر و تحصیل کرده اش !! که هر روز سرمست تراز دیروز ذوق بچه و شوهر و خانه های آن
چنانیشان می کنند و با تکان دادن النگوها و به رخ کشیدن گردن بندهایخداتومانی او را
در بهت و حسرت
و تاسف و گه گداری حسادت !!فرو می برند ! تبریک گفت !! آره بعضی وقت ها حسادت هم قاطی این حسرت ها میشه و او با خودش میگه: ای قربونت برم خدا سه تا خواهر از یک پدرمادر داشته باشی اما اونا کجا من بدبخت پیشانی سیاه شکست خورده ی زجر کشیده ی گرفتار در به در کجا ؟!!! هی می دوم هی می دوم که به زندگیم سر و سامان بدهم ! هی تنهاتر و وامانده تر از دیروز؛ و عاقبت بی رمق گوشه ای می افتم و گریه می کنم . اقلا از این یار نمک نشناسم یک انگشترنازک طلا،؛ یادگاری ندارم که بعضی وقت ها قیافه بگیرم و خودی نشان بدهم و مثلا بگویم :بیا اینم حلقه ات بگیر و برو که تو برای من مردی !!! آخه خدا این خواهرای تنی من کجا من بیچاره بدبخت کجا ؟؟ به من بگین خواهران نازنینم ! عشق با الف نوشته میشه یا با ع !!! ؟؟؟ کدامیک از شما مثنوی شیرین و خسرو را خوانده است ؟؟ کدامیک از شما اقلا یک بارکتابهای کوندرا رو مطالعه یا شعری از فروغ را از بر کرده ؟! اما ! در دلش به خریت خودش می خنده ومیگه ای خاک تو سرت که آدم نشدی !! عشق کیلویی چند !!طرفت داره دست تو دست همدم خوشگل خانم خیابونیش!! این ور و اون ور میره ولی تو مثل امل ها تهران هم که میری !!! سنگ وفاداری و عاشق بودن به سینه می زنی و با خودت میگی اگر من هم مثل او بشوم که دیگه هیچی !منم شدم عین خودش !پس قداست عشق و مفهوم والای وفاداری چی میشه ؟؟ با خودش می جنگه که شاید که این نیاز شدید به همدم داشتن از سرش بپره و مثل آدمای هزره ! و بی تعهد و بی اخلاق نشی اونایی که بدون فکر کردن به عواقب کارشون و به یاد آوردن وعده هاشون !!به دنبال بی بند و باری و هرزه گری رفتند ... گه گداری فحاشی های عشق دیروزش که این روزها به علت یک سو تفاهم مدام براش مسیج می فرسته می خونه !! و گه گداری یواشکی کلی اشک می ریزه ! اما این لامذهب !!درد بی همدم داشتن رهاش نمی کنه !! اما اصل مطلب :به نظرمن از هر صد زن در به در و ولگرد خیابونی ده تاشون دنبال نون و آب هستند وبقیه گرگان باران دیده ای هستند که مزه ی پول در برابر تن !!را چشیده ودیگه به یک مرد قانع نیستند .!!! این زنان ؛ دختران فاسدی هستند که مثل سگ بو می کشند تا ببینند کجا لاشه ی مردی تنها افتاده تا بهش نزدیک بشن و گازش بگیرند !!و با ولع تیکه پاره اش کنند !! بله دوستان !!! یه زمانی یه روزگاری اون وقت ها که هنوز تکراری نشده بود!! اون وقت ها که در این شهر کوچک غنیمتی برای بعضی کسان بود!! اون روزها که آدمادر شهر کوچک خودشون جیک جیک مستونشون بود اما روی و فرصت خیانت و هرزه گری نداشتند و در شهر کوچک !!که حالا تبدیل به کلان شهر شده دست و بالشون بسته بود .!!!و بالی برای پروازهای بی بند و باریشون نداشتند !! گه گداری کارت پستالی یا هدیه ای از یاری به دستش می رسید .!! اما امان از روزی که با یک نقشه و ترفند ماه ها طراحی شده فلنگ را بست و رفت که رفت ! و بعد
از چند ماه زندگی در تهران بزرگ و برخوردار از تمام مزایای غریبی و زندگی مجردی ...
!! نقابش رو کنار زد و اعلام کرد دیگه عشقت شوهر کرد !!من دیگه
اون آدم قبلی نیستم من همدم ( شاید هم همدم هاهاها !!!) پیدا کرده ام و دیگه دوستت
ندارم ! به همین راحتی !! و بالاخره یک روز همین مرد به زن گفت : برو فکری به حال خودت کن !!!!!!!!!!!!! و امروز همان خواهران !!! دیروز و امروزبه ریش زنان تحصیل کرده ی مدعی عشق و عدالت و آزادی چون این زن می خندند و میگن اینم از مرد وفادار و با همه فرق داشته ات !! بخور نوش جانت !!! حالا ما برنده شدیم یا توی مدعی دموکراسی و روشنفکری و فمنیستی !!بخور نوش جونت که از کسی خوردی که مراد و پیرت بود !! امان از آدم هایی که ادعای تحصیلات و روشنفکریشون میشه ادعای سالها مطالعه و تحقیق و طرفداری از دموکراسی و حقوق خانم هاشون میشه و به دفاع از حقوق ضایع شده ی زن در این کشور حرف می زنند و لفافی می کنند و کلاس میذارن !!!ولی یک دفعه آن چنان گندی بالا می آورند که حتی سردمداران راه روشنگری هم در برابر حرف های امثال خواهران این زن کم می آورند و نمی دانند چه پاسخی بهشون بدن !.. حالا عزیزانم با توجه به عرایض بنده ! اینگونه مردان را چه بنامیم ؟ آیا در کشور ایران اینگونه مردان را می توان فاحشه نامید ؟!! البته ناگفته نماند که کار زنان همدمی چون همدم این مرد !!! به غیر ازدر کنار او بودن !! به تور زدن مردانی این چنیننی است !!! پس شما به من بگین : کدام را فاحشه تربنامیم ؛جرم کدامیک سنگین تر است؟ .!!!!!
یادمان
باشد بعضی از این مردان خیلی از حرف و حدیث و پچ پچ مردمان فضول می ترسند و از طرفی حال و حوصله ی هر بار به خیابون رفتن و دست هرزنی گرفتن و به خونه آوردن ندارند !! و دلشون می خواهد که همیشه دارای وجهه ی اجتماعی برجسته و آبرومندی در حامعه باشند !!در ضمن وقتی با یک زنی هم خوابه و همدم میشوند اعتقاد پیدا می کنند که : کل کل کردن و چونه زدن با یک زن بهتر از اینه که هر بار دست زنی بگیرند و به خونه بیاورند و سر قیمت چک و چونه بزنند !!! فکر نمی کنند که پس آن زنی که سالها با وعده و وعید نگه داشتند !! وعقد محضری نموده و به امان خدا رها کرده اند !! با تنهاییش چگونه تا بکند !! به قول معروف تک پران هستند و دوست دارند زنی را تا زمانی که از بدنش خسته نشدند نزد خودشون نگه دارند و وقتی واسشون تکراری شد !! او را بی رحمانه و بی اخلاقانه و بی ملاحظه آبرو و حیثیت و وجهه ی اجتماعی و خانوادگی زن !! دو ربیندازند !!! و دوباره یواشکی و پنهانی روز از نوروزی از نو !!! یادتون باشه به من بگین از این قماش مردان و زنان کدام فاحشه تر هستند !!! چه کسی به این زنان خیابونی یا رهگذر بال و پر میده و دامنه ی فساد رو گسترده تر می کنه ؟!!! نکته : یادمان نرود شایدانگشت شماری از این زنان خیابونی نه از سر هوس و مرض که شایدبرای سیر کردن شکم و بر آورده شدن مایحتاج روزمرگی تن می فروشند و سر پناه می جویند !!!. اما مرد بی اخلاق برای سیر کردن زیر شکم و بهره مند شدن از وجود زن خر ج می کند !!!
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ ( شعر سپید : فاحشگان امروز )) من از نهایت دردم ای دوست از روایت تحقیر!! از نخوت آدمی رو به تکفیر و تزویر از امتداد جبر زمان از تجربه ای هنگفت اما عقیم از عشق از ویرانی آمال ها از رسایی سکوت پر فریاد منم من یک زن ایرانی عاصی که مانده بی تسلا بی رمق محبوس در افکار لا یعقل منم یک خسته ی علم جهان افروز که گشته منزجر از عالم تکنیک و تک نو لو لو زی های مدرن ن نیسم امروز و من چه قدر دلم برای مرد غارنشین عهد بوق تنگ است . و من چقدر دلم هم آغوشی مرد عصر حجر را می طلبد . ومن چقدر دلم برای دروغ های چوپان دروغگو تنگ است . دلم برای آن حقه های ساده ی بی پیرایه اش دلم برای آن دروغ های هی گرگ آمدن هایش تنگ است . کجایی ای چوپان آمده از پشت کوههای بی چراغانی ای مرد ساده ی بی کافی های بی نت و بی شاپ و و بی لب تاپ ها ی آ ن چنانی تا که تو را بگویمت : که گشتی روسپید از بس که هم جنسان نا جنست زحد و مرز حاشا کردن و زن بازی و رذلی گذر دادند شرف بامعرفت با موکب پستی تا که تو را بگویمت ای مرد بیمار (باکسر حرف ر ) مردم فریب بی دغل کارم مرد زمان ما فاحشه ؛ تردامن و بدکار و بدفرجام روپسپی یان جهان پر فراز از تک نو و پست مدرن عالم روزند !! تاکه تو را بگویمت مردان این عصر چو گرگی بی ترحم در لباس آدمی یانند . و باید که جنسان لطیف از کوی و برزن در این خاک سیه پوشیده از غم زسر گیرند زسر آوایی دیگر وباز از نو نوایی دیگر از گرگ آمدی دیگر گرگ آمدی دیگر
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 7:57 قبل از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
انشالله که
دلاتون سبز و جوان باشد .
شب عاشقان بيدل چه شب دراز باشد تو بيا كز اول شب در صبح باز باشد
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
بازهم سر وده ای فی البداهه از خودم
به دو سه ماه پیش !! بر می گردد........ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
فی البداهه ای دیگر از نازی آسمان اخم کرده زه کمانش را می کشد بی هیچ هدفی تیر غمش رها اما انگار شتابی برای گذشتن ندارد تیر به هدف نشسته اما هیچ یاری را یارای کمک نیست آن که غمش را به جان خریدار بود ناگهان صاعقه اش زد پشت به او رو به سیاهی تا که خاموش شود نور امیدش
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم عکس های دوستم که از مسجد کبود تبریز دیدن کرده بود تماشا می کردم که ناگهان این جمله به ذهنم رسید شاید هم کمی مضحک باشه..... ولی درست این فکر به ذهنم رسید : ای خدا.......................................... چی بگم به تو ..................................فقط شکرت !!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 7:47 قبل از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو سه روز است که باز نور امید در چشم این مردم زجر کشیده ام دید ه میشه .. دو سه روز است که باز مردم شهرم یادشون رفته تخم مرغ به شانه ای نه هزار و گوشت کیلویی بیست هزار تومان !!و نان سنگگ صدی به ششصد تومان هم رسید !! دو سه روز است که مردم محروم از امکانات تفریحی و محروم برخوردار از ابتدایی ترین حقوق اولیه ی انسانی شهر کوچک و پر از صمیمیتم را شاد و امیدوار و سرمست می بینم ... دو سه روز است که شهرم بوی طراوت و تازگی می دهد بوی امید و زندگی برق شادی را در چشمان هر کسی می توانی ببینی حتی آنهایی که ده بیست سال است سقف خونه هاشون رنگ قیر و ایزوگام به خودش ندیده و هر آن امکان آوار شدن سقف بر سرشون وجود داره ! آنهابا دل پاک و بی آلایششون میگن خدایا شکرت!ببار ای آسمون !!ببار بارون رحمت ببار تو ببار حتی اگه خونه های ما برسرمون خراب بشه !! ببار که خوب می باری ای بنازم به این بارشت آسمون !! و من هم یکی از این مردم بی توقع و بی الایش شهرم هستم .... که فارغ از مسئولیت و بچه و امتحان به یک یک بچه ها زنگ زدم و گفتم هی رفقا امروز شوهر و بچه و کار تعطیل بزنیم بریم آشیونه !! آشیانه ی ما یک جای دنجه یک باغ بزرگ و قدیمی در سه چهار کیلومتری شهرمون باغ متعلق به بابای یکی از همین دوستان است که تمام امکانات تفریحی از قبیل میز پینگ پونگ و سور و سات کباب پزی برقی و ... ماهواره و ... ( خوب دیگه !! جای تعجب نداره آخه صاحب باغ یک دبیر باز نشسته ی اداره ی فرهنگ یا همان اموزش و پرورش امروز خودمونه ) بهشون گفتم : بچه ها ما همیشه لع لع باران می زدیم پس چتر بی چتر !! هر که با خودش چتر بیاره خودش می کنیم چتر و می بریمش زیر باران تا سپر ما بشه !! باید که باران را با تمام وجود نوشید .. باید که حسش کرد باید که با او همراه شد .. ..... پرایدم رو به پیشنهاد همسریکی از دوستان در منزلشان گذاشتم و با مزدای دو کابین ایشان که خود داوطلب راندنش شدم روانه شدیم . یکی دو تا از بچه ها که شیطنتشون گل کرده بود با این که در صندلی جلو و عقب جاشون می شدرفتند پشت وانت و زیر باران نشستند و ما هم زدیم به جاده و رفتیم که رفتیم ... آهنگ ای ایران استاد بنان رو گذاشته بودیم و شیشه ها رو بالا زده و با او می خواندیم جاتون خالی ویار کباب و زرشک تازه و هندوانه و شلغم داغ و... وای که چه حالی داشت ...... اول که رفتیم زیر باران و هی جیغ کشیدیم و هی زیر باران مشاعره کردیم و هی هر کداممون جمله ای و یا تکه شعری از سهراب و نیما و فروغ عزیز از ته دل خواندیم و اون یکی هی جوابی می داد و.. دوم خوب که خیس شدیم و بارن را حسابی نوش جان کردیم !!! و سیراب سیراب شدیم !! کدیور دیوونه که از دیوونه بازی های ما هر هر می خندید و جرات آمدن به زیر باران را نداشت یه آتیش درست کرده بود به بزرگی یه آتیش چهارشنبه سوری !!! با این که هنوز پایم می لنگد دلم نیامد که از روی آتیش نپرم ... زد به سرم و شروع کردم : زردی من از تو سرخی تو از من ... رویا بر سرم داد زد نازی احتیاط کن دیوونه احتیاط کن !! پات به درک ! خودت می دونی چی میگم احتیاط کن !! گفتم بیخی رویا بیخی رویا چشم غره ام رفت !!می دانستم این نیگاه چه معنی داره رازی بود فقط بین من و او .. گفتم بابا رویا ضد حال نزن دیگه ؛ هنوز که خبری نیست ... تازه شم رفت که رفت به درک .. هنوز که هیچی معلوم نیست ... در ثانی این پیش فروش شده !!البته اگه سالم بمونه !! کمی که سرمون خشک کردیم و گرم شدیم گفتم : حالا باید قدم بزنیم .. کی با من می یاد ؟کدیور که اصلا بارونی نخورده و خشک و آماده ایستاده بود در جواب سوالم گفت: من !! نگاهی به گوشت چرخ کرده آماده کباب توری کردم و گفتم پس اینا رو کی کباب می ک... کدیور نگذاشت حرفم تمام کنم و گفت خودتی نازی من که نیستم بابا کبری خانوم که همراتون نیاوردین !! دلم سوخت دیدم طفلک راست میگه زدم زیر خنده و گفتم محبوب ترو خدا با رویا و لیلی تدارکش ببینین ! نگاهی بهم کرد .. و گفت نازی فقط به خاطر این که خودت تدارک این سور و سات رو دیدی قبول می کنم وگرنه با زور هم که شده بود مجبورت می کردم خودت بیای پای منقل و کبابشون کنی !! همین طور که دستم کرده بودم در قابلمه شلغمی که خودم پخته بودم و یکی دو تا از اون خوشگلاش رو با چنگال بیرون می آوردم گفتم حالا دیگه نوبت شلغمه !! همین که اومدیم به قابلمه حمله ور بشیم داد لیلا در اومد ... لیلا جان منظم تی تیش مامانیم زود یک دیس بزرگ آورد و گفت ترو خدا این جوری نه !!! شلغم ها رو در دیسی چید و نمکی زد و گفت حالا بفرمایید ... تیکه نانی روی زغال برشته کردم و کمی شلغم خوردیم و زیر بارن شروع به قدم زدن کردیم !! دوری زدیم .... و ایستادیم و میوه چیدیم و کرکر و هر هر خندیدیم و واسه خودمون الکی الکی شادی کردیم و چند تا پرتقال و نارنگی و انار هایی که که تک و توکی به شاخه های درخت مانده و خشک شده بود و لیمو ترش چیدیم و برگشتیم ... البته بماند که وقتی بچه ها ما رو دیدند شده بودیم موش آب کشیده از بس که زیر باران سیل آسایی که مدت ها بود ندیده ؛ قدم زده بودیم. رویای مهربان و دوست داشتنیم غر و لندی کرد و گفت نازی واقعا که دیوونه ای !! بیا همشهری شوهرم !! ( بنده در ازدواج رویا و شوهرش دستی داشتم !!) والله از بس این... ...ع ( اسم شوهرش رو آورد !) به نازی خانم شهرش می نازه من موندم که این زن خل و چل چی داره که ما نداریم !! همش پز میده و میگه تموم دختران شهر ما اگه مثل این زن بودند ! فقط کلاهی از مرد کم داشتند ... خلاصه محبوب هم اومد کمکش و گفت به خدا نازی مهره ی مار داره مامان من هم همش ازش تعریف می کنه ! زهرا نگاهی به من کرد و گفت ای بختمون بر گرده که نازی بشه رهبر ما !! خنده ام گرفته بود از زیادی هندوانه ای که در بغل داشتم !!! ناگهان از پشت سر یکی از بچه ها چشمم گرفتو کف دست آغشته به فلفل سیاهش به نزدیک بینی ام !!!برد!
ای خدا از سرت نگذره کدیور ! شاید باورتون نشه اگر بگم نزدیک چهل پنجاه تا عطسه کردم ... نقطه ضعف بنده برای به عطسه افتادن و یا سکسکه کردنم فلفل سیاهه اگه نزدیک بینی ام بره به عطسه و اگردر چایی یا غذایم ریخته بشه به سکسکه می افتم !! بعدشم ؛ کمی گیتار زدم و کمی !با صدای نکره ام خواندم ..( اله ی ناز ) و کمی جوک گفتیم وجوک شنیدیم و کمی از دیوونه بازی های این مردک که همه گذاشته سر کار و..... و رفته دنبال جهانگردی و...و... و کشته شدن دانشمند هسته ای و ... کلی از نی هفت بند زدن رویای صاف و ساده و صادق و دوست داشتنیم که نفسش در نمی آمد که صدای نی را در بیاره خندیدیم و .. بعد از شلغم هم کباب و دوغ و نوشابه رو زدیم تو رگ ؛ بعدش هم هر که دوست داشت پرتقال و موزخورد و یکی مثل من دیوونه هم هندوانه رو ترجیح داد !! باز هم میگم خدا امشب به این معده ی بیچاره ی ما رحم کنه .. دم دمای غروب کمی پینگ پونگ بازی کردیم... البته باید بگویم این باغ در یک جای امن قرار داره و اطراف آن باغ هایی است که معمولا فرهنگیان باز نشسته خریده اند و شب های جمعه خانواده ها سری به باغاشون می زنند ؛ و بعضی هاشون هم شب رو همان جا بیتوته می کنند . رویا نگران بود این را از نگاه مضطربش خواندم .. گفتم چیه عزیز ؟ نازی امیر پیش عمه اش هست می ترسم بی تابی کنه می ترسم باباش ناراحت بشه که چرا بچه اش رو زیاد تنها گذاشتم شوهر رویا عاشق آشو مرتاض و متفکر معروف هندیست و یه جورایی رهرواش هم است !! او مهندس و مدیر یکی از کارخانه های استان فارس است و در شهرش زندگی نمی کند ) تحمل نگرانی رویای عزیزم را نداشتم گفتم بچه ها آتیش خاموش و بساطا جمع و زود حرکت کنیم و بریم .. جاتون خالی .. عجب روزی داشتیم ما باور کنید همین پیک نیک یک روزه ی بارانی ! ما ها رو ده سال شاد و جوانترمون کرد به خدا .. به امید روزی که این صداقت و یک دلی ها فراگیر شده و همه مثل دوستان خوب من صفا و صداقتشون یک روزه نباشد و گفته هاشون با عملشون یکی کرده و مقطعی و منفعتی حرف نزنند . (( نسرین جان ! عزیز دلم ؛ بچه ها خیلی ازت یاد کردند جات خالی بود گلم ))
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
فقط یک ایرانی !! ( البته همشهری های من اعتقاد دارند فقط یک فسایی !!) می تونه یک جمله با بیست فعل بسازد ؛ دقت کنید ! داشتم می رفتم برم ،دیدم گرفت نشست ، گفتم بذار بپرسم ببینم میاد نمیاد دیدم میگه : نمیخوام بیام !میخوام برم بگیرم بخوابم .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 7:34 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان خوبم عمرتان یلدایی باد سروده ای از خودم :
با کوله باری از اندیشه های دیروز و امروز می سپارم راه جز صدای قدم هایم چیزی نمی شنوم چرخش کلید در در پلکانی آشنا غریب طی می کنم آن را می کوبم این در را با نگاهی سرد رو در روی خود می بینم کوکب چشمانی که سیاه چاله ای هولناک بیش نیست .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین ! هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای زمین دل مرده ؛ سقف آسمان کوتاه ؛ غبار آلوده مهر و ماه زمستان است
ما برای فرو ریختن آنچه کهنه است آفریده شدیم . در ما دمیدند که طغیانگر و شورش افرین باشیم ؛ پس نازی جان چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10:59 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
قصدم ساختن وب لاگی نو بود ولی مشغله های تحصیل و آماده کردن تحقیق و تکلیف و آماده شدن برای امتحانات آخر ترم و تدریس خصوصی و کار اداری و .... ..... و به دوش کشیدن بار سنگین زندگی و ....و دست نکشیدن از علایق های شخصی و ... و هزار بدبختی دیگر...فرصتی برای ارایه ی یک پست اجدید نمی دهد . در ضمن بنده هنوزهم از لحاظ جسمی ناخوش احوال هستم و ملالی نیست !!!! به جز بدبختی و سرزنش وفشار و مصیبت !! و وادار کردنم به کارهایی که اصلا با روح لطیف و احساساتی بنده سازگاری ندارد ! و تحریم شدن!! وسرکوفت شنیدن از طرف خانواده ی بسیار بافرهنگ و فرهیخته ام !! که بنده را متهم می کنند که که وصله ی ناجور تن آنها گشته ام و آبروی چندین ساله ی زندگی پر بارشان !! را به باد فنا داده ام !! و...و...و... به خصوص از طرف تنها برادر عزیز دردانه و دلسوز و درعین حال متعصبم !! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ ((سروده ای از جاودانه فروغ فرخزاد در مجموعه اشعار اسیر..) از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو بهتر یک بوسه زجام زهر بگرفتن از بوسه ی آتشین او خوشتر می سوزم از این دو رویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه ی جاودانه می خواهم رو ؛ پیش زنی ببر غرورت را کوعشق ترا به هیچ نشمارد آن پیکر داغ و دردمندت را بامهر به روی سینه نفشارد عشقی که ترا نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت زان بوسه که بر لبانت افشاندم شورنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه ی آن دو چشم پر خشمت !!! هر گز نبرد زدیدگان خوابم !! بالاخره من هم موفق شدم در این هیولا شهرتهران صاحب یک خونه فسقلی بشوم !( البته با کمک خواهرم ) ایشان صلاح دیدند که در حومه ی ناامن تهران سکنی نگزینم !!! و در همین کلان شهر بی در و پیکر بمانم !! راستی واسه نداشتن هم خانه ؛ به سوییت بسنده کردم !! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ ((یادمان رفته بود چه کسی هستیم برای همین شکننده شدیم .!! )) باید به اصلمان باز گردیم )) داشتم برگزیده ی آثار جبران خلیل جبران که بخشی از تحقیق و پزوهشم است ورق میزدم که این جملات چشمم را گرفت و دلم نیامد شما را بی نصیب بگذارم پس با خواندن آن حواستان به خودتان باشد و کسی ر ا نشکنید !!! که امان از آه دل و اشک چشم یک شکسته ی داغون شده واین هم آن جملات اندیشمندانه ای که رشته ی افکار مرا برای لحظاتی از هم گسست !!: ((هر ضعیف و ناچیزی که در میان شما آسیب و عذاب دیده و به خیال خامتان ؛ نابود گشته نیرومندترین و ایستاده ترین چیزی است که در وجود وهستی شماست .!!!)) ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ فرق انسان و سگ در آنست كه اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت. تولستوی
طی چند مرحله آمد و شد به تهران متوجه شدم شخصی که ادعای ادب و نزاکتش می شد و مدام شعار می داد که فردی آرام و صبور است ؛ و باید با افراد به خصوص خانم ها با ادب واحترام صحبت کرد !!!!!!!! از هر انسان عادی بیسوادی نا آگاه و آشفته و بی ادب و خطر ناک تر است !! گویی دیوانه ای است که وجودش برای دیگران خطر دارد و خود اقرار می کند که سالم است و این دیگران هستند که بیمار روانیند !!! او مدام بر سر زنی که وجودش پر از احساس و محبت و صفا و عشق ورزی بود فریاد که چه عرض کنم عربده می کشیدو در مقابل اعتراض زن که چرا این همه پر خاش گرید و فریاد می زنید ؛ ظرف و ظروف را می شکوند و تیغ موکت بری و چاقو به دست می گرفت و موهای زن بیچاره را می کشید و گه گاهی با تندی او را به گوشه ای هم هل میداد !! و احیانا مشتی هم بر کمر بیچاره ی زن زجر کشیده وارد می کرد .!! زنی که روزگاری مدام از او تظاهر به احترام دیده و این آقا شعار داده و گفته بود : لیدیز فرست !!!!!( اول خانم ها ) حالا با رفتارش ثابت می کرد که اول خانم های او شده است : اول خانم ها کتک بخورند و فحش بشنوند !! بعد آقایان عربده بکشند وبه قدرت کذاییشان بنازند !!!!!! او مدام با نعره هاي گوشخراشش گوش زن را آزار ميداد و آرامشش را بر هم مي ريخت ؛ اين از تحصيل كرده ي مملكتمان !! ديگر از قشر بيسواد جامعه چه انتظاري مي رود !! البته بماند كه متاسفانه برخي از افراد فقط اسم تحصيل كرده را يدك مي كشند و و اقعا صد شرف به اراذل و اوباش شهرهایمان !!! که اقلا آن ها در وجودشان ذره ای از خوی لوطی گری را دارند و از مرام و منش مردانگیشان شرم دارند که با زن جماعت در بیفتند .!!! غافل از این که این افراد دروغگوی بی ظرفیت نمی دانند که : (( اول : چوب خدا صدا ندارد .!!) دوم : آهسته صحبت کردن ؛ نشانه ی اندیشه ی زرف ؛ تسلط بر نفس ؛ و آرامش درون است . سوم : مردم گفتار آرام را ؛ راحت تر می شنوند با دقت گوش می دهند ؛ بهتر می فهمند و زودتر می پذیرند .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
(( بهترین انتقامی که از دنیا می تونی بگیری اینه که !! اینه که : اینه که : شاد باشی )) ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ فرستاده ای از یک دوست همدل !!! گفتـــــــــــــــگوی من و نـــــــــــــــازی زير چتـــــــــــــــر نازی بیا زیر چتــــــــــــــــر من که بارون خیست نکنه می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه و قشنگتر اینه که یادگرفته گوجه را تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره راسی راسی ؟ یه روزی اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه اون وقت بشر چکار کنه ؟ من: هیچی نازی دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم وقتی آهنا همه تموم بشه اون وقت بشر لباسارو می کنه و با هلهله از روی آتیش می پره نازی: دوربین لوبیتل مهریه مو اگه با هم بخوریم هلهله های من وتو چطوری ثبت می شه من: عشق من آب ها لنز مورب دارند آدمو واروونه ثبتش می کنند عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه نازی: رنگی یا سیاه سفید ؟ من: من سیاه و تو سفید نازی: آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا من: نمی دونم والله چتر رو بدش به من نازی: اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود من: نه عزیز دل من ‚ آدم بود...! من و نازی / حسین پناهی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان عزیزم با تشکر از لطف و توجه تان بنده شرمنده ام که نتوانستم به تمام نظرات شما پاسخ دهم ؛ انشالله در روزهای بعد، به تدریج به یک یک این کامنت ها پاسخ خواهم داد . به تاریخ : 1390/8/5 ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ امشب تماسی با استاد کلاس یوگاهم دکتر ... داشتم . حرف خوبی زدند : سعی کن هر چیزی که تورا به گذشته ربط می دهد از ذهنت بیرون کنی از کسی متنفر نباشی وفقط برای آرامش و سلامتی روح و جسمت ارزش قایل شوی و بهترین راه برای رسیدن به این خواسته این است که : حتی سراغ عکس ها و خاطرات و وب لاگ های که آزارت می دهد و تورا به گذشته پیوند می دهد هم نروی! خنده ای کردم و گفتم : استاد نازی که دیگر نازی سابق نیست . اتفاقا امروز با خواندن پاسخ کامنت هایی از شخصی غریب مریض !! کلی هم با دوستانم خنیدیدیم و تفریح نمودیم !! از لحن کلامشان پیدا بود که از حرفم ناراحت شده اند .! گفتند : قرار نیست شما هم مثل دیگران باشید ! اگر یاد گرفتیم که از ناراحتی دیگران شاد نباشیم به انسانیت رسیده ایم ! سپس اشاره کردند که با تمام این حرف ها ؛ بی تفاوتیتان را تحسین می کنم.! آفرین بر شما !! این است آن چیزی که ماه ها برای رسیدنش تلاش کردید ؛ ادامه بدهید که حتما موفق می شوید اما دیگر از این تفریح ها هم نکنید و به دنبال سرگرمی های اخلاقی و آموزنده باشید ... و سعی نمایید مثل گذشته جایگزینی خوبی پیدا کنید ................ چشم استاد خوبم من از امشب سراغ هیچ وب لاگ آزار دهنده ای نمی روم وهیچ خاطره ای زنده نمی کنم و.. وسعی می کنم برای آن خاطرات مرده ی گذشته ؛ لحظات شیرینی ازگذرعمرم را جایگزین نمایم . پس هیچ کامنت مردم آزارمشکوکی نمی خوانم و نخوانده حذفش می کنم ؛ وبه هیچ تلفن مشکوکی جواب نمی دهم . و سعی می کنم این گونه زندگی کنم : ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
عیسی مسیح فرموده اند که که : انسان با خوردن چیزی نجس نمیشه.این فکر آلوده است که انسان را نجس می کنه!!!! (( از نوشته های یکی از دوستان )) مثلا اگر مرد یا زنی خطا و خیانت کردآن کسانی که با آن ها رابطه برقرار کرده اند مقصر نیستند .!!! مقصر خودشان هستند که در فکر خیانت کردن به یار شان بوده اند و به لغزش افتاده اند ! چون به قول امروزی ها با خودشون میگن : حالا اگر با این یکی هم نشد ؛ با یکی دیگه رو ی هم می ریزیم !!! به قول معروف : خدا کند چوپان رایش کج نباشد !!! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ نمردیم و دیدیم که از دفتر روزنامه ای به ما تلفن شد و از ما اجازه گرفتند که شعر مرا (که در زیر دوباره برایتان پست کردم ) در صفحه ی ادبی روزنامه شان چاپ کنند .!!! البته با پاره ای توضیحات و تصحیح که به جمال مقدس عده ای از مردان استثنا ی جامعه ی ما توهین نشود !!! در ضمن این طور که معلوم است !! قراربر این شد که با موافقت من !! یکی دو جای شعر هم سانسور بشود . !!!! مثل این که حق الزحمه ای هم به ما خواهند داد ! !! حالا شما به من بگین با این حق الزحمه ! که حتما میلیونی هم خواهد بود .!!! آیا من سفری به عتبات عالیات داشته باشم ؟!!! و اسمم را عوض کنم .!!! و مثلا بشوم : کربلایی نازی یا مشهدی نازی یا حاجیه خانم نازی !!! یا این که سفری به کشورهای اروپایی و آسیایی داشته باشم ؟ اصلا مگر چقدر می دهند ؟ این قدر هست که یک چند صباحی در ناز و نعمت زندگی کنم ؟ دوستم نسرین می خندید و می گفت : چرا که نکنی !!!؟ شاید هم آن قدر به شما بدهندددد!!! که ندانی با آن همه داده چه بکنی !!! حالا چی به ما بدهند دددد ددد خدا عا لمه ه ه ه ه ه ه !!!! ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
(( شعر سپید : فاحشگان امروز )) من از نهایت دردم ای دوست از روایت تحقیر!! از نخوت آدمی رو به تکفیر و تزویر از امتداد جبر زمان از تجربه ای هنگفت اما عقیم از عشق از ویرانی آمال ها از رسایی سکوت پر فریاد منم من یک زن ایرانی عاصی که مانده بی تسلا بی رمق محبوس در افکار لا یعقل منم یک خسته ی علم جهان افروز که گشته منزجر از عالم تکنیک و تک نو لو لو زی های مدرن ن نیسم امروز و من چه قدر دلم برای مرد غارنشین عهد بوق تنگ است . و من چقدر دلم هم آغوشی مرد عصر حجر را می طلبد . ومن چقدر دلم برای دروغ های چوپان دروغگو تنگ است . دلم برای آن حقه های ساده ی بی پیرایه اش دلم برای آن دروغ های هی گرگ آمدن هایش تنگ است . کجایی ای چوپان آمده از پشت کوههای بی چراغانی ای مرد ساده ی بی کافی های بی نت و بی شاپ و و بی لب تاپ ها ی آ ن چنانی تا که تو را بگویمت : که گشتی روسپید از بس که هم جنسان نا جنست زحد و مرز حاشا کردن و زن بازی و رذلی گذر دادند شرف بامعرفت با موکب پستی تا که تو را بگویمت ای مرد بیمار (باکسر حرف ر ) مردم فریب بی دغل کارم مرد زمان ما فاحشه ؛ تردامن و بدکار و بدفرجام روپسپی یان جهان پر فراز از تکنو و پست مدرن عالم روزند !! تاکه تو را بگویمت مردان این عصر چو گرگی بی ترحم در لباس آدمی یانند . و باید که جنسان لطیف از کوی و برزن در این خاک سیه پوشیده از غم زسر گیرند زسر آوایی دیگر وباز از نو نوایی دیگر از گرگ آمدی دیگر گرگ آمدی دیگر ؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛ گل می کند .!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
با عرض پوزش و تشکر از دوستان عزیزم که طی تماس هایی که گرفته اند ابراز داشتته اند که به وب لاگم سر زده و به علت مشکلات فنی سایت بلوگ فا ، نتوانسته اند نظر بگذارند .!! انشالله که این نیز بگذرد .!! ممنون از حضور گرم شما
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط نازی
|
|
||