این وب لاگ در هفته ی اول آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه ساخته شد .

         

((  مسابقه  ))            

 

این پست:اولین مسابقه ی وب لاگم است؛ پس به دقت بخوانید و

نظردهید؛خودتون هم که می دانید؛مسابقات من جوایزخوبی داره؛

خوردنی ها و پوشاک بسیار با کیفیت خارجی

قبل از این که بحثم رو شروع کنم: اول خطاب به شما خوانندگان محترم وب لاگم

که پرسیده اید آیا در صورت لزوم اصل کامنت های این زن را می توانیدبه ما

نشان دهیدیا نه ؟باید بگم بعله ، هر گاه شما اراده کنید؛بنده آن ها را به شما

نشان خواهم داد؛به خصوص هم شهری های عزیزم و دوستان ستوده که دم

دستم هستندو هر گاه اراده کنند؛اصل کامنت ها ی این زن را به آن ها نشان

می دهم.اتفاقا با راهنمایی داداشم در پی بیرون آوردن آی پی اش هم هستم.

و شایدشکایت هم بکنم. به هر حال بنده دانشجوی ترم آخر حقوقم وما در قانون

 چیزی داریم به نام جرم های یارانه ای ! بذارید مشغله ام کمتر شود؛حتما پیگیر

این قضیه هم خواهم شد.

اما خطاب به زنی که امانم را بریده و تا می توانسته باز هم امروزکامنت های پر

ازفحش و توهین فرستاده و فکر می کند واسه من مهمه که او با چه کسی است؛

و چه کارمی کند.

جوابم به او و حسین ستوده :

  انشالله مبارکتون  باشه پای هم پیر بشین!!داغ هم نبینید؛گوش دشمن کر و

چشم حسود؛ کور بشه.

اما راستش .........از این وعده ها زیاد می ده !خیلی خوش بین نباش 

واما داستان :

شش ماه است و به خصوص این دو سه روز اخیر و به ویزه امروز ،از طرف

زنی که خود را الناز معرفی می کند! که البته خودشه !!!

مدام کامنت هایی پراز فحش و بد و بیراه،  به دستم می رسد؛ که مدام مرا

یک زن دهاتی پاپتی گدا و گشنه ی گوزو ..... و هرچه فکر کنید !!

می خواند؛و ادعا می کندکه معشوقه ی ستوده است!!

کسانی که مرا دیده اندکاملا مرا می شناسند که بنده زنی ام بسیار اجتماعی و

با ادب و با نزاکت که در گذشته حتی به بچه ی دو ساله ی خود نیز آداب معاشرت 

و حتی نحوه ی گفتگو و غذاخوردن یاددادم چه برسد به این که امروز تو مرا با این

عادات زشت بخوانی! و بگویی ستوده در باره ات چنین و چنان گفته!

ای خاک ! ای خاک توسر همان ستوده ای کنندکه یادش رفته بابای من دایی بزرگ

او هست و من ! همخون و هم نسل مادرشم!ای خاک تو سر همان ستوده ای کنند

که حتی اسم کوچک و فامیل مرا که ناموس و هم خون مادرش هستم !

در دهان این زن و آن زن جنده ی خیابانی انداخته! ای کاش کمی ناموس

پرستی را از دوستانت یاد می گرفتی؛  

اما تو ای  زن حسابیک وای که تو چقدر بد دهان و احمقی !

حتی یک بچه ی دو ساله هم می دونه که جای تخلیه ی کثافت و باد بدن انسان

در جایی به نام دستشویی است نه در منزل و اتاق خواب !!

کسی که از عدم شناخت و برخورد من و تو!سواستفاده کرده و برای توجیه وجدانش

از رهاکردن زن عقدی اش! و به دنبال هوس و خوشگذرانی رفتنش!چنین عادات

زشتی به من نسبت داده و چنین دروغ هایی به هم بافته ؛متاسفانه خودش به آن

عادات خو گرفته بود!! و بنده همیشه حتی از نحوه ی غذا خوردن و لباس پوشیدنش

هم ایراد می گرفتم و به او می گفتم چرا مادرت آداب غذا خوردن وچگونگی معاشرت

با مردم را به شما نیاموخته! البته واسه یک مدتی که با من بود بسیار خوش لباس

و خوش سلیقه شده بود!!چون خبر مرگم این من بودم که واسش از جیب مبارکم

شیک ترین و با کیفیت ترین لباس مارک دار می خریدم؛ ولی متاسفانه چند روز

پیش به طور اتفاقی و از دور دیدمش و خنده ام گرفت که من چطور این مردشلخته

را دوست داشتم؟با خود گفتم:ستوده باز به اصلش برگشته!چون لباساش به تنش

گریه می کرد!!یک پیراهن قرمزخط خطی با یک کاپشن خاکستری چه تناسب

رنگی می تونه باهم داشته باشه؟

متاسفانه بسیار هم چاق شده بود.خودتون تصور کنید:مردی بادست و پاهای بسیار

کوتاه که شکمی ور قلمبیده داشته باشه و کله وصورتش هم پهن و پف الود باشه!

شبیه کدام جانور میشه!

امروز وقتی با پسرم کامنتای این زن حراف رو می خواندم از خنده روده بر شده

بودیم؛ یکی گفت:

دیگه لازم نیست؛حسین رو نفرین کنی ،چون الناز جونش!! واسه مکافات جنایاتش

کافیه!چون این زن می تونه سوهان خوبی برای روح و روان و اعصاب ستوده باشه !

آدم رییس جمهورهم که بشه به همان شخصیتی بر می گرده که در شش سال

اول زندگی اش؛شکل گرفته.امروز واقعا مصداق این حرف رو در کامنت های این

زن دیدم،چون ستوده شخصیت گم شده ی گذشته خود رادر وجود این زن یافته !

من در کامنت های این زن ستوده ای دیدم که رکیک ترین فحش ها را برایم فرستاد ،

من ستوده رادیدم،وقتی که در دادگاه با او جریان داشتم ومردک زشت ترین وچندش

آورترین فحش هارا در قالب مسیج ، به جرم نبخشیدن مهریه و نفقه ام ،برایم می

فرستاد.

(حتما در آخر همین نوشته،چهارپنج تا از ده ها کامنت بسیار زشت این زن

بی ادب بی تربیت بی سواد بد دهان و فحاش و شلیته که مدام واسم

کامنت می فرستد؛ را بخوانید .

راستی ستوده این زن ترا به یاد شخصیت کدام زن خانواده ات میندازه ؟!!

این دفعه این زن با ماسکی جدید! واسم  اعتراف کرده و نوشته که :

حسین ستوده خوب بلده او و دیگرزنان خیابونی تهرانی را باسکس با حالش ،به

وجدبیاورد.!!..

 فرصت، برای من واقعا طلاست.پس اون چشم و گوشت رو خوب باز و دقت کن

چون دیگه تکرار نمی کنم؛هرچندکه می دانم بی فایده است و  لیاقت ستوده امثال

خود توست .

اول این که اگر بنده برای مدتی همسر این اقا بودم به این دلیل بودکه :

به هرحال آدم که همه ی افراد رو به طور کامل نمی شناسه به خصوص افراد زبان
 
بازی که سعی می کنند ظاهرشون رو نگه دارند و به قول خودشون مخ بزنند.!!

ماهم گول این حراف بی عمل خوردیم و فکر کردیم به چیزایی که خونده عمل

می کنه و یه چیزی بارشه ، به خصوص که مدام می گفت : حسین ستوده وقتی

به کسی دست داد،بهش نارو نمی زنه و تنهاش نمی ذاره! وعده های من

دیر و زود داره سوخت و سوز نداره! ما هم گفتیم او پسر عمه مونه،

فامیلمونه ،گوشتمون بخوره استخونمون دور نمیندازه !

غافل از این که او فقط کپی پیس کتابا رو انجام می داد.!! همین و بس.

او اصلا اهل عمل نیست،چون اخلاقا اعتقادی به قبولی مسئولیت نداره و دلش

می خواد که عین یک حیوون آزاد و رها و بی قید و بند وبی تعهد باشه!! چون اصولا

او به خدایی اعتقاد نداره که ازش بترسه!!متاسفانه من خیلی دیر او را شناختم؛

چون با پشتوانه ی فامیل بودن تحقیقی روی او انجام ندادم . به هرحال:

 خوش حالم که امثال خودش به پاش افتادند ،

بنده او را از زندگی خویش بیرون کردم، ازقدیم گفتند: هرمسجدی یک مستراحی

هم داره ولی من توانستم که بالاخره این مستراح را به بیرون از مسجد ببرم .

 خانم محترم!!(البته اگر برای خود احترامی قایل بشید.)دیگر برای من کامنتی

نفرستید،والله به پیر به ییغمبر به جان همان پسر عزیزم که تمام دنیام فدای یک

نخ مویش باشه دیگه بود و نبودحسین ستوده اثری در زندگی من نداره !چرا دست

از سرم برنمی داری ؟چرا واسم نوشتی که برو بترگ چون حسین مال توست؟

ستوده سالهاست که برای من مرده،پس خیالت جمع جمع چون ایشان دیگر هیچ

نسبتی بامن نداردوخدارا شکر که بالاخره هم توانست هم شان خودش رابیابد.

خیالت جمع وازجانب من نگران نباش!ستوده مال خودته!البته خدا کنه منو بهانه

نکرده باشه تا با این حربه ترا از سر خود واکنه .

خلایق هر چه لایق

اما... اما! از من به تو نصیحت :کسی که با مادر خود زنا کند؛با دیگران چه هاکند؟

بر سر من که به قول خودش ناموسش و دختر دایی اش بودم و تا مشتم دردهانش

بود؛چه بلاهایی که نیاورد؛ تا ببینم بر سرتو چه خواهد آمد.البته به نظرم هربلایی که

سر تو بیایدحقته.چون بدون آن که منو بشناسی یا من ظلمی در حقت کرده باشم

این همه در کامنت هایت به من اهانت کردی و فحش دادی پس باید که از طرف روزگار

مکافات بشی .راستی چطور توقع خوشبختی و طلب آرامش از خدا داری؟چرا بدون

این که مرا دیده  یا برخوردی با من داشته باشی این همه فحش و افترا نثارم کردی ؟

ترا هم هرگز نخواهم بخشید و به روزگار می سپارمت. آهان ! اصلا تو خدا

را باور داری یا مثل ستوده به جای یا خدا می گی : یا حضرت گه !!

من  به این نتیجه رسیده ام که : کبوتر با کبوتر باز با باز

حتما سری به پست های قبلی وب لاگم در بلوگ فا بزن و پستی به نام فاحشگان

امروزکه ازدل سروده های خودم است، مطالعه کن .

نمی دانم سوادتان در چه حداست ولی یه چیزایی ازش می فهمید،نگران نباشید!

واما در جواب کامنتاتون :

 تو مرازنیکه ی دهاتی بی سواد پاپتی گرسنه ی کسو وکوزو ... خوانده ای ؟!

به گمانم جز تهران شهردیگری ندیده ای! چه برسد به کشوری دیگر؟

 شایدبه همین دلیل فیس و افاده ی به هند رفته ی ستوده ی ندید پدید در

تو تاثیر گذاشته و او را از ما بهتران می دانی ؟ یادت باشه جز هند،صدها کشور

دیگردر دنیا وجود دارد.، هرچند که همین کار به هند رفتنش را من،به خاطر رضای

خدا وخواهش و تمنای خودش و مادرش درست کردم اما تقصیر از خودم بود،

ستوده ای که در عمرش حتی یک بار هم به کیش نرفته بود،با مساعدت و ضمانت

و کمک مالی و پی گیری چند ساله ی من!! فارغ التحصیل فوق لیسانس هند شد.!

آیا ار نظر تو که به قول خودت یک فاحشه ی تهرانی هستی و محتاج نان شب

حسین ستوده ای! زنی که ده ها کشور را زیر پا دارد و دارای تحصیلات عالیه

درچند رشته است و هیچ کدام ازخریدهایش را در داخل ایران انجام نمی دهد؛

یک دهاتی بی سواد پاپتی هم طراز توست ؟

اگر هم دیدی که از حق و حقوقم نگذشتم و پیگیرنفقه ی معوقه ام هم

شدم،به این دلیله که حساب حسابه و کاکا برادر !چرا حق و حقوق

مسلمم نگیرم؟ مگر خل شدم ؟نگیرم تا ستوده  به جنده بازی اش مشغول باشه

و با پولای من حال کنه؟

مغرور نبوده و اهل من من کردن هم نیستم؛اما برای چیزایی که دارم بسیار

زحمت کشیده ام؛ به هر حال دارندگی و برازندگی

اما تو آن قدر بدبخت و ذلیلی که واسم نوشتی حسین ستوده خرجی ام هم می ده !!

اگر واقعا محتاج نان شبت هستی به طور دقیق مشخصاتت رابرایم بفرست

تاپس از تحقیق، مساعده ای برایت در نظر بگیرم.وجدانا در صورتی که برایم

یقین شود فردمحتاجی هستی ،به شما کمک خواهم کرد .

شاید گرسنگی ات باعث فسادت شده . کسی چه می داند ؟

با این تفاسیر آیا هنوز فکر می کنی که در شان و هم ردیف و هم دهان منی ؟

منی که ده ها خانواده ی کارگر را نان می دهم ؟ منی که در اوج گرمای تابستان

دنبال یک بیزنس آبرومندم ؛از کجا با تو در یک ردیف قرار می گیرم .؟

منی که علاوه بر شغل اداری دنبال معاملات حلالم و از طرفی با وجود سن بالای

چهل و دو سالگی، هنوزدست از تحصیل برنداشته و علی رغم داشتن فوق لیسانس

باز ،برای دومین بار،درحال گرفتن دومین لیسانسم در رشته ی حقوق هستم

و تا پاسی از شب به جای خوشگذرانی و لهو و لعب و مهمانی رفتن!به دنبال مطالعه

و یادگیری ام و  صبح زود نیز ،یا باید سر کار اداریم حاضر باشم ؛ یابه دنبال محاسبات

کسب و کار و تجارتم ، چه وجه تشابهی می توانم با تو داشته باشم؟

 چه فکر کردی ای دختر بی عرضه ی محتاج نان که واسم نوشتی ستوده خرجی ام

هم می ده؟ او اگر پول داشت داداشش رو استعمار نمی کرد.!! اگر پول داشت نفقه ی

زنش رو هاپو نمی کرد و بهش می داد تا زن بیچاره مجبور نشه شکایتش کنه و

مدام هم  از طرف دادگاه مورد تعقیب قرار بگیره

اما خطابم باز هم به تو ای حسین ستوده :

فکر کردی منم مثل خودتم؟!!این انگلا لیاقت خودت دارندنه من

زیرا تو  با چنین خصوصیات رفتاری بزرگ شدی نه من !

خانواده های ما همیشه با هم اختلاف طبقاتی به خصوص در زمینه ی

فرهنگ و ادب و هنر داشته اند؛

خودت که بهتر از من می دانی مگر نه؟مگر نه این که از بس از دست بد

دهانی و فحاشی خانواده ات به ستوه آمده بودی و خانواده ام از بی فرهنگ

بازی و فحاشی خانواده ات هراسان شده بودند و قبولت نداشتند؛ تو به من

و پدر مادرم گفتی حساب من از خانواده ام جداست .

مرا کسی جز خودم تربیت نکرده ؟من از هشت سالگی بزرگ تری نداشتم

که تربیتم کند !! چون مادرم را برای تربیت کردنم قبول نداشتم.!

اما باز هم خطابم به تو زن : ای کسی که تو و  امثال تو ،آبروی زنان مفید و مثمر ثمر

و فعال اجتماعی را برده اید : تا کی طفیل بودن ؟

متاسفانه این خودت بودی که بارهادر کامنتهایت با آوردن زشت ترین و رکیک ترین

و چندش آورترین کلمات شخصیتت را به من نشان دادی و اعتراف کردی که حسین

ستوده خوب بلده من و دیگر زنان تهرانی را به حال بیاورد.!!

پس اگر زنش بودی یا لااقل تنها دوست دخترش ، هیچ گاه اسم دیگر زنان خیابانی

تهرانی را نمی آوردی! و تعصب داشتی.

خلایق هر چه لایق !! چون تو پس مانده ی دهان مرا که به دهانم بسیار تلخ آمد

و دور انداختم، باز به دهان گرفتی .فقط اگر برایت مقدور بود،برای ده روز هم که شده،

به طور مرتب و دقیق نزد او بمان و تنهایش نگذار تا متوجه بشوی این بنده ی خدا

چطور با قرص و دوا ،خود را یک مرد توانمندجنسی معرفی می کند.!!

البته باتوجه به وصف جزییاتی که ازسکست با او انجام دادی فهمیدم که واقعا

هم آغوشش بوده ای، به خصوص توصیفی که ازدستان بسیار کوچک و بچه گانه و

ناقص ستوده و لب گرفتنش یا در واقع نحوه ی بوسیدنش داشتی!!

چون معمولا مردانی که دارای نواقص فیزیکی و مشکلات روحی روانی هستند؛

سعی می کنند،حداقل با یادگیری علم سکس،و با داروهای توان بخش جنسی

آن معایب را بپوشانند.!

ولی خداییش من برای او گنده و یغور بودم ! آخه واقعا او ریزه میزه و ناقص بود.

امابی انصافی است که مرا بدهیکل بخوانی؛چون این زنی که الان در حال پاسخ

دادن به کامنت شماست تازه از باشگاه آمده و علاوه بر مواظبت از روح و روانش

مواظب جسمش هم است که به هم نریزد.اگر هم واسم نوشتی پنجاه و دو سه

کیلو وزن داری ! این واسه یک زن موقعی ایده آله که وزنش با قدش تناسب

داشته باشه.یک زن ایده آل کسی است که اول مودب و با اصل و نسب باشه و

برای وجودش و حق و حقوقش ارزش قایل شود و محتاج دست مردنباشد و دوم :

از شرایط فیزیکی خوبی هم بهره مند باشه،قد اید ه آل یک زن باید بالای هفتاد

باشه!نه مثل شما یا دراز و بدقواره باشه یا با قدی دارای صد و پنجاه و شصت !!

وقتی شما کوتوله باشی خوب ، وزنت هم کمه دیگه !!.و بالعکسش هم وجود داره

بنده لزومی نمی بینم توصیفی از وضعیت جسمانی و زیبایی خود،بدهم ولی جهت

اطلاع بایدبگم که: دارای 172 سانت قد و 73 کیلو وزن هستم؛پس برای ستوده ی

ریزه میزه واقعا گنده و یغوربودم!! چون ستوده ی بیچاره واقعا یک مرد کوتوله با

دستانی به اندازه ی یک بچه ی ده ساله است و تو ای کاش که قد و هیکل مرا که

آرزوی هر زنی  است که چنین خصوصیاتی داشته باشد؛دیده بودی تا بفهمی که آیا

واقعا من برای او گنده و یغورم یا نه؟!!

اما خطاب به شمادوستان عزیز :

نظرتون در مورد کامنت های این خانم که مدام به وب لاگم سرک می کشدو بعضی

وقت هاچندش آورترین نظر رادر مورد پست هایم ارایه می ده و گه گداری از تجربیات

سکسی اش با ستوده واسم می نویسه چیه ؟

باور کنیدشش ماهه که مدام کامنت می فرسته و اهانت می کند و از گوز و چس

و گه و هر چه که لیاقتش داره ، فحش می سازه ونثارمن بیچاره می کنه.ناراحت

در صورت تمایل، ایمیلتون بفرستید تا کامنتای این زن رو واستون بفرستم، چون

خلاف عرف وشئونات اخلاقی است که به طور عمومی به نمایش گذارم بس که

زشت و بی ادبانه نوشته هرچندکه او با اینکارهایش به شخصیت خود توهین

می کندنه به من !

البته تایادم نرفته بگم که متاسفانه کامنت های او پر از غلط نگارشی است.

ملاحظه کنید و نظربدین، به نظرتون این زن چند کلاس درس خوانده ؟و از چه

خانواده ای می تونه باشه؟آیا جرم من اینه که واسه مدتی زن ستوده بودم؟

چی کار کنم با این پتیاره و ستوده ی افسار گسیخته ی تازه به آبادی رسیده ؟

النازجووووووووووووون :

شاید واست یه فیلم سکسم با حسین جونم رو  فرستادم تا شاید دست

از یقه شور داری. خجالت داره خدایی. ولش کن بذار زندگیشو بکنه.

حسین یه مرد باسواده.خوش صحبته. عاشق پیشه و هات و انرژیکه.

دست از سرش بردار زنیکه ی  هافهافوی دهاتی. طلاقتو بگیر دیگه.اه.

عنم توت ، گوزم تو دهنت

؛  ؛   ؛   ؛    ؛   ؛   ؛

الناز جوووووون:

حسین ستوده چقدر خوش سکسه وا؟ جات خالی پریشبا باهم حالی کردیم.

دستاشظریف وماهرند.خاک تو سر دهاتی تو. خوب هم لب میگیره . یکم

اخمو هستش. ولی خوب بلده زنهای تهرون مارو حال بیاره.

ادرس خونه جدیدشو بهم داده. شبای جمعه تو بغل هم جاتو خالی

می کنیم به ریشت می خندیم. واسم گفته خیلی بد قواره و یغوری.

من و حسین به هم می آیم. منم مثل خودش شیک و ظریفم. جووونم.

خوشگلم. شهری م.برو دست از سرمون ور دار. ما همدیگرو دوست داریم.

زنیکه دهاتی پا پتی. برو گمشو

 

و یا این کامنتش را مشاهده بفرمایید :

الناز جوووون:

حسین ستوده رو عشششقه . جیگرشو که تو رختخواب حال میده.

تا من بیس ساله موندم تو پیرزن هاف هافو رو میخواد چیکار؟

یه الناز جون میگه صد تا الناز از دهنش می ریزه. جوووون واسش.

عاشششق موهای سفیدشم به هزار تا جوون آس و پاس نفهم خان

می ارزه.زیر لحافیش هم که بیسسسته.. خرجمم که میده.

دوسمم داره. دیگه چی میخوام از خدا ؟گوزم توت رنیکه دهاتی

 

النازجووووووووون:

کادو شب یلدام یه حلقه سفیده الماس نشونه. بتترک کوکب خانم. حرص نخور

گاوتو بدوشببری شهر بیزنس شیرگاو باش راه بندازی. ها ها هاااااا

 

و یا این کامنت بسار زشت چندش آورش :

بیزینس ؟تو دماغ گنده ؟. تو زن دهاتی برو تاپاله تو بمال و شیرگاو تو

بدوش  وگه اضافه هم نخور بو دهنی دهاتی ! تو کاسه گدایی دستت گرفتی در

دادگاه ها واسه جیب حسین جووون من کیسه دوختی اون وقت بیزینس ؟

عنم  تو دهن داهاتیت. بدبخت آخر درمانده. حسین نمیخوادت .چرا دست از

سرش ور نمیداری غربتی پا پتی؟ چرا ولش نمیکنی مث کنه آویزونشی؟

اون منو دوست داره نه تو . من دختر بیست ساله ی جوون

کجا ؟ تو زنک  شهر ندیده ی جهل و دوساله کجا؟

حسین جون مرد با لیاقتیه.کلاسشم به تو نمیخوره. رفتی پولتو  ازش گرفتی

ولش کن گدا گوله. بیا برو رد کارت دیگه .. بیزینس.

. بیزینس گذایی میکنه واسه من.عمه منه مهر میخواد و زمین

گرفت بدفرم ؟ .کنه آویزون.

وامونده بی شوهر مونده. حسرت ک..... ستوده به دلت مونده.

 

اما آخرین جواب من به این زنک نفهم بد دهان :

یکی می گفت : تو بیا و این زن اند کلاس و فرم و هیکل ببین بعد بهش

بگو حسرت فلان ستوده به دلش مونده!ستوده ی بیچاره اگه با قرص و دوا

به سراغ زن نیاد که باید بره بمیره !! دم و دستگاه طبیعی جنسی اش  کجا

بود ؟؟همیشه از مچ دست مردها بفهم که آیا او قوه ی جتنسی خوبی

داره یا نه؟

             

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

یست و نه سالم بود که به حکم اجباری دادگاه ، از شوهر علیل وموجی وعنین

و جانبازجنگم جدا شدم .

 گناه او این بود که صلاحیت زندگی خانوادگی رانداشت؛گناه او این بود که دنبال

پرونده ی جراحات جنگی اش نرفته بود و امروز علیل و درمانده ، در به در و آواره و

بی حامی بود .

 چون درصدی نداشت.! تا سازمانی زیر بال و پرش بگیرد.

چون او نفله و قربانی جنگ بود و من و پسر کوچکش رابا بی رحمی تمام کتک می زد

و بعد از لحظاتی پشیمان می شد و به گریه می افتاد؛ او مردبدی نبود؛ فقط مریض

وعلیل و عنین شده از جراحات جنگ بود .

با آن که بدون عشق با او ازدواج کرده بودم، ازفرهنگ و شعور واخلاقش راضی بودم .

اما او الان در شرایطی نبودکه بتواندبا ما زندگی کند؛او بایدتنها زندگی می کرد.

اوایل زیر بارحرف پزشک قانونی نرفتم و به او گفتم از توجدا نمی شوم ؛

چون دلم نمی خواهد یک جانباز جنگ که به طور داوطلبانه به جبهه رفته تا از

شرف و ناموس این مردم دفاع کند و الان سلامتی اش را برسر آرامش و آسایش

دیگران گذاشته ؛بی خانواده و آواره گردد؛ چون دلم نمی خواهد مهر مطلقه گی

بر پیشانی خودم و مهر فرزند طلاق،بر پیشانی فرزندم، حگ شود..

به او گفتم که از تو جدا نمی شوم ؛ ولی خواهشی از تو دارم : کمتر به ما سر

بزن و آسایش ما بر هم نریز تا من هم بتوانم کارم را حفظ کنم و آرامش داشته

باشم ؛اینطوری، اعصاب خودت نیز، آرام می گردد؛اما دست خودش نبود؛

او حتی تحمل  صدای ارام تلویزیون و فیس فیس دیزی هم نداشت چه برسدبه

گریه و بهانه های یک پسر خردسال،

پس  آن چنان تحت کتک و ضرب و شتم او قرار گرفتیم که پزشک قانونی مجبورمان

کردتا زن و شوهری که سالها چون خواهر برادری کنار هم زندگی می کردند؛از هم

جدا شوند. او در شش ماه اول مجروحیتش فلج گشته ؛ و مادر بیوه اش!

از طرف دکتری فوق تخصصی از آمریکا دستور گرفته بود که تریاکی به اندازه ی یک

عدس در چایی حل کرده و به او بخوراند، و الان او به این ماده ی افیونی معتادشده

بود و از طرفی به دلیل ورشکستگی سنگینش بیکارهم بود؛چون بخاطر جراحات

جنگی نتوانسته بود؛حواس خودرا روی کار پر درآمدش متمرکز کند، پس شریک

حرام خوار فرصت طلبش، از این نقطه ضعف ،سواستفاده کرد و  تمام مال و اموال

همسرم را در قالب چک به دلار تبدیل کرد و به کانادا گریخت.

سخت ترین سال های زندگی ام زمانی بود که با آن که از شوهر معتاد بیکار

ورشکسته ام جدا شده بودم بایدخرج اجاره خونه و سیر کردن شکم خود و حتی

فرزند و پدر فرزندم هم بدهم . سخت بود . واقعا سخت بود. او پدر فرزند و آبروی

بچه ام بود و من نمی خواستم فردا به روی فرزندم بیاورند که پدرت بی پول و آس

و پاس در این جا و آن جا ، آواره است .

پس آبرویش را خریدم و سعی کردم حتی پول خرید تریاکش هم بدهم.

 تا باعث ننگ فرزندم نشود ؛ اما او ول کنم نبود.شاید هم عذاب وجدان داشت و

شایدم داشت کاری می کرد که تحملم تمام شود و بچه را گذاشته و شوهر کنم. 

من زیبا بودم و جوان و او که به دلیل عنین بودنش،عذاب وجدان داشت که باعث

بدبختی ام شده و از طرفی ،تنها سرمایه ی زندگی اش را فرزند می دانست

دلش نمی خواست که فرزندش زیر دست یک ناپدری بزرگ شود ،

او مدام مزاحمم می شد و ازارم می داد.

اما خدا را شاهد می گیرم که هیچ گاه به من بی احترامی نکرد ؛ هیچ گاه

قدرشناسی نکرد و به هر کس و هر جا رسید؛گفت که من باعث بدبختی

این زن شده ام . من لایق این زن فداکار نبودم و برای همین به این روز افتادم.

خداییش با آن که عاشقش نبودم مرد نمک نشناسی نبود و هر جا رسید جز

خوبی ام چیزی نگفت .

با توجه به آزارهای بی عمد همسر سابقم ؛ که کنترل حال و احوالش دست

خودش نبود و هر ان احتمال کور شدن یا خفه شدنم به دست او می رفت ؛

به کمک دختر خاله ام و با راهنمایی خانواده ام ، یک پذیرش تحصیلی زبان

انگلیسی از بنگلر هندگرفتم و به آن کشور رفتم؛

هرچند که در سه ماهه ی اول به کمک یک زن تاجر اهل تسنن ،پذیرش

تحصیل در مقطع فوق لیسانس، از دانشگاهی در همان شهر نیز گرفتم.

از ایران رفتم تا این مرد یعنی همسر سابقم؛ به کمک خانواده ی خودم و خودش

در کنار فرزندانش باشد.دربنگلر هند،با یک زن و شوهرتاجر کردستانی آشنا شدم،

پس با انجمن اسلامی دانشجویان بنگلر خداحافظی کردم و وانمود کردم که دارم

به ایران باز می گردم؛ چون مدام تحت کنترل متعصبانه ی آن ها بودم و باید

که به دانش آموزان ایرانی پیش دانشگاهی درس می دادم .

آخه من یک دبیر دبیرستانی و باسابقه بودم و در شهر بنگلر نیز مدرسه ای

ایرانی وجود نداشت و ازنیروهایی جون ما که گزینش شده و کارمند دولت بودیم،

زیاداستفاده می شد.

ولی یک ماه قبل از خداحافظی ام با انجمن اسلامی دانشجویان بنگلر ،

برگ تازه ای در دفتر زندگی من باز شده بود؛با استعدادی که درزمینه ی تجارت و

به خصوص پوشاک زنان و شناختن پارچه ها داشتم؛خیلی زود توانستم مشاور

خوبی برای آن تاجران بی سواد و بسیار ثروتمند و اهل تسنن و مردمدار

سلیمانیه ی عراق باشم.به نوعی نماینده ی آنان در زمانی بودم که آن ها به

ایران باز می گشتند و من مسئول پی گیری سفارشات آن ها در کارخانجات

بنگلر بودم ، و بعضی مواقع علاوه بر حقوقم در چند یارد پارچه ، شریک

تجاری شان می شدم.

آن ها مهاجرانی اصالتا ایرانی بودند که در زمان صدام حسین، از عراق رانده شده

و توانسته بودند که زود مال و املاکشون فروخته و  پولشان برداشته وبه کردستان

 ایرانب بگریزند، آن ها مدام عفاف و حجابم را تحسین می کردند و خوش حال

بودند که با یک زن عفیف و کار درست و معلم و در عین حال بافرهنگ و با کلاس

و زیبا و جوان آشنا شده اند؛

به خصوص که من در کسوت شغل دبیری که مورد تحسین بیشترمردم کردستان

است ،بسیار مورد احترام و اطمینان آن ها بودم ؛ به ویزه که کارمند دولت ایران

نیز بودم . و آن تاجر پیر مدام می گفت تو اگر خلاف کار بودی یا خدای ناکرده

کارهای غیر اخلاقی می کردی با توجه به قدرت و نفوذ سازمان جاسوسی ایران

 تا کنون از کاراخراج شده بودی ؛پس با اطمینان بیشتری امور تجاری خود را  

به من می سپردند و به صداقت و حلال خوری ام ایمان کامل داشتند .  

با آن ها به چند کشور تجاری سفرکردم و تا امروز با همان ها همکاری می کنم

هر چند که با چند شرکت خارجی دیگر نیز وارد معامله شده ام .

اما از آن جا که ابتدا ی زندگش مشترکم در رفاه و اسایش کامل بودم و حتی

دو خدمتکارهم داشتم؛ و بعد از مدتی به بدترین شکل ،بی پول و مفلس شدم ؛

قدر کار و تلاش و نعمتی که خدا به من ارزانی داشته را می دانم وحال هر دو

طبقه ی فقیر و پول دار را خوب درک می کنم چون هر دو زندگی را تجربه کرده ام .  

در شانگهای چین بودم که به من خبر رسید ؛ پسر کوچک پنج ساله ام به دلیل

بی مبالاتی و حواس پرتی پدرشان به شدت تصادف کرده.؛

به ایران بازگشتم.اما این بار فصد داشتم ازدواج کنم تا با اتکا براو زندگی جدیدی

در کنار تدریس و امور تجاری ام آغاز کنم .

شوهر سابقم  قول داده بود که به محض بازگشتت به ایران دیگر مزاحمم نشود؛

به خاطر این ایثار و گذشتش تنها منزل کوچکی که با هزار قرض و قوله نگهش

داشته بودم به او امانت دادم تا سر پناهی داشته باشد و محلی برای آسایشش

تا دیگر مزاحم ارامشمان نشود.

پس به نزد رییس اداره مون رفتم و صادقانه به او گفتم من یک زن جوانم ، و

ابروی شما ! خواهش می کنم یک منزل سازمانی به من بدهید تا منزلم را

در اختیار جانباز جنگی شما که آبروی همه ی ما ایرانیان است بگذارم تا

سر پناهی داشته باشد؛چراکه ا و دم و دقیقه مزاحم من است و از من سر

پناه می خواهد!! از قدیم گفتند تو نیکی می کن و در دجله انداز ... ...

من چنین لطفی به همسر سابقم کردم و خدا عوضش را به من داد ؛

در عرض چند ماه آن منزل کوچک صد و پانزده متری در منطقه ی تجاری قرار

گرفت و قیمتش صدها برابر شد .

تازه از هند برگشته بودم و وقتم را صرف پرستاری از پسر آسیب دیده ام کرده بودم 

در عین حال خودرا آماده کرده بودم ،که تا سن وسالم  بالا نرفته ازدواج مجددی

داشته باشم ،من در اوج و شکوفایی عمر یک زن یعنی سی و دو سالگی بودم.

پسر عمه ام با خواهش و تمنا و هزار وعده و وعید و با اطلاع مادرم که خودم

محرمانه در جریان کارش گذاشته بودم ؛ وارد زندگی ام شد ؛

من چهارسال از او بزرگ تر بودم.و به خاطر همین مسئله کمی دلواپس!

پس با پسر عمه ام ،اتمام حجت کردم و گفتم:

اگر دستم را در دستت بگذارم قول میدهی رهایم نکنی ؟ قول میدهی بعد از

سالیان سال که با من ماندی رهایم نکنی ونگویی که تو بیوه و پیری ؟

نگویی که من مجرد بودم و الان دلم یک دختر جوان و باکره می خواهد.!!

و او پاسخ داد: تو هنوز حسین را نشناخته ای !!

او وقتی به کسی دست داد هیچ گاه رهایش نمی کند و به او نارو نمی زند.

از طرفی ای دیوانه !! منم که همین طور جوان نمی مانم منم با تو پیر می شوم.

 نگران نباش ! تو ناموس و فامیل منی .. آبروی منی !!

و این جا بود که من عاشق و دیوانه و دیوانه و  خر گشتم و برگ سیاه دیگری به

دفتر پر نقش ونگار اما آبرومند زندگی ام اضافه شد.و ای کاش که این برگ،هرگز

ورق نخورده بود .

و امروز او با ذخترکی کم سن و سال مدام مزاحمم می شود . مدام برایم

کامنت می گذارد....و با دادن تمام مشخصات شناسنامه ای و فیزیکی و ایل و

تباری من ، به رفیقه گان بی بند وبار و بد دهان خیابانی اش، تحریکشان می کند

تا برایم فحش و بد و بیراه بفرستند و مرا پیرزن خطاب کنند .

مثل کامنت زیر :

الناز جووووووووون :

حسین دیشب میگفت نذر کرده بمیری. می گفت :پیره !!نمی خوامش 

میگفت گرفتار شده از دستت.خدا کنه بمیری زنیکه زشت دهاتی

غافل از آن که اگر اندکی در آینه ی دلش خود را  ببیند؛ متوجه می شود؛و

در می یابدکه این خود اوست که پیر شده؛ این دل غبار گرفته و زنگار زده ی

اوست که زشت و کدرگشته ؛ نه تنها او که هر انسانی که وجدانش را فروخت،

چه بسیار زودتر از موعد،پیر می شود و می میرد .

 اما امروز : او به اندازه ی سر سوزنی در دل من جای ندارد؛ولی هنوز ول کنم نیست؛

بی ثبات است و بی تعهد و حتی نسبت به این دوست دخترش نیز وفادار

نمانده است ؛با وجود آن که سه ماه است راضی به طلاق توافقی شده و شرایط

طلاقش را پذیرفته ام؛ امروز و فردا می کند و به نحوی از من باج می خواهد ؛

او هنوز باور نکرده که من دیگر هیچ علاقه ای به افراد پست دروغ گوی

بی وجدان بی آبروی حقه باز تنوع طلب، ندارم . 

 حسین ستوده ماه هاست که برای من مرده و دیگر در زندگی من وجود ندارد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر 1393ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

روزگاری وقتی معلم هایمان را از دور، می دیدیم .دلمان از هیبت و شکوهی که او درگذشته از رفتار

خوددر ذهن کودکانه ی ما بر جا گذاشته بود به تاپ و توپ می افتاد. اگر مهربان بودو دوست داشتنی

که با شرم و حیا پیش می رفتیم و با سلامی خالصانه عرض ادبی می کردیم به این اسطوره ی علم

و اخلاق زندگیمان ، واگر از او چهره ای جدی و خشن در ذهن و خاطره مان برجا مانده بود که با

شرم و حیایی ترس گونه به او نزدیک می شدیم و در حالی که از شیطنت های گذشته ی خود

خجل بودیم؛حلالیتی می طلبیدیم وسعی می کردیم بعد از سالها جایی در دلش باز کنیم و به

نوعی او ما را ببخشد و پذیرایمان باشد.یکم آدرماه امسال، نوجوانی پانزده ساله یکی از خوش نام ترین

و نجیب ترین معلم شهرش را در جلوی چشم هم کلاسی های خود با کارد، سلاخی کرد .

چندی قبل نیز پسری ،پدر خود را در خیابان بهار تهران با اسلحه به قتل رساند.اما سوال اینجاست

که ماچرا به اینجا رسیده ایم ؟چرا اخلاق و انسانیت در جامعه ی ما تا این حدمتزلزل و حتی سقوط

نموده است ؟چرا جامعه ی ما اعم از مدرسه و خانه و ..... این همه دچار خشونت گشته است ؟

چه باید کرد ؟چرا روزگاری مدرسه امن ترین مکانی بود که اولیا برای فرزندان خود می شناختند

اما امروزه هر از چند گاهی،از این کانون تعلیم و تربیت قاتل بیرون می زند ؟

چرا ما دیگر مصداق این سخن رانمی یابیم ؟ آیا نه این که باید نگاهی درونگریانه به قعر این

اتفاق داشت؟ آیانه غیر از آن است که بایدنگاهی درونگرایانه به خاستگاه و چرایی این حوادث داشت ؟

چگونه می توان باور داشت جگر گوشه ی پدرمادری،  پسر بچه ی نوجوانی، که تادیروز در پشت

نیمکت های کلاس درس فیزکش می نشست امروز به عنوان یک قاتل متواری، پریشان و بی امنیت

و بی خوراک و پوشاک در این سوراخ و آن سوراخ مخفی و فراری باشد ؟ اول از همه باید از خودمان

بپرسیم چرا یک دانش آموز باخودسلاح سرد یا گرم حمل می کند؟چه عاملی باعث شده که او این

چنین خشن و گستاخ شود و احساس ناامنی کند ؟ دوم مسئله این جاست که چرا درمدارس هیچ

تفتیش ونظارتی بر اسباب و اثاثیه ی دانش آموزان و به ویزه پسران نمی شود ؟

مامعلمان و پدرمادرها چطوربه امنیت جان خود و فرزندانمان در مدارس مطمئن باشیم ؟

چه کسانی مقصرند ؟این مساله را در کجا باید بررسی نمود ؟خانواده مقصر است یا مدرسه ؟

یا که اصلا بگوییم کل سیستم آموزشی ما زیر سوال است ؟

و آیا مدرسه هنوز کانون اصلی تعلیم و تربیت است ؟ چه بسیار دانش آموزانی که چون این نوجوان

15 ساله از اختلالات روانی خود رنج می برند و گرفتار افسردگی و پرخاشگری و تبعات آن می گردند

و کسی نیست که به عنوان مشاور باسواد مدرسه به داد آنها برسد.!

سخن از مشاورین مدارس به میان آمد. بنده خود به عنوان یک دبیر باسابقه شاهد این موضوع هستم

که وقتی همکاری به دلیل بیماری و صعف جسمی قادر به تدریس نبود؛ یا در پست بندی دیر رسیده

و کلاس درسی به او نرسیده بود،در هر رشته ای که فارغ التحصیل شده باشد اجازه دارد که

در مدارس به عنوان مشاور کار کند !!

وااسفا وااسفا ! جنایتی بزرگ تر از این ؟ این معلم در چه زمینه ای می خواهد به دانش آموزان خود

مشاوره بدهد؟ آیا از روشهای نوین و مدرنیته ی مشاوره ای آگاه است ؟

آیا درزمینه ی اختلالات روانی کودک و نوجوان تخصصی دارد ؟

اگر نگاهی موشکافانه به این اتفاقات داشته باشیم متوجه می شویم که متاسفانه ما برای پیگیری

مسایل اجتماعی و روان شناختی دانش اموزانمان نیروهای تحصیل کرده و اموزش دیده یادر اختیار نداریم

و یا به دلیل ضعف مدیریتی شدید، این نیروهای زبده و متخصص را در جایگاه اصلی خود قرارنمی دهیم.

در کشوری چون فرانسه اگر دانش اموزی کمترین اهانت زبانی به معلم خود کند جریمه ی نقدی بسیار

سنگینی باید بپردازد !آیا چنین آیین نامه و قانونی در نظام تعلیم و تربیت ما وجود دارد ؟

مگر نه آنست که پایه ریزی آغازین و اولیه و ستون های اساسی قوانین حقوق مدنی و کیفری ما ،

سالها پیش از حقوق فرانسه برگرفته شد؟ پس مشکل در کجاست ؟

آموزش و پرورش تا چه اندازه در راستای حمایت مشاوره ای به دانش اموزان خودو در درجه ای

بالاترحمایت از معلمان خود برنامه ریزی کرده است ؟

آیا در کنار بخش نامه های محرمانه ی منع تربیت بدنی ،اقدامکاتی لازم در جهت پیشگیری از

رفتارهای پرخطر دانش اموزان و حتی کارکنان خود انجام داده است ؟ ضربه ی چاقوی دانش آموز

15 ساله به معلمش و به دنبال آن قتل این معلم فیزیک که زیر بار هیچ کلاس خصوصی و نمره ی

اضافی به کسی نمی رفته است و درس را در سر کلاس از دانش آموزان خود می خواسته ،

باعث شد تا معلمان ناراضی از سیاست های آموزش و پرورش با طرح مجدد اعتراضات فرو خفته ی

سال ها سرکوب شده شان ، نظام آموزشی کشور را به چالش بکشند . بعد از این اتفاق بسیاری از

همکارن فرهنگی من در بروجرد می گفتند مرتب از ما می خواستندکه این اتفاق رسانه ای نشود !!

و کار به مطبوعات کشیده نشود.، ! وقتی من این سخن را شنیدم با خود گفتم :سوال اینجاست:

ایا آن کسی که چنین حرفی زده ، درس های دیروز معلمانش  را خوب یاد گرفته است ؟

یا دست کمی از دانش آموز قاتل امروز ندارد؟ چرا به جای این که یک بررسی و مطالعه ی دقیق و

همگانی و متخصصانه از این اتفاق داشت، باید برای حفظ کرسی و صندلی ریاست یک شخصی

خفه شد و باز دم نزد ؟ تا کی سکوت ؟ تا کی خفقان ؟ آیا این حوادث مارا از خواب غفلت چندین

دهه مان بیدار نکرده است ؟ وااسفا که همان کسی هم که دم می زند این اخبار رسانه ای نشود

خود دجار اختلالات حاد روانی است . هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک!!

همین شخص و امثال همین شخص که باز هم قصد ادامه دادن سکوت خوددارند؛مثل تمام جامعه ی

امروز ما هنوز در چرخه ی خشونت گرفتارند اما با کمی غیر محسوس تر ! باید گفت :که متاسفانه

جامعه ی ایران ما دستخوش خشونت و خشونت زدگی شده است . شما اگر با نگاهی ظریف

به نحوه ی برخورد و گفتگو و رابطه ی مردم ایران با هم داشته باشید متوجه می شوید که آن ارامش

درونی و آن طمآنینه و آن حس مدارایی در بین هم وطنان ما دیگر وجود ندارد . روحیه ی سازگاری

و مدارایی که اولین و مهم ترین درسی است که انسان باید آموخته باشد در جامعه ی ما از بین

رفته است .اما دلیل چیست ؟ چرا ما به این باور نرسیده ایم که در روابط اجتماعی مان حتی

اگر آخرین راه حل خشونت باشد ؛ نباید به سراغ آن رفت؟چرا ما درست برعکس این سخن را

در روابط فردی و اجتماعی خود می بینیم ؟ چرا اولین راه ارتباط ، خشن ترین راه گشته است ؟

ما نه تنها این مساله را در رابطه ی بین معلم و دانش آموز که بین زن و شوهر پدر و پسر و مسافر

و راننده ی تاکسی و فروشنده و خریدار و نانوا و ... به وفور می بینیم ؟ ایا این مسایل دل خراش

و تکان دهنده با آموزش و اصلاح قوانین کهنه و فرسوده ی امروز کشورمان و تصویب قوانین جدید

از بین نخواهد رفت ؟آیا نه این که تدبیر و چاره اندیشی مسئولان باسواد و متخصص را می طلبد ؟

یادمان باشد ما به افراد باتجربه و کارآزموده و متخصص و باسواد نیاز نیاز داریم نه مسئولینی که

به جای ضوابط از طریق روابط، بر پشت صندلی ریاستشان نشسته اند ؛ بدون آن که کمترین تجربه

و تحصیلی در زمینه ی پست مدیریتی شان!! داشته باشند .!! این ها همان دانش آموزان دیروزی

هستندکه شبیه همین دانش آموزامروز بروجردی درسشان را خوب یاد نگرفته اند و هنوزکه هنوز

است ترس از رسانه ای شدن حوادث پیرامون خود دارند و باز هم مهر خفه شوو ساکت باش و

حرف نزن !! به دهان دیگران می زنند تا برای چند صباح بیشتر کرسی ریاستشان را در اختیار

داشته باشند .!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

روزهاست که می خواهم بنویسم .. روزهاست که دست نوشته ای دارم از خونین جگرم

ولی چه کنم که از مشغله ی زیاد ، هنوز فرصتی نیافتم که آن را به این وب لاگ منتقل سازم.

پسر بچه ی جهارده پانزده ساله بروجردی گلوی معلم خود را با چاقو می برد و به قتل می رساند .!!

غمگینم و بس نگران برای آینده ی کشورم .. چه بر سر ما ایرانیان سنت گرا خواهد آمد؟

مایی که همه در چرخه ی خشونت یی رحم گرفتار گشته ایم .

اما سوال اینجاست که چرا ما به اینجا رسیده ایم؟

به زودی مقاله ای که تحت این حادثه ی دل خراش نوشته ام در این وب لاگ ارایه خواهم داد .

فعلا در امان حق تا بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 


 باید تو فصل غمگین و دل گرفته ی پاییز  ؛ یکی به فکر برگ های سبزی باشد  که

 با هجوم  طوفان  فصل سوز و سرما ، یکی یکی خشک می شود و بر زمین می افتد

 و با بی رحمی تمام ، زیر چکمه های باغبانی که یک روز حافظ  سلامتی شان !! بود

  له  و ریز ریز می گردد.

واقعا که ما آدم ها دارای چه دنیای عجیب پر تناقضی هستیم .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


بنده در نوشته های کافکا که معمولا با استعاره و رمز و سمبلیک همراه است یک دلهره و استرس و

اضطراب از دیدگاهی که به دین و مذهب داره می بینم .یه جورایی این دلهره هایش با دردی مزمن در

وجودش رخنه کرده و با او عجین و همراه شده، اما این جناب کافکا حریفانه در مورد نام خدا ساکت

می شودکه البته مربوط به حجب درونی یا عجز وناتوانی این نویسنده ی توانا و مبتکر نیست .

 کافکا دقیقا می داندکه فقدان کلمه ی خدا ،به واسطه خلابی پایانی که در دنیاو قلب انسان حفرمی کند،

تنها می تواند پرسشی را که باندازه اضطراب و روح ، ژرف و پهناوراست ، پیش بیاورد و هرگزپاسخی

به بدست نمی دهد.

در کنیسه ما ، نمادی از  افسانه حقیقی نسیان و فراموشی ما انسان های سردر گم سردر لاک خود فروبرده 

است که مدام دنبال پر کردن خلاهای درونی مان هستم که با هیچ  اگر و شایدی هم پر نمی شود .!

کنیسه بنایی است فرسوده و کهنسال و از نظر من  ویرانی آن ،مانندفرو ریختگی جامعه مذهبی یهوداست

که هنوز که هنوزه کنیسه مرکز وعبادتگاه آن می باشد ورشد این مذهب، به کندی و به طرزاجتناب

ناپذیری غیر قابل تحمل ادامه دارد. کنیسه ! این محل دور افتاده و کانون نیمه خاموش یک زندگی مذهبی،

که می کوشد به ظاهر همچنان به حیات خود ادامه دهد، به آرایشی مبدل می شود که فاجعه ی فراموشی

جلوی آن بازی داده می شود.حیوانی که باچهره وحشت آور چندش آورش،در ساعت های عبادت در کنیسه

به سرمی برد اندیشه یبزرگ فراموش شده ای است که انسان از خودطرد کرده است،گرچه فراموشی انسان

موفق نشده آن را از میان بردارد، اما این اندیشه تا ابد زبون و ناشناختنی گردیده است.

معهذا حیوان هرگزبر آن نیست که خود را به عبادت کنندگان تحمیل کند،ولی اندک وجود مجهول و آشفته ای

که او هنوز حفظ کرده است ظاهرا اورا ازهمان اضطراب ودلهر های در دناک انسانی می آکند. و نه تنها این

حیوان مزاحمتی برای کسی ایجادنمی کند بلکه شاید درست برای همین ایجاداضطراب اوست که انسان

می تواند به عبادت خود ادامه دهد.

حیوان می توانست روزهای روزمرگی مر گ آورشوم و بی ثمر خود را درسوراخی به پایان برسانداما:

 گرچه ازروح انسانی رانده شده است،ولیهنوز بیش از آن جذب آن است که قادر باشد آن را رها سازد .

هرچندکه دیگر حتی نمی تواند به آن نزدیک شود. اگر در ساعت های پرستش نباشد،پس چه وقت حیوان

به شناساندن خود اقدام می کند ؟هر چند که اقدام اودر هرباربیهوده است؛زیرا از این پس ممکن نیست،

فاصله ای را که انسان بین خدا و پرستش خویش قرار داده است ،را بپیماید. 

____________________________

پی نوشت:این نقد، برگرفته ازبرداشت ودیدگاه خودازاین اثروبعضی ازدوستان کتاب خوان وبلاگ نویسم بود.


+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان 1393ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

قسمت اول :

سال ها پیش داستان کوتاهی از فرانتس کافکا خوندم به نام: در کنیسه ی ما

این داستان به دست توانای صادق هدایت ترجمه شده بود.،به خاطرکم قطر بودن این  کتاب ،آن را در لابلای

کتاب های کتاب خانه ام گم کرده بودم که چند روز پیش به طور اتفاقی آن را لای یک کتاب قطور از ترجمه ی

مثنوی یافتم.،واقعا داستان این کتاب شیرین وجالب و خواندنیه و از آنجا که حیفم می یاد خلاصه ی اونو بهتون

نگم ؛ پس چکیده اش را براتون می نویسم:

در یک عبادتگاه یا کنیسه ی یهودیان ، جانور زشت و بدترکیب و وحشتناکی شبیه مارمولک یا سمورزندگی می کنه

 به خاطر این که سالیان سال دراین کنیسه زندگی کرده،همه به وجودش و حضورش بر روی دیوار عادت کرده اند و

 ازاو نمی ترسند ودیگه کسی حتی ازدیدن قیافه ی زشت و ترسناکش!هم دچار چندش و ترس نمی شه !!

او واسه هیچ کس ؛ حتی زنان، ترسناک نیست و اگر گه گداری هم زنی از او بترسد فقط به ظاهر است واز

صمیم قلبش ترسی ازاین جانورندارد...مردها هم به وجودش عادت کردند و دیگر توجهی به او ندارند.!!

اما جالب این جاست که با وجود این که این جانور سالیان سال در این کنیسه مانده و شاهد ازدحام و شلوغی

و سر و صدای عبادت کنندگان بوده و همه به نحوی به وجود او عادت کرده اند ولی او هنوزبه شلوغی

بعضی روزهای کنیسه عادت نکرده و با هرسر و صدا و ازدحامی می ترسه وزود ازلانه یا مخفی گاهش که

هیچکس هم قادربه کشف اون نشده بیرون می یاد ودر دلش دچار ترس و استرس وبی قراری می شه!

                            این  چکیده ای از این داستان پرمحتوا و پر معنی بود .

                   امید که در پست بعدی ، نقدی ازدیدگاه خود بر آن داشته باشم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

 

از قدیم رسم بر آن بوده که اگر کسی در برابر یک خواستگار سکوت کرد.،این سکوتش را  نشانه ی

رضایت بدانند.

ولی به نظرتون وقتی زنی کاملا نسبت به سرنوشتش و بلاهایی که بر سرش آوردند.،سکوت کرد.،

این سکوت، نشانه ی چه چیزی می تواند باشد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

 ازدیدگاه شما آیا مرد صاحب مطلق زن است؟ آیا زن بدون اجازه ی شوهری که سالها اورا

رها کرده وخود،در یک شهر غریب به ..؟؟ مشغوله!حق سفر کردن به خارج ازکشورراندارد؟

آیا این قانون درسته که زن باید برای گرفتن گذرنامه، یک اجازه نامه ی محضری از

همسرش،را داشته باشد.،ولی مرد به هر جا وبا هرکس که دوست داشت برود و بیاید ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر 1393ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

پاک کن هایی زپاکی داشتیم.

یک تراش سرخ لاکی داشتیم.

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت.

دوشمان از حلقه هایش درد داشت.

گرمی دستانمان از آه بود.

برگ دفترهایمان از کاه بود.

تا درون نیمکت جا می شدیم.

ما پراز تصمیم کبری می شدیم.

با وجود سوز و سرمای شدید.

ریزعلی پیراهنش را می درید.

کاش می شد، بازکوچک می شدیم.

لااقل یک روز کودک می شدیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

نمی توانی به کسی بگویی: از دوست داشتن یک نفرخودداری کند.

دوست داشتن، باچیزهای دیگر خیلی فرق می کند.         

    (( مارگارت آتوود ))

 گناه ما این بود که نتوانستیم نوازندگان رویاهایمان رارهبری کنیم . 

     (( مسعود کیمیایی  ))

 پاک دامنی در زن ،مانند شجاعت درمرد است .

من ازمرد ترسوآن گونه متنفرم که از زن نانجیب  

      (( ناپلئون بناپارت ))

محبوب کسی نبودن ، فقط یک بدشانسی است

درحالی که عاشق نبودن ، یک بدبختی است.                                       

         (( البرکامو ))

انسان عامی باچیزی که نمی شناسد،پدرکشتگی می ورزد،وآن چه را که می داند،حقیقت محض می پندارد.

         (( احمد شاملو ))

از آدم های پرتوقع فاصله بگیر،این ها مقیاست را به هم می زنند؛وحرمت مهرت را می شکنند،

چون آن هاحافظه ی ضعیفی دارند.!!

     ((  محمود دولت آبادی ))

ازگوش دادن به سخنان دشمنانتان غافل نشوید.آن ها اشتباهات شما را به خوبی بیان می کنند.

  (( ویلیام شکسپیر ))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

خیلی از شهرهای ایران رو دیده و حتی در بعضی از آنها بیش از شش ماه هم ماندم .

مثلادر گناوه و جزیزه خارک سه ماه با خانواده ام زندگی کردم در کاشان نزدیک یک

سال و نیم، در اصفهان  دوماه ، که در نزد خاله ام بودم و در تهران بیش از شش ماه

وهمچنین در کشورهایی مثل هند ، دبی ،بحرین ، مالزی ، تایلند و چین و حتی قطر

ولی راستش هیچ جاخونه و شهر اصلی و جاییکه بهش تعلق داری نمیشه آدم در محله یادر شهر

کوچکش شناخته شده و مورداحترامه .هر گاه به نانوایی سنگکی می ری نانوا بااحترام خاصی

بهت اشاره میکنه و میگه شما لازم نیست در صف بایستی ،تشریف ببریدوچنددقیقه ی دیگر بیایید

تا نان هاراتحویلتون بدم .( البته با حفظ نوبت )

برای انجام کاری به شهرداری میری و کارمند اون بخش مربوطه  از پشت میز ش بلند میشه وبا احترام

سلام واحوالپرسی وتعظیمی میکنه و میگه درخدمتم خانم نازبوی!برای تعمیر ماشین به تعمیرگاه میری

واستادکارباتعجب بهت میگه خوب زنگ میزدین تاشاگردرو بفرستم ماشین روبیاره چرا خودتون زحمت

کشیدید؟طرف می دونه که تو دقیقا از چه بن و ریشه ای هستی و ننه بابای تو و اجدادت چه کسانی

هستندو توچطور توانستی باهزارخویشتن داری یک عمر آبرومندوحلالخور زندگی کنی.دربیشترکارهایی

که به همشهریانت رجوع می کنی درچنددقیقه و ساعت ویادو سه روز اول و نهایتادر هفته ی اول کارت

درست میشه اما امان از وقتی که درشهری غریب باشی و شخص ندونه که تو از کجاآمده ای.

هزار وصله پینه بهت چسبونده میشه و تو مدام مجبوری که کارتهای شناسایی اصلی وجعلی که تو

از شدت حقارت تصمیم به درست کردن آنها گرفته ای نشونشون بدی و واسشون توضیح دهی که

والله من آدم بی ریشه ای نیستم . من یک عمر آبرومندانه در شهرم زندگی کرده ام وبرای فرار کردن

ازگندوکثافت کاری هایی که در فامیل و شهرم به بار آوردم به این شهر غریب پناهنده نشدم !!

بخدامنم واسه خودم روزی برو بیایی داشتم و همه برایم احترام قایل بودن !!

راستش خوش حالم .اینرورزهاخیلی خوشحالم که سرانجام فهمیدم خوشنام و آبرومندبودن یعنی چه؟

فهمیدم عفیف و با صداقت و حلالخور ی زندگی کردن چه مزایایی داره؟

خدارو شکرکه از طر یق دوستی فهمیدم که در اجتماعم چه وجهه ای دارم .شکر که سالم و دلشاد

درکنار همشهریان و خانواده ی مهربان و دوستان عزیزی هستم که یک عمر محبت مرا در دل زنده

نگه داشته اند.شکرکه من سالم و دلشاد در کنار این همه لذت و موهبت هستم .

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر 1393ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

شکر که امروز هم به خیر وخوبی به یایان رسید.آخرین امتحان این ترم حقوقم هم دادم.

سه سال گذشت و من با با این صد و چند واحدی که پاس کردم ؛ به امید خدا می روم تا

در سال آینده لیسانس دومم دررشته ی حقوق هم بگیرم و آماده ی آزمون وکالت شوم .

راستش همیشه به این رشته علاقه داشتم ؛بخاطر همین الان در کنار تدریس ، در کارشناسی

حقوقی اداره مون هم کار می کنم .

یادش به خیر،در سال هفتاد وقتی با یک رتبه سه رقمی مجاز انتخاب رشته شدم ؛ دوستم

به در خونه اومد والتماس پشت التماس که داداشم واست تعیین رشته کنه! ما هم که خبرنداشتیم که

این داداشش چه آشی واسمون پخته وحتی درعمرمون یکبارهم او راندیده بودیم کارنامه و دفترچه 

انتخاب واحدمون گذاشتیم کف دستش وخوش خوشک به مادرمون گفتیم که دیگه نمیخواد استرس

انتخاب رشته ی منو داشته باشی چون کاررا به یک دانشجوی کارکشته ی  دانشگاه دولتی سپردم.!

اماای دل غافل که این آقاخواهان من بودواز دوروصف جمال مارا از خواهرش شنیده !و عکسی هم

که درمدرسه با او گرفته بودم دیده بود.داداش دوستم طوری برای من انتخاب رشته کرد که درست

ده رشته ی اول را به رشته های دبیری اختصاص داده بود که در دانشگاه  کاشان یعنی دانشگاه

خودش!تدریس میشد!!وقتی پیش نویس رابدستم دادند؛اصلانام شهرها راننوشته وبا کدمشخص کرده بود

و دفترچه انتخاب رشته هم به بهانه اینکه داداشم لازم داشت بدستم  نداده ومن که به دوستم اعتمادکامل

داشتم!آنرا پاکنویس کرده و به حساب خودو خیر سرم!کارتعیین رشته ام  به خیروخوبی به اتمام رسید!

دو ترمی در آن دانشگاه کویری ماندم و وقتی فهمیدم که بعله اوضاع از چه قرار است دیگه ماندگار

نشدم وبایک جواب محکم نه به این آقا وبایک معدل ترمی بالای هجده و نیم و یک رتبه سه رقمی از

کنکور،تقاضای انتقالی به دانشگاه شیراز کرده و آنهابا آغوش بازبا انتقال چنین دانشجویی موفقی!

موافقت کردند؛درواقع من ازابتدا دانشجوی خودشون بودم و با یک اشتباه سراز دانشگاه کاشان در

آورده بودم .اوایل اصرار داشتم که تغییر رشته داده و به رشته پذیرفته شده ی حقوق شیراز بوم

اما استادانم گفتند: در کشور جمهوری اسلامی ایران!برای یک زن هیچ شغلی بهترازدبیری نیست.

ولی دوستان خیلی وقت میشه که  دیگه حرص اشتباهات دیروزرا نمی خورم ؛به همین دلیل بعضی

مواقع پیش می یاد  که شخصی منو می بینه و میگه:چرا تو از ده سال پیش این همه جوون تر شدی ؟

چه می کنی ؟و من می گم:هیچ! فقط دیگه حرص گذشته رو نمیخورم.اگر به هند رفتم و بخاطر

پسرم نتوانستم درسم راتمام کنم هرگز ناامید نشدم و با یک بغل تجربه ی دنیادیدگی وپیدا کردن یک

عالمه دوست بازگشتم و الان درگیر نوشتن پایان نامه ی فوقم هم هستم .

 آدم زرنگ و پرتلاش و خستگی ناپذیرو شادی هستم . برای مثال دیشب تا ساعت دوو نیم نصف شب

برای امتحان امروزم درس می خوندم و صبح هم ساعت شش از خواب بلند شدم وتاساعت هشت

مطالعه و بعد به آشپزخانه رفته و اول بساط صبحانه را آماده کردم و در کنارش کم کم تدارک ناهار

ظهررا دیدم.جاتون خالی ناهار امروزما طبق برنامه ریزی قبلی شینسل مرغ بودکه البته من خود، 

شینسل را آماده ، و از این بسته های آماده ی طبخ از بازار فراهم نمی کنم . 

دو سه سینه ی مرغ روی تخته ی گوشت کوبیدمش و بعد از مزه دار کردن درادویه کاری تند و 

دلستر خارجی،در آرد سوخاری و یک تخم مرغ غلطاندم وبعدکمی بخارپزودر آخرهم سرخش کردم.

ساعت ده و نیم هم یک شیشه ی کنجد در کیفم گذاشتم که در برگشت از دانشگاه ،به دست نانوا بدهم

تا واسم نان کنجدی سنگکی دو آتیشه بزنه.سری هم به خونه ی بابازدم و نانها رو بهشون دادم .

الان هم منتتظرم که بازی فوتبال  ایران و بوسنی شروع بشه تادرکنار پسرم به تماشای این بازی بنشینیم.

ایشالله که اول برنده بشیم؛ دوم :امیدوارم که یک روزدرب استادیوم ها به روی ماخانمهای ایرانی هم

بازبشه! و به ما هم اجازه بدن که ماخانم های علاقه مند هم روی سکو های استادیوم ها بنشینیم.!

راستش دوستان زنی پر نشاط و پر انرزی و شاد و با برنامه ام .هر وقت دلم می گیره یادرب 

اتاقم رومیبندم ودرآنجاباگذاشتن یک موسیقی مشغول نرمش آیروبیک می شم یاپشت فرمون می نشینم

وسرازپارکی،کوهی، دشت ودمنی درمی یارم یاکتابی به دست می گیرم ...............

می نویسم.......فیلمی می بینیم .........هی !!!... تا ببینم این عمر کی به پایان می رسد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

دوستان خوبی که کنجکاوند که در تهران چه بر من گذشت ؛چند روزدیگرصبرکنندتا

انشالله حسابی سورپرایزشون کنم.!

داستانی کوتاه و واقعی از زنی که نجیبانه و صبورانه و بی سرصدا از پله کان آپارتمانی بالا رفت؛!

که می دانست در آن دم چه کسانی در آن منزل به عیش و نوش مشغولند.!

دردمندانه درب آپارتمانی به صدا در آوردکه روزگاری قرار بودمنزلگاهش شود.!

اماناگهان سراز پاسگاهی در آوردکه مملو از سرباز ان و درجه داران چشم پاک و ناپاک و مردمدار! 

و ...... ؟ بود.!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

یک خبرخوب:از این به بعد تمام کامنتهای با اسم و آدرس راخوانده و در یک فرصت مناسب به تمام آنها

جواب داده میشود؛امتحانات آخر ترم حقوقم شروع شده ودرگیرمسایل حاشیه ای پایان نامه فوقم هم

هستم .به زودی زود در ماه رمضان رهسپار دوباره ی تهرانم .

اما تهران ! این شهر بی درو پیکر و خسته کننده! این شهر بی اکسیزن که آدم حتی در پارک هایش

هم احساس خفگی و نفس تنگی می کند .

تهران !شهر ناپاکان فراری از شهر و دیار؛ تبعیدگاه ملون مزاجان و کثافت کارانی که دنبال یک فضای

باز وناشناخته برای بی بندو باری و عیاشی و بی تعهدی خود هستند.

ومن تا سه سال وچندماه پیش چقدر این شهر را دوست می داشتم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 11:6 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


این جمله را الان در وبلاگ دوستم آقا بیستاب عزیزدیدم و آن را بی ربط به موضوع

پست امروز،ندیدم :

    (( وای بر کسی که ظلم کنه بر بنده ای که به جز خدا هیچ پناهی

      نداره.))

 القصه :

یکی می گفت در تعجبم از عدالت خدا و روزگارش !

که چگونه افرادحقه بازدروغگو وکلاه بردارودمدمی مزاج که بدبختانه ثبات شخصیتی

هم ندارند؛ درآسایش و راحتی زندگی می کنند؟!

 انسان نماهایی  که به راحتی با احساسات آدمها و بخصوص با احساسات پاک یک زن

بازی کرده و خبرندارند که  بازی کردن با احساسات یک زن یعنی بازی کردن با آتش.

آنها به خیال خود زرنگ بازی در آورده و فلنگ رابسته اند!

من در تعجبم که چطور خدا آنها را بازندگی چریکی و مخفیانه ی خود تنها گذاشته !!!

این آدمها به راحتی نزددیگران لاف می زنند که مشاهده کردیدکه بنده مثل شماخل و

چل نبوده وزیر بار حرفهای روزاول خود و وعده ها و قولهایم! نرفتم؟

آیا دیدیدکسی نتوانست حتی به سایه ام هم نگاه چپ  کند؟دیدید چه به راحتی

فلنگ بستم وهیچ پاسخی هم به کسانی که ادعای طلبکاری ازمن بدلیل ازدست دادن

جوانی و مال و آبرویشان داشتند؛ندادم.!دیگر به سراغ آنها!نخواهم رفت !تا گذر زمان خشم

آنهارا نسبت بمن سردکند؟!!!!!

آن دیگری پاسخ داد:خود جواب خود را داده ای که خدا آنها را با خود تنهاگذاشته.!!

یک نفر را می شناختم که با اطمینان کامل دو نفر را که مورد تاییدیه اش بودند برای

تاییدبورسیه ی خود انتخاب کرد! چون به آنها اعتماد داشت!چون باور و قبولشان

داشت ؛عین همان کسانی که یکروز به خود او اعتماد و باور داشته و او را از تخم

چشمشان هم بیشتر دوست و قبولش داشتند.

اما همین استادان در موقع انجام کار تاییدش نکردند و مهر باطلی بر اخلاق و رفتار و

سوادش زدند.

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او با چشم گریان به نزد یکی از استادانش رفت و قضییه راشرح  داد.

فاضل گران قدر پاسخی بسیار معقولانه و منطقی به او داد:

بنشین و با خودت خوب خلوت کن که آیا تا به امروز به کسی ظلمی نکرده ای ؟

آیا اشک چشمی جاری نساختی ؟ آیا اعتمادی را از خود سلب ننمودی ؟

آیا بافرصت های گران بهای کسی بازی نکرده ای؟آیا ...و آیا و... و آیا ....

توامروز شاهدظلمی به خود شده ای که به ظاهر ناحق است اما آیا واقعا ناحق بوده ؟

آیا تو سزاوار بهتر از این ها در زندگی ات بوده ای ؟

به نظر من تو امروز شاهد عملی بودی  که درست جواب عمل دیروزخودت بوده !

بله  دوستان !با همه ی این تفاسیراین افراد به ظاهر زرنگ ،خیلی زود چوب بی صدا

را از خدا وروزگارش خواهند خورد؛چون دنیا بزرگترین منتقم است .

آنها سرانجام از جایی ضربه خواهندخورد که اصلا روحشان هم خبر دارنمی شود.

آنها تاکی می توانند قایم شوند وخود را از دید آشناو فامیل پنهان کرده ؛وسعی کنند

که در معرض سوال و جواب و سرزنش این و آن قرار نگیرند؟

اگر یکی همین لحظه به آنهاخبر دادکه پدر یا مادر یا فلان عزیز دلبندت فوت کرده آیا

باز هم می توانندپنهان شوند ؟

اصلا به فرض محال که باز هم پنهان شوند اما :

در وهله ی اول تا کی می توانند به این زندگی ذلیلانه ی خودادامه دهند ؟

آنهااگر واقعا صادق و درست کار بودندکه قایم نمی شدند.سینه را سپر کرده و درست

عین یک مرددر جامعه ی محلی خود رفت و آمدمی کردند و مفتخرانه به سوالات این و

آن پاسخ می دادند .

اما در وهله ی دوم : به فرض که با مرگ عزیزانشان بازخود را مجاب و باز هم به

قایم باشک بازیشان ادامه دهند ؛ آیا باز هم قادر به پنهان کردن درد وجدان خود

هستند؟


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


قبل از خواندن پست قبلی ، باید به عرضتون برسانم که بنده مشکل عاطفی خاص و کمبودی

ندارم که به یک سگ وابسته شوم ،روزگار را شاکرم که سالها دلم آشیانه ی عشقی شده

خالص و جاودانه که فقط اندیشیدن در باره ی آن ، می تواند بهترین همدمم باشد .

و همچنین خدارا شاکرکه فرزندخانواده و دارای عزیز انی هستم با اخلاق و اصیل ودهقان زاده و

بافرهنگ و تحصیلکرده که هر کدام دارای وجهه ای خاص در اجتماعشان  هستند . 

دارای برادری هستم که همیشه دوست و همراهم بوده ،خواهران بسیار مهربان و دوست

داشتنی و همکار و تحصیل کرده ای دارم که همیشه و در همه جا،درکنارم بودند وتنهایم نگذاشتند.

از همه مهم تر مادری دارم بسیار کاردان و با اخلاق و مهربان و هنرمند و روشنفکرو بافرهنگ،که

رفیق گرمابه و گلستان من است .

و آنقدر دراطراف خود ،دوستان  و آشنایان یکدل و مهربان و بااخلاصی دارم که دیگر نیازی به

عشق یک سگ ندارم ،دوستانی که عاشقانه دوستم دارند و حتی ازمن می خواهند که

همدم روز و شبم شوند.

هرچند که از نظر من مهم ترین سرمایه انسان در زندگی فرزند است که به لطف خدا

من نیز،از آن بهره مندم و امیدوارم که بتوانم به تمام معنایک انسان رابه جامعه ام ارزانی

ببخشم.

اما از آنجاکه بنده انسان بی رحمی نبوده و به حیوانات نیز بسیار علاقه مندم؛بایدبه عرضتون برسانم

که اگر روزی نان داغی در ماشین داشته باشم وبرحسب اتفاق با سگی گرسنه و وامانده و اواره

برخورد کنم؛زودتوقف کرده وآرام آرام تکه های نان رادر جلویش می ریزم تا بخورد وکاملا سیرشود.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

سه سال پیش که بابی را آوردیم دو ماهش بود ؛یک سگ دوبرمن میکس کوچولو

شناسنامه دارکه ماشالله در طول یک سال سه برابر قدکشید!یک سگ خوش رنگ

زیبای زرد و سیاه !

سربه زیر و مطیع وخجالتی و باهوش و بسیار باوفاو ایثارگر

راستش از همان اول،ازپسر هنرمنددختر عمه ام، یک خانه ی چوبی مخصوص سگ خریدیم .

ازطریق اینترنت نیزیک سیدی آموزش سگ سفارش دادیم،.تا درتربیت و پرورش بابی ،

کمک حالمان باشد.

وقتی هم در یاددادن رفتاری به او ناتوان می شدیم از مربیان سگ زندان شهرم کمک می خواستم؛

که این نیز از لطف و مرحمت دکتران دام پزشک شهرم بودکه به کسانی که واقعادوستدار حیوانات

بودند،کمک میکردندتاآنهابهتربتوانندبه حیواناتشان رسیدگی و مواظبت کنند.

بابی امروز گل سرسبد حیوانات منزل من است. او دوست داشتنی ترین سگی است

که تاکنون دیده ام،

او عین لاکپشت تنهاوصبور ونجیب پنج سال و نیمه ام ,که وقتی همسرم بمن بخشید،

و به اندازه ی کف دستی بیش نبود،نیست؛

عین مرغ و خروس های زیبا و مفیدم ,،که مرا در خرید تخم مرغ بی نیاز کرده اند؛ نیست .

راستش هر پانزده روز خانم مسنی به منزل ما می آید و از لانه ی مرغها فضله ها را

جمع می کند وادعا دارد که بعنوان کودبرای تقویت صیفی جات شوهرش استفاده می کند.

بابی من شبیه  بلبلان دومیل اهلی وخود شیرینم،که هدیه ی تنهابرادر نازنینم امید جان

مهربانم به فرزندم دانیال است،نیست؛

عین خارپشت خوش رنگ ومنحصر به فردم !نیست ،خارپشتی که همین روزهاست که

بازاو را به کوه و دشت و دمن بازگردانم ،

چون نمی خواهم که مثل بعضی فرومایگان او را سالها اسیر دست وخواسته ی دل و

هوسهای زودگذرم کنم و در جنایت از دست دادن جوانی وفرصتش سهیم باشم.

همین روزهاست که او را در مرغزاری باصفا رهاخواهم کردتا هر طور که دلش خواست

با زندگیش بازی  کند ؛او باید باید آزاد شه و به هر جا که دوست داره بره

راستش من او رابه همراه دوستانم،باهزار مشقت و تکاپو!درگردش یکروز زمستانی بارانی

به دست آوردم .و این خودخواهانه ترین کاری بود که من برای شادی دل فرزندم، انجام دادم.

و امروز باید که جبران کارم را بنمایم اما آیا عمر رفته ی او را می توانم به او بازگردانم؟

چندین ماه است که من اورا اسیر خواسته ی دل خود کرده ام  و حتی راضی به دادن تاوانش

هم نیستم! اما امروز او از من جفت میخواهد!زندگی و سر و سامان گرفتن و جست و خیز

کردن در دشت و دمن و در یک کلام آزادی را می خواهد !

بگذریم ؛ راستش بابی شبیه هیچکدام ازحیوانات دیگرم نیست؛

چراکه هیچ چیزو هیچکس شبیه هم نیست،

و بدترین سنجش :

مقایسه کردن دو مخلوق،باهم است.!و همیشه ی خدا !من چنین اعتقادی داشتم.

بابی من بسیار مهربان و مظلوم و ساکت و وفادار است و ایثارگر و قدردان

بابی درست عین یک عضو ثابت، جزیی از ماشده وبدجوری هم تمام  اهل خانه به او عادت کرده اند

و او نیز به ما ! و بخصوص به من،که وقتی به سرکار می روم و بعدازظهر بر می گردم،جست و خیز

_کنان به سویم می آید ودستش رادراز می کندتادست اورا دردست بگیرم ،سرش را کج می کند تا

اندکی نوازشش کنم. 

بعضی اوقات موقع هواخنکی! صبح زود یابعدازظهر او ولاکپشتم راکه یادگار یک روانی در زندگیم است.!

سوار ماشین کرده و هرسه به سوی آن جاده ی خلوت که شایدماهی یک بار ماشینی از آن

مسیر عبور نکند ؛می رویم .

و به آن خلوتگاهی که فقط مختص ماست پناه می بریم.

هرچندکه اگربابی نبودشایدمن هیچگاه دل وجرات تنها درآن وقت صبح یا بعد ازظهر

به کوه و دشت و دمن زدن را نداشتم!.

اما امروز مردد و نگران آینده ام و به این می اندیشم که :

اگر قصد هجرت از این شهررا داشته باشم ؛اگربخواهم از این خانه ی بزرگ نقل مکان کنم

با بابی دوست داشتنی ام که همچون فرزندی دوستش دارم چه کنم؟

در کدام آپارتمان جایش دهم که داد همسایگان را در نیاورد.

به نظر خودم از همین حالا باید به فکر زندگی کردن در یک باغ بزرگ باشم که او

نیزدچار افسردگی و آوارگی نشود ودردست نامهربانانی که هرگز قادر به درک و

فهم و رسیدگی و دلجویی اش نیستند؛قرار نگیرد.

چرا که او وفادار و با گذشت است ومهربان و لایق بهترین ها در زندگی

راستش عقیده ی من این است :

هر گاه مخلوقی به تو وفادار و عاشق و صادق ماند؛

باید که نه تنها تمام مال و اموالت که حتی جان ناقابلت هم نثارش کنی.

 

                                                                                     (به زودی عکسی از او در اینجاخواهم گذاشت.)

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


روزي كه من مي روم

ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻮﺩ!

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ...

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ 

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻲ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﻳﺖ 

ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺑﺎﺷﻰ 

ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﺕ ﻛﻨﺪ

 ﻏﻤﮕﻴﻦ می شو ی

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

 و.............

 و.....................................

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


 اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

 از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

 و تو آنگاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

مطالب قدیمی‌تر