این وب لاگ در هفته ی اول آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه ساخته شد .
 

زن به مرد گفت :همه ی فعل هایم ماضی اند .

ماضی خیلی خیلی بعید

دلم برای یک حال تازه تنگ شده است.... !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۶:۵۴ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

روزگاری وقتی معلم هایمان را از دور، می دیدیم .دلمان از هیبت و شکوهی که او درگذشته از رفتار

خوددر ذهن کودکانه ی ما بر جا گذاشته بود به تاپ و توپ می افتاد. اگر مهربان بودو دوست داشتنی

که با شرم و حیا پیش می رفتیم و با سلامی خالصانه عرض ادبی می کردیم به این اسطوره ی علم

و اخلاق زندگیمان ، واگر از او چهره ای جدی و خشن در ذهن و خاطره مان برجا مانده بود که با

شرم و حیایی ترس گونه به او نزدیک می شدیم و در حالی که از شیطنت های گذشته ی خود

خجل بودیم؛حلالیتی می طلبیدیم وسعی می کردیم بعد از سالها جایی در دلش باز کنیم و به

نوعی او ما را ببخشد و پذیرایمان باشد.یکم آدرماه امسال، نوجوانی پانزده ساله یکی از خوش نام ترین

و نجیب ترین معلم شهرش را در جلوی چشم هم کلاسی های خود با کارد، سلاخی کرد .

چندی قبل نیز پسری ،پدر خود را در خیابان بهار تهران با اسلحه به قتل رساند.اما سوال اینجاست

که ماچرا به اینجا رسیده ایم ؟چرا اخلاق و انسانیت در جامعه ی ما تا این حدمتزلزل و حتی سقوط

نموده است ؟چرا جامعه ی ما اعم از مدرسه و خانه و ..... این همه دچار خشونت گشته است ؟

چه باید کرد ؟چرا روزگاری مدرسه امن ترین مکانی بود که اولیا برای فرزندان خود می شناختند

اما امروزه هر از چند گاهی،از این کانون تعلیم و تربیت قاتل بیرون می زند ؟

چرا ما دیگر مصداق این سخن رانمی یابیم ؟ آیا نه این که باید نگاهی درونگریانه به قعر این

اتفاق داشت؟ آیانه غیر از آن است که بایدنگاهی درونگرایانه به خاستگاه و چرایی این حوادث داشت ؟

چگونه می توان باور داشت جگر گوشه ی پدرمادری،  پسر بچه ی نوجوانی، که تادیروز در پشت

نیمکت های کلاس درس فیزکش می نشست امروز به عنوان یک قاتل متواری، پریشان و بی امنیت

و بی خوراک و پوشاک در این سوراخ و آن سوراخ مخفی و فراری باشد ؟ اول از همه باید از خودمان

بپرسیم چرا یک دانش آموز باخودسلاح سرد یا گرم حمل می کند؟چه عاملی باعث شده که او این

چنین خشن و گستاخ شود و احساس ناامنی کند ؟ دوم مسئله این جاست که چرا درمدارس هیچ

تفتیش ونظارتی بر اسباب و اثاثیه ی دانش آموزان و به ویزه پسران نمی شود ؟

مامعلمان و پدرمادرها چطوربه امنیت جان خود و فرزندانمان در مدارس مطمئن باشیم ؟

چه کسانی مقصرند ؟این مساله را در کجا باید بررسی نمود ؟خانواده مقصر است یا مدرسه ؟

یا که اصلا بگوییم کل سیستم آموزشی ما زیر سوال است ؟

و آیا مدرسه هنوز کانون اصلی تعلیم و تربیت است ؟ چه بسیار دانش آموزانی که چون این نوجوان

15 ساله از اختلالات روانی خود رنج می برند و گرفتار افسردگی و پرخاشگری و تبعات آن می گردند

و کسی نیست که به عنوان مشاور باسواد مدرسه به داد آنها برسد.!

سخن از مشاورین مدارس به میان آمد. بنده خود به عنوان یک دبیر باسابقه شاهد این موضوع هستم

که وقتی همکاری به دلیل بیماری و صعف جسمی قادر به تدریس نبود؛ یا در پست بندی دیر رسیده

و کلاس درسی به او نرسیده بود،در هر رشته ای که فارغ التحصیل شده باشد اجازه دارد که

در مدارس به عنوان مشاور کار کند !!

وااسفا وااسفا ! جنایتی بزرگ تر از این ؟ این معلم در چه زمینه ای می خواهد به دانش آموزان خود

مشاوره بدهد؟ آیا از روشهای نوین و مدرنیته ی مشاوره ای آگاه است ؟

آیا درزمینه ی اختلالات روانی کودک و نوجوان تخصصی دارد ؟

اگر نگاهی موشکافانه به این اتفاقات داشته باشیم متوجه می شویم که متاسفانه ما برای پیگیری

مسایل اجتماعی و روان شناختی دانش اموزانمان نیروهای تحصیل کرده و اموزش دیده یادر اختیار نداریم

و یا به دلیل ضعف مدیریتی شدید، این نیروهای زبده و متخصص را در جایگاه اصلی خود قرارنمی دهیم.

در کشوری چون فرانسه اگر دانش اموزی کمترین اهانت زبانی به معلم خود کند جریمه ی نقدی بسیار

سنگینی باید بپردازد !آیا چنین آیین نامه و قانونی در نظام تعلیم و تربیت ما وجود دارد ؟

مگر نه آنست که پایه ریزی آغازین و اولیه و ستون های اساسی قوانین حقوق مدنی و کیفری ما ،

سالها پیش از حقوق فرانسه برگرفته شد؟ پس مشکل در کجاست ؟

آموزش و پرورش تا چه اندازه در راستای حمایت مشاوره ای به دانش اموزان خودو در درجه ای

بالاترحمایت از معلمان خود برنامه ریزی کرده است ؟

آیا در کنار بخش نامه های محرمانه ی منع تربیت بدنی ،اقدامکاتی لازم در جهت پیشگیری از

رفتارهای پرخطر دانش اموزان و حتی کارکنان خود انجام داده است ؟ ضربه ی چاقوی دانش آموز

15 ساله به معلمش و به دنبال آن قتل این معلم فیزیک که زیر بار هیچ کلاس خصوصی و نمره ی

اضافی به کسی نمی رفته است و درس را در سر کلاس از دانش آموزان خود می خواسته ،

باعث شد تا معلمان ناراضی از سیاست های آموزش و پرورش با طرح مجدد اعتراضات فرو خفته ی

سال ها سرکوب شده شان ، نظام آموزشی کشور را به چالش بکشند . بعد از این اتفاق بسیاری از

همکارن فرهنگی من در بروجرد می گفتند مرتب از ما می خواستندکه این اتفاق رسانه ای نشود !!

و کار به مطبوعات کشیده نشود.، ! وقتی من این سخن را شنیدم با خود گفتم :سوال اینجاست:

ایا آن کسی که چنین حرفی زده ، درس های دیروز معلمانش  را خوب یاد گرفته است ؟

یا دست کمی از دانش آموز قاتل امروز ندارد؟ چرا به جای این که یک بررسی و مطالعه ی دقیق و

همگانی و متخصصانه از این اتفاق داشت، باید برای حفظ کرسی و صندلی ریاست یک شخصی

خفه شد و باز دم نزد ؟ تا کی سکوت ؟ تا کی خفقان ؟ آیا این حوادث مارا از خواب غفلت چندین

دهه مان بیدار نکرده است ؟ وااسفا که همان کسی هم که دم می زند این اخبار رسانه ای نشود

خود دجار اختلالات حاد روانی است . هر چه بگندد نمکش می زنند وای به روزی که بگندد نمک!!

همین شخص و امثال همین شخص که باز هم قصد ادامه دادن سکوت خوددارند؛مثل تمام جامعه ی

امروز ما هنوز در چرخه ی خشونت گرفتارند اما با کمی غیر محسوس تر ! باید گفت :که متاسفانه

جامعه ی ایران ما دستخوش خشونت و خشونت زدگی شده است . شما اگر با نگاهی ظریف

به نحوه ی برخورد و گفتگو و رابطه ی مردم ایران با هم داشته باشید متوجه می شوید که آن ارامش

درونی و آن طمآنینه و آن حس مدارایی در بین هم وطنان ما دیگر وجود ندارد . روحیه ی سازگاری

و مدارایی که اولین و مهم ترین درسی است که انسان باید آموخته باشد در جامعه ی ما از بین

رفته است .اما دلیل چیست ؟ چرا ما به این باور نرسیده ایم که در روابط اجتماعی مان حتی

اگر آخرین راه حل خشونت باشد ؛ نباید به سراغ آن رفت؟چرا ما درست برعکس این سخن را

در روابط فردی و اجتماعی خود می بینیم ؟ چرا اولین راه ارتباط ، خشن ترین راه گشته است ؟

ما نه تنها این مساله را در رابطه ی بین معلم و دانش آموز که بین زن و شوهر پدر و پسر و مسافر

و راننده ی تاکسی و فروشنده و خریدار و نانوا و ... به وفور می بینیم ؟ ایا این مسایل دل خراش

و تکان دهنده با آموزش و اصلاح قوانین کهنه و فرسوده ی امروز کشورمان و تصویب قوانین جدید

از بین نخواهد رفت ؟آیا نه این که تدبیر و چاره اندیشی مسئولان باسواد و متخصص را می طلبد ؟

یادمان باشد ما به افراد باتجربه و کارآزموده و متخصص و باسواد نیاز نیاز داریم نه مسئولینی که

به جای ضوابط از طریق روابط، بر پشت صندلی ریاستشان نشسته اند ؛ بدون آن که کمترین تجربه

و تحصیلی در زمینه ی پست مدیریتی شان!! داشته باشند .!! این ها همان دانش آموزان دیروزی

هستندکه شبیه همین دانش آموزامروز بروجردی درسشان را خوب یاد نگرفته اند و هنوزکه هنوز

است ترس از رسانه ای شدن حوادث پیرامون خود دارند و باز هم مهر خفه شوو ساکت باش و

حرف نزن !! به دهان دیگران می زنند تا برای چند صباح بیشتر کرسی ریاستشان را در اختیار

داشته باشند .!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۳ساعت ۲۱:۴۰ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

روزهاست که می خواهم بنویسم .. روزهاست که دست نوشته ای دارم از خونین جگرم

ولی چه کنم که از مشغله ی زیاد ، هنوز فرصتی نیافتم که آن را به این وب لاگ منتقل سازم.

پسر بچه ی جهارده پانزده ساله بروجردی گلوی معلم خود را با چاقو می برد و به قتل می رساند .!!

غمگینم و بس نگران برای آینده ی کشورم .. چه بر سر ما ایرانیان سنت گرا خواهد آمد؟

مایی که همه در چرخه ی خشونت یی رحم گرفتار گشته ایم .

اما سوال اینجاست که چرا ما به اینجا رسیده ایم؟

به زودی مقاله ای که تحت این حادثه ی دل خراش نوشته ام در این وب لاگ ارایه خواهم داد .

فعلا در امان حق تا بعد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت ۱:۲۶ قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 


بنده در نوشته های کافکا که معمولا با استعاره و رمز و سمبلیک همراه است یک دلهره و استرس و

اضطراب از دیدگاهی که به دین و مذهب داره می بینم .یه جورایی این دلهره هایش با دردی مزمن در

وجودش رخنه کرده و با او عجین و همراه شده، اما این جناب کافکا حریفانه در مورد نام خدا ساکت

می شودکه البته مربوط به حجب درونی یا عجز وناتوانی این نویسنده ی توانا و مبتکر نیست .

 کافکا دقیقا می داندکه فقدان کلمه ی خدا ،به واسطه خلابی پایانی که در دنیاو قلب انسان حفرمی کند،

تنها می تواند پرسشی را که باندازه اضطراب و روح ، ژرف و پهناوراست ، پیش بیاورد و هرگزپاسخی

به بدست نمی دهد.

در کنیسه ما ، نمادی از  افسانه حقیقی نسیان و فراموشی ما انسان های سردر گم سردر لاک خود فروبرده 

است که مدام دنبال پر کردن خلاهای درونی مان هستم که با هیچ  اگر و شایدی هم پر نمی شود .!

کنیسه بنایی است فرسوده و کهنسال و از نظر من  ویرانی آن ،مانندفرو ریختگی جامعه مذهبی یهوداست

که هنوز که هنوزه کنیسه مرکز وعبادتگاه آن می باشد ورشد این مذهب، به کندی و به طرزاجتناب

ناپذیری غیر قابل تحمل ادامه دارد. کنیسه ! این محل دور افتاده و کانون نیمه خاموش یک زندگی مذهبی،

که می کوشد به ظاهر همچنان به حیات خود ادامه دهد، به آرایشی مبدل می شود که فاجعه ی فراموشی

جلوی آن بازی داده می شود.حیوانی که باچهره وحشت آور چندش آورش،در ساعت های عبادت در کنیسه

به سرمی برد اندیشه یبزرگ فراموش شده ای است که انسان از خودطرد کرده است،گرچه فراموشی انسان

موفق نشده آن را از میان بردارد، اما این اندیشه تا ابد زبون و ناشناختنی گردیده است.

معهذا حیوان هرگزبر آن نیست که خود را به عبادت کنندگان تحمیل کند،ولی اندک وجود مجهول و آشفته ای

که او هنوز حفظ کرده است ظاهرا اورا ازهمان اضطراب ودلهر های در دناک انسانی می آکند. و نه تنها این

حیوان مزاحمتی برای کسی ایجادنمی کند بلکه شاید درست برای همین ایجاداضطراب اوست که انسان

می تواند به عبادت خود ادامه دهد.

حیوان می توانست روزهای روزمرگی مر گ آورشوم و بی ثمر خود را درسوراخی به پایان برسانداما:

 گرچه ازروح انسانی رانده شده است،ولیهنوز بیش از آن جذب آن است که قادر باشد آن را رها سازد .

هرچندکه دیگر حتی نمی تواند به آن نزدیک شود. اگر در ساعت های پرستش نباشد،پس چه وقت حیوان

به شناساندن خود اقدام می کند ؟هر چند که اقدام اودر هرباربیهوده است؛زیرا از این پس ممکن نیست،

فاصله ای را که انسان بین خدا و پرستش خویش قرار داده است ،را بپیماید. 

____________________________

پی نوشت:این نقد، برگرفته ازبرداشت ودیدگاه خودازاین اثروبعضی ازدوستان کتاب خوان وبلاگ نویسم بود.


+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۲ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

قسمت اول :

سال ها پیش داستان کوتاهی از فرانتس کافکا خوندم به نام: در کنیسه ی ما

این داستان به دست توانای صادق هدایت ترجمه شده بود.،به خاطرکم قطر بودن این  کتاب ،آن را در لابلای

کتاب های کتاب خانه ام گم کرده بودم که چند روز پیش به طور اتفاقی آن را لای یک کتاب قطور از ترجمه ی

مثنوی یافتم.،واقعا داستان این کتاب شیرین وجالب و خواندنیه و از آنجا که حیفم می یاد خلاصه ی اونو بهتون

نگم ؛ پس چکیده اش را براتون می نویسم:

در یک عبادتگاه یا کنیسه ی یهودیان ، جانور زشت و بدترکیب و وحشتناکی شبیه مارمولک یا سمورزندگی می کنه

 به خاطر این که سالیان سال دراین کنیسه زندگی کرده،همه به وجودش و حضورش بر روی دیوار عادت کرده اند و

 ازاو نمی ترسند ودیگه کسی حتی ازدیدن قیافه ی زشت و ترسناکش!هم دچار چندش و ترس نمی شه !!

او واسه هیچ کس ؛ حتی زنان، ترسناک نیست و اگر گه گداری هم زنی از او بترسد فقط به ظاهر است واز

صمیم قلبش ترسی ازاین جانورندارد...مردها هم به وجودش عادت کردند و دیگر توجهی به او ندارند.!!

اما جالب این جاست که با وجود این که این جانور سالیان سال در این کنیسه مانده و شاهد ازدحام و شلوغی

و سر و صدای عبادت کنندگان بوده و همه به نحوی به وجود او عادت کرده اند ولی او هنوزبه شلوغی

بعضی روزهای کنیسه عادت نکرده و با هرسر و صدا و ازدحامی می ترسه وزود ازلانه یا مخفی گاهش که

هیچکس هم قادربه کشف اون نشده بیرون می یاد ودر دلش دچار ترس و استرس وبی قراری می شه!

                            این  چکیده ای از این داستان پرمحتوا و پر معنی بود .

                   امید که در پست بعدی ، نقدی ازدیدگاه خود بر آن داشته باشم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت ۲۲:۲۸ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

 

از قدیم رسم بر آن بوده که اگر کسی در برابر یک خواستگار سکوت کرد.،این سکوتش را  نشانه ی

رضایت بدانند.

ولی به نظرتون وقتی زنی کاملا نسبت به سرنوشتش و بلاهایی که بر سرش آوردند.،سکوت کرد.،

این سکوت، نشانه ی چه چیزی می تواند باشد؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۳۵ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

 ازدیدگاه شما آیا مرد صاحب مطلق زن است؟ آیا زن بدون اجازه ی شوهری که سالها اورا

رها کرده وخود،در یک شهر غریب به ..؟؟ مشغوله!حق سفر کردن به خارج ازکشورراندارد؟

آیا این قانون درسته که زن باید برای گرفتن گذرنامه، یک اجازه نامه ی محضری از

همسرش،را داشته باشد.،ولی مرد به هر جا وبا هرکس که دوست داشت برود و بیاید ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۲۶ قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

پاک کن هایی زپاکی داشتیم.

یک تراش سرخ لاکی داشتیم.

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت.

دوشمان از حلقه هایش درد داشت.

گرمی دستانمان از آه بود.

برگ دفترهایمان از کاه بود.

تا درون نیمکت جا می شدیم.

ما پراز تصمیم کبری می شدیم.

با وجود سوز و سرمای شدید.

ریزعلی پیراهنش را می درید.

کاش می شد، بازکوچک می شدیم.

لااقل یک روز کودک می شدیم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۳۵ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

نمی توانی به کسی بگویی: از دوست داشتن یک نفرخودداری کند.

دوست داشتن، باچیزهای دیگر خیلی فرق می کند.         

    (( مارگارت آتوود ))

 گناه ما این بود که نتوانستیم نوازندگان رویاهایمان رارهبری کنیم . 

     (( مسعود کیمیایی  ))

 پاک دامنی در زن ،مانند شجاعت درمرد است .

من ازمرد ترسوآن گونه متنفرم که از زن نانجیب  

      (( ناپلئون بناپارت ))

محبوب کسی نبودن ، فقط یک بدشانسی است

درحالی که عاشق نبودن ، یک بدبختی است.                                       

         (( البرکامو ))

انسان عامی باچیزی که نمی شناسد،پدرکشتگی می ورزد،وآن چه را که می داند،حقیقت محض می پندارد.

         (( احمد شاملو ))

از آدم های پرتوقع فاصله بگیر،این ها مقیاست را به هم می زنند؛وحرمت مهرت را می شکنند،

چون آن هاحافظه ی ضعیفی دارند.!!

     ((  محمود دولت آبادی ))

ازگوش دادن به سخنان دشمنانتان غافل نشوید.آن ها اشتباهات شما را به خوبی بیان می کنند.

  (( ویلیام شکسپیر ))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۳۳ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

خیلی از شهرهای ایران رو دیده و حتی در بعضی از آنها بیش از شش ماه هم ماندم .

مثلادر گناوه و جزیزه خارک سه ماه با خانواده ام زندگی کردم در کاشان نزدیک یک

سال و نیم، در اصفهان  دوماه ، که در نزد خاله ام بودم و در تهران بیش از شش ماه

وهمچنین در کشورهایی مثل هند ، دبی ،بحرین ، مالزی ، تایلند و چین و حتی قطر

ولی راستش هیچ جاخونه و شهر اصلی و جاییکه بهش تعلق داری نمیشه آدم در محله یادر شهر

کوچکش شناخته شده و مورداحترامه .هر گاه به نانوایی سنگکی می ری نانوا بااحترام خاصی

بهت اشاره میکنه و میگه شما لازم نیست در صف بایستی ،تشریف ببریدوچنددقیقه ی دیگر بیایید

تا نان هاراتحویلتون بدم .( البته با حفظ نوبت )

برای انجام کاری به شهرداری میری و کارمند اون بخش مربوطه  از پشت میز ش بلند میشه وبا احترام

سلام واحوالپرسی وتعظیمی میکنه و میگه درخدمتم خانم نازبوی!برای تعمیر ماشین به تعمیرگاه میری

واستادکارباتعجب بهت میگه خوب زنگ میزدین تاشاگردرو بفرستم ماشین روبیاره چرا خودتون زحمت

کشیدید؟طرف می دونه که تو دقیقا از چه بن و ریشه ای هستی و ننه بابای تو و اجدادت چه کسانی

هستندو توچطور توانستی باهزارخویشتن داری یک عمر آبرومندوحلالخور زندگی کنی.دربیشترکارهایی

که به همشهریانت رجوع می کنی درچنددقیقه و ساعت ویادو سه روز اول و نهایتادر هفته ی اول کارت

درست میشه اما امان از وقتی که درشهری غریب باشی و شخص ندونه که تو از کجاآمده ای.

هزار وصله پینه بهت چسبونده میشه و تو مدام مجبوری که کارتهای شناسایی اصلی وجعلی که تو

از شدت حقارت تصمیم به درست کردن آنها گرفته ای نشونشون بدی و واسشون توضیح دهی که

والله من آدم بی ریشه ای نیستم . من یک عمر آبرومندانه در شهرم زندگی کرده ام وبرای فرار کردن

ازگندوکثافت کاری هایی که در فامیل و شهرم به بار آوردم به این شهر غریب پناهنده نشدم !!

بخدامنم واسه خودم روزی برو بیایی داشتم و همه برایم احترام قایل بودن !!

راستش خوش حالم .اینرورزهاخیلی خوشحالم که سرانجام فهمیدم خوشنام و آبرومندبودن یعنی چه؟

فهمیدم عفیف و با صداقت و حلالخور ی زندگی کردن چه مزایایی داره؟

خدارو شکرکه از طر یق دوستی فهمیدم که در اجتماعم چه وجهه ای دارم .شکر که سالم و دلشاد

درکنار همشهریان و خانواده ی مهربان و دوستان عزیزی هستم که یک عمر محبت مرا در دل زنده

نگه داشته اند.شکرکه من سالم و دلشاد در کنار این همه لذت و موهبت هستم .

+ نوشته شده در  جمعه ششم تیر ۱۳۹۳ساعت ۱۹:۳ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

شکر که امروز هم به خیر وخوبی به یایان رسید.آخرین امتحان این ترم حقوقم هم دادم.

سه سال گذشت و من با با این صد و چند واحدی که پاس کردم ؛ به امید خدا می روم تا

در سال آینده لیسانس دومم دررشته ی حقوق هم بگیرم و آماده ی آزمون وکالت شوم .

راستش همیشه به این رشته علاقه داشتم ؛بخاطر همین الان در کنار تدریس ، در کارشناسی

حقوقی اداره مون هم کار می کنم .

یادش به خیر،در سال هفتاد وقتی با یک رتبه سه رقمی مجاز انتخاب رشته شدم ؛ دوستم

به در خونه اومد والتماس پشت التماس که داداشم واست تعیین رشته کنه! ما هم که خبرنداشتیم که

این داداشش چه آشی واسمون پخته وحتی درعمرمون یکبارهم او راندیده بودیم کارنامه و دفترچه 

انتخاب واحدمون گذاشتیم کف دستش وخوش خوشک به مادرمون گفتیم که دیگه نمیخواد استرس

انتخاب رشته ی منو داشته باشی چون کاررا به یک دانشجوی کارکشته ی  دانشگاه دولتی سپردم.!

اماای دل غافل که این آقاخواهان من بودواز دوروصف جمال مارا از خواهرش شنیده !و عکسی هم

که درمدرسه با او گرفته بودم دیده بود.داداش دوستم طوری برای من انتخاب رشته کرد که درست

ده رشته ی اول را به رشته های دبیری اختصاص داده بود که در دانشگاه  کاشان یعنی دانشگاه

خودش!تدریس میشد!!وقتی پیش نویس رابدستم دادند؛اصلانام شهرها راننوشته وبا کدمشخص کرده بود

و دفترچه انتخاب رشته هم به بهانه اینکه داداشم لازم داشت بدستم  نداده ومن که به دوستم اعتمادکامل

داشتم!آنرا پاکنویس کرده و به حساب خودو خیر سرم!کارتعیین رشته ام  به خیروخوبی به اتمام رسید!

دو ترمی در آن دانشگاه کویری ماندم و وقتی فهمیدم که بعله اوضاع از چه قرار است دیگه ماندگار

نشدم وبایک جواب محکم نه به این آقا وبایک معدل ترمی بالای هجده و نیم و یک رتبه سه رقمی از

کنکور،تقاضای انتقالی به دانشگاه شیراز کرده و آنهابا آغوش بازبا انتقال چنین دانشجویی موفقی!

موافقت کردند؛درواقع من ازابتدا دانشجوی خودشون بودم و با یک اشتباه سراز دانشگاه کاشان در

آورده بودم .اوایل اصرار داشتم که تغییر رشته داده و به رشته پذیرفته شده ی حقوق شیراز بوم

اما استادانم گفتند: در کشور جمهوری اسلامی ایران!برای یک زن هیچ شغلی بهترازدبیری نیست.

ولی دوستان خیلی وقت میشه که  دیگه حرص اشتباهات دیروزرا نمی خورم ؛به همین دلیل بعضی

مواقع پیش می یاد  که شخصی منو می بینه و میگه:چرا تو از ده سال پیش این همه جوون تر شدی ؟

چه می کنی ؟و من می گم:هیچ! فقط دیگه حرص گذشته رو نمیخورم.اگر به هند رفتم و بخاطر

پسرم نتوانستم درسم راتمام کنم هرگز ناامید نشدم و با یک بغل تجربه ی دنیادیدگی وپیدا کردن یک

عالمه دوست بازگشتم و الان درگیر نوشتن پایان نامه ی فوقم هم هستم .

 آدم زرنگ و پرتلاش و خستگی ناپذیرو شادی هستم . برای مثال دیشب تا ساعت دوو نیم نصف شب

برای امتحان امروزم درس می خوندم و صبح هم ساعت شش از خواب بلند شدم وتاساعت هشت

مطالعه و بعد به آشپزخانه رفته و اول بساط صبحانه را آماده کردم و در کنارش کم کم تدارک ناهار

ظهررا دیدم.جاتون خالی ناهار امروزما طبق برنامه ریزی قبلی شینسل مرغ بودکه البته من خود، 

شینسل را آماده ، و از این بسته های آماده ی طبخ از بازار فراهم نمی کنم . 

دو سه سینه ی مرغ روی تخته ی گوشت کوبیدمش و بعد از مزه دار کردن درادویه کاری تند و 

دلستر خارجی،در آرد سوخاری و یک تخم مرغ غلطاندم وبعدکمی بخارپزودر آخرهم سرخش کردم.

ساعت ده و نیم هم یک شیشه ی کنجد در کیفم گذاشتم که در برگشت از دانشگاه ،به دست نانوا بدهم

تا واسم نان کنجدی سنگکی دو آتیشه بزنه.سری هم به خونه ی بابازدم و نانها رو بهشون دادم .

الان هم منتتظرم که بازی فوتبال  ایران و بوسنی شروع بشه تادرکنار پسرم به تماشای این بازی بنشینیم.

ایشالله که اول برنده بشیم؛ دوم :امیدوارم که یک روزدرب استادیوم ها به روی ماخانمهای ایرانی هم

بازبشه! و به ما هم اجازه بدن که ماخانم های علاقه مند هم روی سکو های استادیوم ها بنشینیم.!

راستش دوستان زنی پر نشاط و پر انرزی و شاد و با برنامه ام .هر وقت دلم می گیره یادرب 

اتاقم رومیبندم ودرآنجاباگذاشتن یک موسیقی مشغول نرمش آیروبیک می شم یاپشت فرمون می نشینم

وسرازپارکی،کوهی، دشت ودمنی درمی یارم یاکتابی به دست می گیرم ...............

می نویسم.......فیلمی می بینیم .........هی !!!... تا ببینم این عمر کی به پایان می رسد؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر ۱۳۹۳ساعت ۲۰:۶ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

دوستان خوبی که کنجکاوند که در تهران چه بر من گذشت ؛چند روزدیگرصبرکنندتا

انشالله حسابی سورپرایزشون کنم.!

داستانی کوتاه و واقعی از زنی که نجیبانه و صبورانه و بی سرصدا از پله کان آپارتمانی بالا رفت؛!

که می دانست در آن دم چه کسانی در آن منزل به عیش و نوش مشغولند.!

دردمندانه درب آپارتمانی به صدا در آوردکه روزگاری قرار بودمنزلگاهش شود.!

اماناگهان سراز پاسگاهی در آوردکه مملو از سرباز ان و درجه داران چشم پاک و ناپاک و مردمدار! 

و ...... ؟ بود.!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۲۵ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

یک خبرخوب:از این به بعد تمام کامنتهای با اسم و آدرس راخوانده و در یک فرصت مناسب به تمام آنها

جواب داده میشود؛امتحانات آخر ترم حقوقم شروع شده ودرگیرمسایل حاشیه ای پایان نامه فوقم هم

هستم .به زودی زود در ماه رمضان رهسپار دوباره ی تهرانم .

اما تهران ! این شهر بی درو پیکر و خسته کننده! این شهر بی اکسیزن که آدم حتی در پارک هایش

هم احساس خفگی و نفس تنگی می کند .

تهران !شهر ناپاکان فراری از شهر و دیار؛ تبعیدگاه ملون مزاجان و کثافت کارانی که دنبال یک فضای

باز وناشناخته برای بی بندو باری و عیاشی و بی تعهدی خود هستند.

ومن تا سه سال وچندماه پیش چقدر این شهر را دوست می داشتم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۶ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


این جمله را الان در وبلاگ دوستم آقا بیستاب عزیزدیدم و آن را بی ربط به موضوع

پست امروز،ندیدم :

    (( وای بر کسی که ظلم کنه بر بنده ای که به جز خدا هیچ پناهی

      نداره.))

 القصه :

یکی می گفت در تعجبم از عدالت خدا و روزگارش !

که چگونه افرادحقه بازدروغگو وکلاه بردارودمدمی مزاج که بدبختانه ثبات شخصیتی

هم ندارند؛ درآسایش و راحتی زندگی می کنند؟!

 انسان نماهایی  که به راحتی با احساسات آدمها و بخصوص با احساسات پاک یک زن

بازی کرده و خبرندارند که  بازی کردن با احساسات یک زن یعنی بازی کردن با آتش.

آنها به خیال خود زرنگ بازی در آورده و فلنگ رابسته اند!

من در تعجبم که چطور خدا آنها را بازندگی چریکی و مخفیانه ی خود تنها گذاشته !!!

این آدمها به راحتی نزددیگران لاف می زنند که مشاهده کردیدکه بنده مثل شماخل و

چل نبوده وزیر بار حرفهای روزاول خود و وعده ها و قولهایم! نرفتم؟

آیا دیدیدکسی نتوانست حتی به سایه ام هم نگاه چپ  کند؟دیدید چه به راحتی

فلنگ بستم وهیچ پاسخی هم به کسانی که ادعای طلبکاری ازمن بدلیل ازدست دادن

جوانی و مال و آبرویشان داشتند؛ندادم.!دیگر به سراغ آنها!نخواهم رفت !تا گذر زمان خشم

آنهارا نسبت بمن سردکند؟!!!!!

آن دیگری پاسخ داد:خود جواب خود را داده ای که خدا آنها را با خود تنهاگذاشته.!!

یک نفر را می شناختم که با اطمینان کامل دو نفر را که مورد تاییدیه اش بودند برای

تاییدبورسیه ی خود انتخاب کرد! چون به آنها اعتماد داشت!چون باور و قبولشان

داشت ؛عین همان کسانی که یکروز به خود او اعتماد و باور داشته و او را از تخم

چشمشان هم بیشتر دوست و قبولش داشتند.

اما همین استادان در موقع انجام کار تاییدش نکردند و مهر باطلی بر اخلاق و رفتار و

سوادش زدند.

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس

تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او با چشم گریان به نزد یکی از استادانش رفت و قضییه راشرح  داد.

فاضل گران قدر پاسخی بسیار معقولانه و منطقی به او داد:

بنشین و با خودت خوب خلوت کن که آیا تا به امروز به کسی ظلمی نکرده ای ؟

آیا اشک چشمی جاری نساختی ؟ آیا اعتمادی را از خود سلب ننمودی ؟

آیا بافرصت های گران بهای کسی بازی نکرده ای؟آیا ...و آیا و... و آیا ....

توامروز شاهدظلمی به خود شده ای که به ظاهر ناحق است اما آیا واقعا ناحق بوده ؟

آیا تو سزاوار بهتر از این ها در زندگی ات بوده ای ؟

به نظر من تو امروز شاهد عملی بودی  که درست جواب عمل دیروزخودت بوده !

بله  دوستان !با همه ی این تفاسیراین افراد به ظاهر زرنگ ،خیلی زود چوب بی صدا

را از خدا وروزگارش خواهند خورد؛چون دنیا بزرگترین منتقم است .

آنها سرانجام از جایی ضربه خواهندخورد که اصلا روحشان هم خبر دارنمی شود.

آنها تاکی می توانند قایم شوند وخود را از دید آشناو فامیل پنهان کرده ؛وسعی کنند

که در معرض سوال و جواب و سرزنش این و آن قرار نگیرند؟

اگر یکی همین لحظه به آنهاخبر دادکه پدر یا مادر یا فلان عزیز دلبندت فوت کرده آیا

باز هم می توانندپنهان شوند ؟

اصلا به فرض محال که باز هم پنهان شوند اما :

در وهله ی اول تا کی می توانند به این زندگی ذلیلانه ی خودادامه دهند ؟

آنهااگر واقعا صادق و درست کار بودندکه قایم نمی شدند.سینه را سپر کرده و درست

عین یک مرددر جامعه ی محلی خود رفت و آمدمی کردند و مفتخرانه به سوالات این و

آن پاسخ می دادند .

اما در وهله ی دوم : به فرض که با مرگ عزیزانشان بازخود را مجاب و باز هم به

قایم باشک بازیشان ادامه دهند ؛ آیا باز هم قادر به پنهان کردن درد وجدان خود

هستند؟


+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۴:۵۹ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


قبل از خواندن پست قبلی ، باید به عرضتون برسانم که بنده مشکل عاطفی خاص و کمبودی

ندارم که به یک سگ وابسته شوم ،روزگار را شاکرم که سالها دلم آشیانه ی عشقی شده

خالص و جاودانه که فقط اندیشیدن در باره ی آن ، می تواند بهترین همدمم باشد .

و همچنین خدارا شاکرکه فرزندخانواده و دارای عزیز انی هستم با اخلاق و اصیل ودهقان زاده و

بافرهنگ و تحصیلکرده که هر کدام دارای وجهه ای خاص در اجتماعشان  هستند . 

دارای برادری هستم که همیشه دوست و همراهم بوده ،خواهران بسیار مهربان و دوست

داشتنی و همکار و تحصیل کرده ای دارم که همیشه و در همه جا،درکنارم بودند وتنهایم نگذاشتند.

از همه مهم تر مادری دارم بسیار کاردان و با اخلاق و مهربان و هنرمند و روشنفکرو بافرهنگ،که

رفیق گرمابه و گلستان من است .

و آنقدر دراطراف خود ،دوستان  و آشنایان یکدل و مهربان و بااخلاصی دارم که دیگر نیازی به

عشق یک سگ ندارم ،دوستانی که عاشقانه دوستم دارند و حتی ازمن می خواهند که

همدم روز و شبم شوند.

هرچند که از نظر من مهم ترین سرمایه انسان در زندگی فرزند است که به لطف خدا

من نیز،از آن بهره مندم و امیدوارم که بتوانم به تمام معنایک انسان رابه جامعه ام ارزانی

ببخشم.

اما از آنجاکه بنده انسان بی رحمی نبوده و به حیوانات نیز بسیار علاقه مندم؛بایدبه عرضتون برسانم

که اگر روزی نان داغی در ماشین داشته باشم وبرحسب اتفاق با سگی گرسنه و وامانده و اواره

برخورد کنم؛زودتوقف کرده وآرام آرام تکه های نان رادر جلویش می ریزم تا بخورد وکاملا سیرشود.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۸:۵۰ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 

 

سه سال پیش که بابی را آوردیم دو ماهش بود ؛یک سگ دوبرمن میکس کوچولو

شناسنامه دارکه ماشالله در طول یک سال سه برابر قدکشید!یک سگ خوش رنگ

زیبای زرد و سیاه !

سربه زیر و مطیع وخجالتی و باهوش و بسیار باوفاو ایثارگر

راستش از همان اول،ازپسر هنرمنددختر عمه ام، یک خانه ی چوبی مخصوص سگ خریدیم .

ازطریق اینترنت نیزیک سیدی آموزش سگ سفارش دادیم،.تا درتربیت و پرورش بابی ،

کمک حالمان باشد.

وقتی هم در یاددادن رفتاری به او ناتوان می شدیم از مربیان سگ زندان شهرم کمک می خواستم؛

که این نیز از لطف و مرحمت دکتران دام پزشک شهرم بودکه به کسانی که واقعادوستدار حیوانات

بودند،کمک میکردندتاآنهابهتربتوانندبه حیواناتشان رسیدگی و مواظبت کنند.

بابی امروز گل سرسبد حیوانات منزل من است. او دوست داشتنی ترین سگی است

که تاکنون دیده ام،

او عین لاکپشت تنهاوصبور ونجیب پنج سال و نیمه ام ,که وقتی همسرم بمن بخشید،

و به اندازه ی کف دستی بیش نبود،نیست؛

عین مرغ و خروس های زیبا و مفیدم ,،که مرا در خرید تخم مرغ بی نیاز کرده اند؛ نیست .

راستش هر پانزده روز خانم مسنی به منزل ما می آید و از لانه ی مرغها فضله ها را

جمع می کند وادعا دارد که بعنوان کودبرای تقویت صیفی جات شوهرش استفاده می کند.

بابی من شبیه  بلبلان دومیل اهلی وخود شیرینم،که هدیه ی تنهابرادر نازنینم امید جان

مهربانم به فرزندم دانیال است،نیست؛

عین خارپشت خوش رنگ ومنحصر به فردم !نیست ،خارپشتی که همین روزهاست که

بازاو را به کوه و دشت و دمن بازگردانم ،

چون نمی خواهم که مثل بعضی فرومایگان او را سالها اسیر دست وخواسته ی دل و

هوسهای زودگذرم کنم و در جنایت از دست دادن جوانی وفرصتش سهیم باشم.

همین روزهاست که او را در مرغزاری باصفا رهاخواهم کردتا هر طور که دلش خواست

با زندگیش بازی  کند ؛او باید باید آزاد شه و به هر جا که دوست داره بره

راستش من او رابه همراه دوستانم،باهزار مشقت و تکاپو!درگردش یکروز زمستانی بارانی

به دست آوردم .و این خودخواهانه ترین کاری بود که من برای شادی دل فرزندم، انجام دادم.

و امروز باید که جبران کارم را بنمایم اما آیا عمر رفته ی او را می توانم به او بازگردانم؟

چندین ماه است که من اورا اسیر خواسته ی دل خود کرده ام  و حتی راضی به دادن تاوانش

هم نیستم! اما امروز او از من جفت میخواهد!زندگی و سر و سامان گرفتن و جست و خیز

کردن در دشت و دمن و در یک کلام آزادی را می خواهد !

بگذریم ؛ راستش بابی شبیه هیچکدام ازحیوانات دیگرم نیست؛

چراکه هیچ چیزو هیچکس شبیه هم نیست،

و بدترین سنجش :

مقایسه کردن دو مخلوق،باهم است.!و همیشه ی خدا !من چنین اعتقادی داشتم.

بابی من بسیار مهربان و مظلوم و ساکت و وفادار است و ایثارگر و قدردان

بابی درست عین یک عضو ثابت، جزیی از ماشده وبدجوری هم تمام  اهل خانه به او عادت کرده اند

و او نیز به ما ! و بخصوص به من،که وقتی به سرکار می روم و بعدازظهر بر می گردم،جست و خیز

_کنان به سویم می آید ودستش رادراز می کندتادست اورا دردست بگیرم ،سرش را کج می کند تا

اندکی نوازشش کنم. 

بعضی اوقات موقع هواخنکی! صبح زود یابعدازظهر او ولاکپشتم راکه یادگار یک روانی در زندگیم است.!

سوار ماشین کرده و هرسه به سوی آن جاده ی خلوت که شایدماهی یک بار ماشینی از آن

مسیر عبور نکند ؛می رویم .

و به آن خلوتگاهی که فقط مختص ماست پناه می بریم.

هرچندکه اگربابی نبودشایدمن هیچگاه دل وجرات تنها درآن وقت صبح یا بعد ازظهر

به کوه و دشت و دمن زدن را نداشتم!.

اما امروز مردد و نگران آینده ام و به این می اندیشم که :

اگر قصد هجرت از این شهررا داشته باشم ؛اگربخواهم از این خانه ی بزرگ نقل مکان کنم

با بابی دوست داشتنی ام که همچون فرزندی دوستش دارم چه کنم؟

در کدام آپارتمان جایش دهم که داد همسایگان را در نیاورد.

به نظر خودم از همین حالا باید به فکر زندگی کردن در یک باغ بزرگ باشم که او

نیزدچار افسردگی و آوارگی نشود ودردست نامهربانانی که هرگز قادر به درک و

فهم و رسیدگی و دلجویی اش نیستند؛قرار نگیرد.

چرا که او وفادار و با گذشت است ومهربان و لایق بهترین ها در زندگی

راستش عقیده ی من این است :

هر گاه مخلوقی به تو وفادار و عاشق و صادق ماند؛

باید که نه تنها تمام مال و اموالت که حتی جان ناقابلت هم نثارش کنی.

 

                                                                                     (به زودی عکسی از او در اینجاخواهم گذاشت.)

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۹ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


روزي كه من مي روم

ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻮﺩ!

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ...

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ 

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻲ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﻳﺖ 

ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺑﺎﺷﻰ 

ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﺕ ﻛﻨﺪ

 ﻏﻤﮕﻴﻦ می شو ی

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

 و.............

 و.....................................

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۴۷ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


 اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

 از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

 و تو آنگاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۴۶ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


خسته ام و کلافه از دست زنی که سالهاست بی تفاوت حضور کثیف و آلوده اش در زندگی ام هستم ؛

زنی با نام مستعار آیلین اردلان و به نام واقعی بهار علی پور !

زنی که صاحب وب لاگ زیر است :

mikhakeghermez.persianblog.ir/pages/1/                       

اگر شما سری به این آدرس بزنید و صفحات وب لاگش را بررسی نمایید ،خواهید دید که چگونه

این زن فراری !شخصیت زشت و کریهش را به نمایش گذاشته است و با زبان خود به تمام

کثافت کاری هایی که از زمان نوجوانی تا امروز انجام داده اشاره نموده!

البته از وقتی بنده  این پست را ارایه دادم ،او با ترس و لرز، کاری کرده که وب لاگش به راحتی باز

نگردد اما اگردر گوگل، این وب لاگ را سرچ نمایید وبعددرکنارآدرس وب لاگش روی  پیکانی که

اشاره به پایین دارد وکلمه ی :cached را می آورد؛کلیک نمایید،وب لاگ براحتی بازمی گردد.

بخصوص پست هایی با عنوان عطر خوش سرمستی شب های تجریش یا پستی با عنوان :

قبل از تهمت وافترا خانم ن . م از شهرستان ف !ملاحظه فرماید( که منظورایشان از ن . م  بنده هستم .)

دوستی میگفت:این زن آنقدرمکار است که پست هایی که به آن اشاره کرده ای راحذف نموده !

اما دوستان ! نگران نباشید یک کامنت خصوصی بفرستید  تا رمز یاداشت های خصوصی در 

 وب لاگ دیگرم با آدرس :

http://tarajesabz.persianblog.ir/                                         

 برایتان بفرستم تا کاملابه محتوای نوشته های پست و فتنه انگیز این زن دست یابید.

چون بنده در دو پست آخروب لاگم  ازهمین گروه پرشین یک کپی از نوشته های بی مایه و

بی اساس و قابل ترحمش را آورده ام .

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت ۲۳:۲۷ بعد از ظهر  توسط نازبوی   | 


  روزی پنج نفر بودیم و تنها 4 سیب !

 آنروز بود که فهمیدم مادرم سیب دوست ندارد . 


                                                                      (( ابوعلی سینا ))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۳ساعت ۱۱:۵۸ قبل از ظهر  توسط نازبوی   | 

مطالب قدیمی‌تر