این وب لاگ در هفته ی اول آبان ماه هزار و سیصد و هشتاد و نه ساخته شد .
 
 

دو چشم  منتظر دریاب ای سبزینه ی خاکی

مرا پیدا کن ای دوست سوای هر چی در عالم

سوا از کیش و مات بودن و ماندن در

بازی پر استرس شطرنج

مرا دریاب ای آزاده در محصور

ای مجنون بی آشوب

رهایم کن رها از خامی و پستی

در این بیتوته ی یپدا و پنهان دو عالم 

تو بیدارم کن از خفتن

مرا پیدا کن ای دوست

مرا پیدا کن از این عالم معلوق

مرا پیداکن از این خاک دامن گیر

و صیقل زن به این روحم

تو  زنگار کدورت ؛ نفرت و حسرت

و طالب باش نگاهم را که از چشمان پر رازم

بسان غنچه ای نشکفته هر دم می زنم لبخند

مرا دریاب ای تندیس

ای آبی صادق

سوای هر چه در ذهن است

سوای خدعه و تزویر سوای نکته و ترکیب

و بعد از این منم من که می یابم تو را

ای طالع سبزم؛  ای معجزه ؛ همدم

و خواهم کاشت صداقت و خلوصت

در باغی از این خاکی قلبم  

 

((و آن زمان تو را درقلب خود خواهم دید که برای همیشه سبز خواهی ماند و

ریشه های اسطوره ایت همچون شاخه های نیلوفرتمام وجودم را در بر خواهد گرفت؛

و در پیچ و تاب مست خود گم خواهد کرد))  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۰:۲۲ قبل از ظهر  توسط نازی  | 

 

آشنایی زدایی یعنی این که : روزمرگی ها را باید شست؛ جور دیگر باید دید .

مثلا سهراب در این ابیات :چشم ها را باید شست ،جور دیگرباید دید؛گل شبدرچه کم از لاله ی قرمز دارد ؟

یا چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟ قصددارد که به مخاطب خود بفهماند که هیچ کس بد نیست .

هیچ کس زشت نیست، پس تا حالا هر چه یادت دادند و به آن عادت کرده ای کنار بگذار و خودت باش وبه

دلت رجوع کن و حتی در وجود یک سوسک هم زیبایی های خاص ...و منحصر به فرد خودش را ببین .

چراکه اینها ذهنیت هایی است که مابه مرور یاخود برای خود ساخته ایم یا دیگران! بایدکه انسان عاقل و

بیدار از روزمرگی و تکرار وتسلسل و تقلید فرار کند؛ باید که آشنایی زدایی کرد .

اما آشنایی زدایی یعنی چی ؟ نمی دانم که با عقایدفرمالسیم های روسی آشنایی دارید یا خیر ؟

نخستین بار ویکتور شکلوفسکی فرمالسیت روسی، مفهوم آشنازدایی رابیان کرد ؛پس از شکلوفسکی

ostrannenjaکه بعنوان بیگانه سازی است  در متن های ادبیشان نام بردند؛ زان پل سارتر فیلسوف

اگزیستانسیالست مشهور فرانسوی نیز ازلغتی استفاده کرده با عنوان : estrangement که معادل

آن در زبان انگلیسی آشنایی زدایی است .

فرمالسیت ها اعتقاددارند: از مرده هیچ چیز بر نمی آید؛پس بایدآشنایی زدایی کرد،بایدرستاخیزی بپاکرد .

مثل شیخ صنعا که در هفتادسالگی از عالم روزمرگی و تکراری خودخارج و عاشق شد و غوغایی به پا کرد .

در ادبیات کلاسیک خودمان نیز بهترین نوع آشنایی زدایی را در غزلیات حافظ میتوانیم بیابیم .

  آشنایی زدایی به دست شاعران و هنرمندان صورت گرفته که بسیار زیبا و خیال انگیز است.

آنهابا هر وسیله ای که در دست داشته باشند آشنایی زدایی و به نوعی زندگی را زنده می نمایند تا انسان

دچار روزمرگی و تسلسل نشود .

بطور کلی آشنایی زدایی یعنی بیگانه سازی؛وقتی کسی اعم از فردی عامی یا نویسنده و هنرمنددرزندگی

خود روشی برگزیندکه به گونه ای نامعمول به اشیای پیرامون خود بنگرد وسعی کند تا نگاهی نو به اطراف

خودبیندازد؛آشنایی زدایی کرده و متعارف ها را نامتعارف نموده و نا آشنا و غیر معمول رفتار کرده است .

اما یادمان باشدبیشترین و بهترین رویکردآشنایی زدایی در ادبیات کشورها تجسم یافته است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۰:۱۹ قبل از ظهر  توسط نازی  | 

کوزه همان برون تراودکه در اوست.!


آن کس که بدم گفت بدی سیرت اوست 

 

وان کس که مرا گفت نکو ،خودنیکوست 

 

حال متکلم از کلامش پیداست 

 

از کوزه همان برون تراودکه در اوست.!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۰:۱۶ قبل از ظهر  توسط نازی  | 


بترس از سکوت زن

چون نشانه ی پایان توست

زنی که سکوت کرد یعنی تو رو برای خودش تموم كرده !!


؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛   ؛؛؛

 

مرد : ببین من کسی نیستم که وقتی به کسی دست دادم به او  نارو بزنم .!!!!

تو دستت را بمن بده و خیالت راخت راحت باشه !

زن : اما شرایط من با شما فرق داره من  همیشه دوستت داشته و دارم ،

و برای  علم و دانش و آن وجودعزیز و مهربان و بزرگمنشت ارزش قایل بوده و هستم 

اما عزیز، من یک باردر زندگی زناشویی شکست خورده ام ، یک بار با آمال وآرزوهایم

بازی شده ،

از این می ترسم که شما نیز بعد از مدتی که بامن بودی سیر شوی و دل بکنی و مرا

ترک کنی و بی تعهدانه بروی .

من دلم نمی خواهد باز برایم این حادثه ی تلخ تکرار شود ،

بایداینبار باچشم بازازدواج کنم،شما یک مرد آزادی که میتوانی باهرکسی که

دوست داشتی،باشی

مرد : چه حرفهایی می زنی ؟خوب اگر تو پیر شوی منم که جوان نمی مانم .

منم باشماپیرمیشوم .

پس نگران چی هستی ؟بابا من که غریبت نیستم که بخوای از من بترسی درثانی

مگر من و شماچقدر تفاوت سنی داریم؟اصلا سن وسال زن که واسه من مهم نیست

چون من اگر عاشق زنی بشوم پنجاه سالش هم باشه واسم فرق نمی کنه !

مهم اینه که من وقتی عاشق زنی بشوم دست از سرش برنمی دارم وحتی اگرشوهر

هم داشته باشد؛ دستش می گیرم و باهم فرار می کنیم .!

زن : اما از این می ترسم که بمن نارو بزنی و رهایم کنی و بروی .. از این می ترسم که

باز دلم بی صدا شکسته شود از این می ترسم که آبرویم با سر و صدای زیاد بر باد رود ؛

تو الان داغی ولی وقتی به دلت رسیدی من زیر دلت می زنم و آنوقت است که اسمم ،

و آبروی چندین قرن خانواده ی با اصالتم در این شهر کوچک دردهان این و آن بیفتد؛

از این می ترسم که حتی با زندگی و آبروی خواهران متاهلم هم بازی کنم .

چون دیگر آبرویی برایم نمی ماند؛

مرد : اول که تو قوم و خویش و ناموس من هستی و من وظیفه ام است که آبروی 

ناموس خودم را بخرم دوم من وقتی به کسی دست دادم تا آخر راه می روم و ترکش

نمی کنم .!؛

آخه خودت زحمت پذیرشم را کشیدی !تو زحمت کشیدی و کار ادامه تحصیلم را

درست کردی!

پس چرا رفیق نیمه راه می شوی؟چرا مرا تنها می گذاری ؟ من بی تو کجا بروم ؟

زن :   نه  تو برو ،  خدا حافظت باشه ؛ تو برو و فکر من هم نباش

ترو خدا برو و مرا بحال خودم بگذار ، شرایط من با شما فرق دارد،  راستش من به

ایران برگشتم چون قصد ازدواج مجدد داشتم چون می خواهم به زندگی خودم سر

و سامانی بدهم هر چند که می دانم بعد از خروج تو از ایران من باز هم پریشان

خواهم شد ولی عیبی ندارد.این خماری منهم  واسه یک مدتی است  و بالاخره هم

تمام میشه

مرد : می خوای رفیق نیمه راه شوی؟میخوای منو تنها بذاری؟میخوای منو تنها

رهسپار این سفر کنی ؟

زن : ترو خدا دست از سرم بردار ، من خیلی فکر کردم ما به درد هم نمی خوریم .

تو برو در پناه خدا ولی دیگه اصرار نکن و  بی خیالم شو

مرد : اما من بی تو هیچ جا نمی ر وم ما با هم تدارک این سفر را دیده ایم و باید

که با هم برویم ؛ پس رفیق نیمه راه نشو !

زن بهانه می آورد که دیگر پولی واسش نمانده که باز به سفر برود اما مرد به او

می گوید عزیزم غصه ی هزینه ی سفر را نخور من در حال گرفتن یک وامم درثانی

شما که هزینه ای ندارید؛شماپذیرش اول دانشگاه شده ای و نباید هزینه ای  به

دانشگاه بدهی ..

زن در فکر فرو می رود؛ تصمیم می گیردبا مادرش که از ابتدای امر درجریان کل وقایع

بوده مشورت کند.

چون مادر نازنین وبا فرهنگ و هنرمند و مدبرش در جریان کل امور و ارتباط دخترش

با این مرد است و دخترش را بیش از هرکسی درک می کند . 

زن : عزیز خوبم ، با مادرم صحبت کردم . او با شما موافق است ، او بمن گفت :

اگر واقعا قصد داری ازدواج مجددی داشته باشی چه کسی بهتر از پسر فامیل؟!

چون قوم و خویش گوشتت بخوره استخوانت دور نمیندازه و از طرفی تو که در ازدواج

اول همسرت را با عشق انتخاب نکردی و یک جورایی تحمیل شده از طرف شوهر

خواهرت بود شاید حالا که هر دوی شما همدیگه رو دوست داریددر زندگی

خوشبخت شویدو تو نیز بعد از سالیان سال ،به یک آرامشی برسی .

بعد از سالها :

مرد : من دارم از شهرم  می روم اما ..اما قول میدهم پانزده روزه برگردم و شما را

هم با خودم ببرم .

فقط اجازه بده که یک سر و سامانی به آپارتمان دو خوابه ام بدهم .! مطمئن باش

پانزده روزه باز خواهم گشت و با آبرومندی یک عقد می کنیم و دست شما ها را

می گیرم و با خودم می برم !

زن درحالیکه سرش روی شانه ی مردش است و هق هق گریه می کندبه اومی گوید:

اما از این می ترسم  همین طور که یواشکی در آزمون شرکت کردی و یک شب قبل

از رفتنت بمن خبر دادی دستم در حنا بگذاری و دیگه هم بر نگردی و مرا در این شهر

کوچک با حرف و حدیث مردم تنها بگذاری !

مرد: خیالت راحت ، خواهم برگشت ، من وقتی حرفی می زنم زیر حرفم

نمی زنم !  قولهای من دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره! اجازه بده سر و

سامانی به آپارتمان دو خوابه ام بدهم بعداز  پانزده روزبر می گردم و شماها را با

خودم می برم !! من اگر قصد فرار داشتم که آپارتمان دو خوابه اجاره نمی کردم .؟

بعد بوسه ای از لبان زن می گیرد و  آخرین شب با هم بودنشان را با اشک های

زن و دلداری های  مرد به صبح می رسانند . !!

چند ماه بعد از مهاجرت مرد

زن : عزیزم پانزده روز شما  یک سال شد ! پس چی شد؟ چرا نمی آیی؟

تو دلت واسه دیدن من تنگ نشده ؟

حرف و حدیث مردم کم بود درد فراقت هم شده قوز بالا قوز !چرا ؟ چرا زیر حرفات زده ای ؟

چرا دیگه حتی جواب تلفن و مسیجم هم نمیدی ؟

مرد : ببین ! نمی خوام چیزی ازت پنهان کنم .. اگر خواستگار خوب داشتی یکی را

انتخاب کن !!

من این جا یک همدم تلفنی پیدا کرده ام !!!!!

زن : خواستگار ؟ تو دیگه واسه من آبرو گذاشته ای ؟ همه میگن مردک خوب که به

دلش رسید، زیر حرفاش زد و در رفت !!! هنوز هیچی نشده داد خانواده ی فرزندم

هم بلند است که این چه آبرو ریزی بود که به راه انداختی !!

مرد : چرا این قدر نفهمی؟ چرا این قدر بی شعوری ؟ آخه  ! چرا دست از سرم بر

نمی داری ؟

از این به بعد میخوام برم دنبال یک دوست دختر بگردم ! یکی که سرش به تنش می ارزه

بفهم دوستت ندارم یعنی چه ؟

زن : یعنی تو این قدر بی تعهد و بی اخلاق بودی و من خبر نداشتم ؟ پس چی شد

آن قولت که وعده های من دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره

و بالاخره با هزار بدبختی و سفارش این و آن مرد به قولش عمل کرد و ازدواج آنها 

بدون هیچ خرج و زحمتی و حتی بدون خرید یک حلقه نازک کم بها  برای زن،

رسمی شد ..

مرد : ببین تو آزاد آزادی !! با هر که دوست داشتی معاشرت کن با هر مردی خواستی

برو و بیا !!

چون من بهت تعهدی ندارم ! فقط اسمت در شناسنامه ی منه اما تو برو و هر کاری

دلت خواست بکن!!!

زن : این بود وفای به عهدت ؟ این بود آن ادعاهایت ؟ این بود آن قولی که  که تو قوم

و خویش وناموسم هستی و باید که حافظ ناموسم باشم ؟ من آزاد آزادم ؟

به چه قیمتی ؟چرا بعد از هفت سال چنین حرفی بمن می زنی ؟ چرا در همان

جوانی و اوج شکوه عمرم این حرف را بمن نزدی ؟

مرد : شرایط عوض شده !!من الان در شهری هستم که هزارتا زن مثل تو

وجود داره  !!!

در شهر خودم از این خبر هانبود اما الان که به پایتخت آمدم می فهمم مثل تو

درجامعه زیاد ریخته !!

زن : یادته بهت می گفتم دست از سر من بردار و برو یک دوست دختر واسه خودت

پیدا کن ؟

یادته بمن می گفتی تو دوست دخترم ، تو عشقم !! دختر میخوام فلان جایم کنم ؟ 

اگر این طور بود که هر کس قولی بده و زیر قولش بزنه که شهر قاراش میش می شد و

هیچی به هیچی بند نبود؟

اما مرد چون  ثبات شخصیتی نداشت بعد از مدتی باز ،  بازگشت :

زن : بیا عزیز ، ما با هم شرطی گذاشتیم ..اما ترو خدا این بار زیر قولت نزن ..

این بار روی حرفت بایست

مرد : باشه عزیزم پس  قرارمون این شد که من یا شما هفته ای یکی دو بار

تلفنی  حرف بزنم و شما هم ماهی سه روز به نزد من بیایید ؟ خوبه ؟

زن : عالیه عزیزم

بعد از دو هفته که مرد به قولش عمل کرد و با زن تماس تلفنی داشت .

دیگر تماسی نگرفت و به تماس های زن هم جوابی نداد !

زن با یک مسیج  : الان نزدیک دو ماه است که رفته ای  آیا اجازه میدی واسه

سه روز به نزدت بیام  ؟

یادته قرار بود ماهی سه روز همیدگر را ببینیم ؟

مرد : ولم کن !!وگرنه  آنقدربلاتکلیفت میذارم که بدون هیچی طلاق بگیری و بروی !

چون  میخوام ازدواج کنم ..چون میخوام یه خاکی تو سرم بریزم !

زن : این فقط تویی که می خوای ازدواج کنی ؟ ده سال ییش من بهت نگفتم

دست از سرم بردار و برو چون به وطنم برگشته ام که ازدواج کنم ؟

حالا که زیر دلت زده ام ول کنم برم؟ کجا بروم ؟تو بگو 

چرا الان این حرفها را بمن می زنی ؟ چرا ده سال با فرصت و جوانیم بازی کردی ؟

تو دو سال است که داری نارو می زنی اما آن هشت سال کجا بودی ؟چرا در آن

هشت سال عاشقانه کنارم ماندی و مدام وعده دادی  که به زودی عقد می کنیم و

دهان همه را می بندیم ! 

روزهای تولدم یادت رفته ؟یادته در کارت پستالهایت چه چیزایی  واسم می نوشتید ؟

یادتونه روز ولنتاین آن سال  وقتی به منزلت آمدم شما با یک بغل هدیه ! چه قولی

بمن دادید ؟

چرا این همه دیر ای نامرد ؟

بعد،  زن در دلش چنین می گوید : نه  زیاد هم دیر نشده ..باید که نامردان

تاوان سخت بازی دادن یک زن راپس بدهند ؛ باید که تاوان ملعبه کردن احساسات

پاک یک زن را با تمام وجودشان درک وهضم کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۲۲ بعد از ظهر  توسط نازی  | 



nothing is so delicate as the reputation of a woman . it is at once the most beautiful

and most brittle
of all human things


هیچ چیز به اندازه آبروی زن حساس نیست ؛ زیرا گرانبهاترین و در عین حال شکننده ترین گوهر موجود

 در
جهان است .

(( james henry  : نویسنده ی آمریکایی  ))

؛؛  ؛؛  ؛ ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛  ؛؛ 

موفقيت توانايي رفتن از شكستي به شكست ديگر بدون ازدست دادن شور و حرارت

است.

       (وينستون چرچيل)

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۹ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


سرخى انار رابراى قلبتان و بلنداى يلدا را براى زندگی قشنگتان آرزومندم. يلدا فرخنده باد

؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛  ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛

و اما تاریخچه ای از شب یلدا :

یلدا یک کلمه ی سریانی است به معنی تولد و زایش

ایرانیان  باستان دارای آیین میتراییسم بودند؛یعنی پیرو مهر یاخورشید .

آنها در شب آغاز دهمین ماه سال یعنی دی که در آیین زرتشتی به معنی دادار یا آفرییننده است و

ماه تولدخورشید هم می باشد،جشنی می گرفتند و به دور هم جمع می شدند.

وقتی زرتشت ظهور کردبه ایرانیان گفت که مهر نمادخدا نیست و مثل ماه و دیگر جلوه های خلقت

نشانی از وجود خداست ؛ و آنها نیز پذیرفتند .

از هفت هزار سال پیش ایرانیان اعتقاد داشتندکه در سپیده دم اولین روز دی ماه ،مهر طلوع می کند و

چون این شب طولانی ترین شب سال هم می باشد پس به دو رهم جمع می شدند و گل می گفتند

و گل می شنیدند.

وبخصوص از تلویزیون و برنامه های ماهواره ای هم خبری نبود که همه چشم به تلویزیون خیره کنند

و تمام حواسشان را بر روی برنامه های جذاب آن متمرکز کنندو وجود یکدیگر را فراموش کرده که

که برای چه به دور هم جمع شده اند؟

 ایرانیان باستان اعتقادداشتندوقتی فامیل درشب تولدمهر به دور هم جمع می شوندکینه و دشمنیها

از بین می رودو بامصاحبت  و گفتگو و همین شب نشینی ها ؛ صلح و صفا به خانه ها باز می گردد .

منظورم این است که آن موقع  این تلویزیون ها ییکه امروزه بیشتر جنبه ی تجارتی دارند؛ وجودنداشتند

که مخل آسایش مردمان شوند .. تلویزیون هایی که امروزه قشنگ ترین و جذاب ترین فیلمهایشان را

برای شب یلداو شب هایی این چنینی !! می گذارند و به هیچ وجه به خانواده ها رحم نمی کنند که

حالا که بعد از سالی همه به دو رهم جمع شده اند پس اجازه دهند که دمی بی دغدغه ی

برنامه های تلویزیونی بیاسایندو کنار هم بنشینند و گپی بزنند و گره ها یشان را را با خنده وگفتگو

بازکنند و کدورت هارا از دل بزدایندو خلاصه از هر دری بگو یندو بشنوند .

راستش اولین شب زمستان فقط دو سه دقیقه از شب های دیگرطولانی تر است اما ایرانیان قدیم با

خوردن هندوانه و انار که در آیین میتراییسم نمادخورشید هستند و دیگر میوهای نارنجی و قرمز رنگ و

هر میوه ای که  به رنگ خورشید است ؛سعی می کردند تا صبح خودشان را بیدار نگه دارند تا

خوابشان نبردکه بتوانندطلوع مهر شان را ببینند . تولدی که نمادزندگی راستین و مقدس بود .

آنها از انجیرخشک و و میوهای خشک شده ی  دیگر و مغزیات استفاده می کردند تا از طریق خوردن

آجیل سرگرم شوند و خوابشان نبرد .به مرور زمان قصه های شاهنامه هم در این شب ها

جای پایی باز کرد و بزرگترها در این شب برای بچه هایشان  از شاهنامه و حکایاتش می گفتند

و شعر می خواندند و برای هم تفالی هم می زدند .

آنها اعتقاد داشتندکه مهر از زنی باکره متولد می شود ،و حتی در کف غارهایشان گودالی می کندند و

تصویری رسم می کردند که در آن از یک باکره ،خورشیدی متولدمی شود و اولین کاری که در این غارها

انجام می دادند این بود که گاوی را می کشتند.! چون گاو را نماد تاریکی و هر چیز فناپذیر می دانستند ..

شما اگر به تصاویر قدیم دقت کنید زنی را در حال کشتن گاوی می بینید . گاو کشتن نماد این بود که

تولد مهر تاریکی های شب قبل رااز بین می رود و روشنایی و پاکی جای آن را می گیرد .

آنها روزهای هفته ر ا هم تقسیم کرده بودند و مثلا در روز یک شنبه به این غارها می رفتند و در اطراف

این گودال با موسیقی به عبادت مشغول می شدند

....آنها روزهای هفته را برای عبادت خورشید وماه و دیگر جلوه های آفرینش تقسیم کرده و مثلادر روز

دوشنبه به پرستش ماه مشغول می شدند . 

اگر دقت کرده باشید بیشترآیین  زورخانه های امروز خودمان نمادی از آیین مهر اجداد باستانیمان

است که حرکات خود را با موسیقی انجام می دهند و به دور گود زورخانه به دور هم جمع شده

و همراه با موسیقی حرکات و رزشی خود را انجام می دهند .

با میلادحضرت عیسی درفلسطین که درآن موقع جزیی از قلمرو ایرانیان بود؛دین مسیح به اروپا

راه یافت وچون آیین مهر دراروپا هم رواج داشت واروپا تحت سیطره ی ایرانیان بود ؛دین مهر با

دین مسیح تلفیق پیدا کرد و بخاطر همین است که اگر شما اندکی تامل کنید متوجه می شوید

که مسیحیان درست مانند ایرانیان باستان که در روز یک شنبه به غار می رفتندو همراه باموسیقی

در اطراف گودالی به عبادت مشغول می شدند ؛آنها نیز در روز سان دی یا روز خورشید و یا روز

یک شنبه ی خودمان به کلیسا می روندو همراه با موسیقی عبادت می کنند .!!

و یا همان مان دی آنها که روز دوشنبه خودمان است و روزی است که ایرانیان باستان به پرستش

ماه اختصاص داده بودند. !

و اما تا هفتصد سال بعد از میلاد مسیح هیچ کس نمی دانست که حضرت مسیح دقیقادر چه روزی

متولد شده و مدام پاپ ها عوض می شند و سرانجام  کلیسا تصمیم گرفت که روز بیست و پنج ژانویه

که مطابق با تولد مهر است راروز تولدمسیح قرار دهد . !

مسیحیان اعتقاد دارندکه وقتی حضرت عیسی به آسمان رفت؛در آسمان چهارم باقی ماند که

آسمان چهارم جایگاه مهریاخورشید است . !

و این از ویژگی های عجیب آیین مهر اجداد باستانیمان است که چگونه وبه این سرعت آیین میتراییسم

در آیین مسیحیت نفوذ پیدا کرد .


 ((  مطالب بالا از هیچ  منبع معتبر یا سایتی گرفته نشده و صرفا منحصر به مطالعات و تحقیقات  شخصی نویسنده  می باشد . ))


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۸:۱۱ بعد از ظهر  توسط نازی  | 

امیدوارم که نظر انداختنمان به نیمه ی پر لیوان ،!!خالی از لطف  نباشد .

یعنی میشه ای خدا ! آیا عمر من کفاف این را می دهد که منهم روزی دادبزنم که ای روزگار شکرت ..

شکرت که بالاخره مجالی یافتیم که آزادی راباتمام وجودمان حس و لمسش کنیم و آن راذره ذره و

با لذت و تانی بنوشیم و باباران سبز با طراوت رهایی ؛ باز به این تن خشکیده ی کویر شده از اسارت!

آزادگی و فرخندگی راارزانی ببخشیم ؟

یعنی میشه ای روزگار ؟اما فکر نکنم که عمر من مجال دیدن چنین روزگاری را بدهد.

یادم هست که  یک روز، در تجمعات انتخابات هشتاد و هشت ،با عزیزی در شلوغی های شیراز بودم.!

به نزدیکی چندنیرو انتظامی رسیدیم !دولا شدم و از جهت احتیاط یک قلوه سنگ بزرگ را برداشتم .

پسر عمه ام گفت !! نازی این چیه که برداشتی ؟ ناسلامتی مبارزه ی ما یک جنگ نرمه

نه با سلاحی چون چاقو و قلوه سنگ !!

 بعدبا نگاهی ملامتگر گویی که بچه ای را نهیب و نصیحت می کند،با مهربانی همیشگی اش بمن گفت:

زود اونو بندازدختر!

خنده ام گرفت ؛قلوه سنگ ر ا انداختم و به او گفتم راست میگی ها!ببخشید استادخوبم .

این را گفتم تاشما هم بدانید که منهم سالها، در آروزی رسیدن روزی هستم که باز خنده و شادمانی

را در چهره ی خود و هموطنان عزیزدردمندم ببینم .

منم سالهادر آرزوی روزی هستم که نتیجه ی تلاش و انتظارسالیان سالمان را ببینم .

پس اگرشما روزی روزگاری شاهد این رهایی و آزادی بودید؛و من درمیان شما نبودم مرا هم یاد کنید .  

عزیزانم : متن زیر رابخوانیدو خود به قضاوت بنشینیدکه چرا نازی غمگین شما هوایی و این چنین

امیدوار و دلگرم گشته؟ :

علی باباچاهی که مجموعه شعر تازه‌اش بدون اصلاحیه ، مجوز نشر گرفته، درباره علت مجوز
گرفتن بدون اصلاحیه کتابش می‌گوید:هرچه هست،از تغییرنمره عینک دوستان دروزارت ارشاد
 باید باشد.
احتمالا پیش ازاین عینک‌های تیره‌تری می‌زدند.

ازسخنان معروف ایشان در گفتگوی این شاعرمحبوب باخبرنگارادبیات ونشرخبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا):

آن‌ چه مسلم است،هیچ نویسنده‌ای بویژه آدم‌های بی قراری مثل من نمی‌خواهند زود قانع شوند و
فکرکنند، منزل خیلی نزدیک است.
هدف من رسیدن به نقطه خاصی نیست. وقتی بر این مبنا حرکت کنیم، نرسیدن، رسیدن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت ۰:۳۳ قبل از ظهر  توسط نازی  | 


با عرض پوزش ازدوستان خوبم چون مضمون این پست روخیلی دوست دارم؛یک باردیگرآن را ارایه می دهم:

 اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

 از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

 و تو آن‌گاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۵۸ بعد از ظهر  توسط نازی  | 

 


  معناي خوشبختي اين است که در دنيا کسي هست که بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۷:۵۲ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


یاد و خاطره ی نلسون ماندلا ،پرچمدار مبارزه ی بدون خشونت ،

این بزرگ مرد بخشنده ی مهربان و

رهرو راه دشوار و پر پیچ و خم آزادی و آزادگی گرامی باد . 

سخنی ماندنی از این جاودانه ی ماندگار : 

       ببخش اما فراموش نکن .

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۰:۵ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


مرهم زخم های کهنه ام

کنج لبان توست!

بوسه نمی خواهم،

چیزی بگو
                   
    ((  جاودانه  احمد شاملو ))

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۹:۱۷ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


روزي كه من مي روم

ﻏﻤﮕﻴﻦ ﺧﻮﺍﻫﻰ ﺑﻮﺩ!

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎﺳﺖ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﻡ ...

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ 

ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﻲ ﻣﺤﻠﻰ ﻫﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻃﺎﻗﺖ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ. 

ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﺩﻳﺪﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﻳﺒﺎﻳﺖ 

ﺩﻧﻴﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ

 ﺩﻳﮕﺮ ﻛﺴﻰ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺧﺪﺍﻳﺶ ﺑﺎﺷﻰ 

ﻛﻪ ﭘﺮﺳﺘﺶ ﺍﺕ ﻛﻨﺪ

 ﻏﻤﮕﻴﻦ می شو ی

ﻧﻪ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻦ 

ﺑﺮﺍﻯ ﺧﻮﺩﺕ!

 و.............

 و.....................................

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۸:۵۶ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


بعضی از آدمها پر از مفهوم هستند...

پر از حس های خوب

پر از حرفهای نگفتـه

چه باشند ، هستند

و چه نباشند، باز هم هستند....

یادشان

خاطرشان

حس های خوبشان

آدمها

بعضی هایشان

سکوتشان هم پر از حرف هست .

پر از مرهم به هر زخم است...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۲:۵۸ بعد از ظهر  توسط نازی  | 




دوستی در فیس بوک نوشته بود که :


زندگي كوتاه است، قواعد را بشكن، سريع فراموش كن، به آرامي ببوس،


واقعاً عاشق باش، بدون محدوديت بخند،و هيچ چيزي كه باعث خنده ات ميگرده رو رد نكن .


آیا شما با این  جملات موافقید ؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۲:۳۵ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


 چقدر برای من دردناکه که به  این نقطه ی اعتقاد رسیدم که :


گرگ هم با محبت رام می شود ؛


افسوس که تنها موجودی که با محبت هار می شود انسان است .!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت ۲۲:۲۴ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


قبل از اینکه دلنوشته ام را بخوانید؛به جمله ای از رابرت فراست اشاره می کنم :

تنهاچیزی که مقاومت یک زن رادر هم می شکند،توخالی آز آب درآمدن مردی است که عاشقش بوده

    ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛ ؛  ؛ ؛ ؛                                                                                         

و اما دلنوشته ای از خودم : 

باران که می بارد انگار تازه می شوم 

مثل تولد دوباره ی شبنم در بیکرانه ی رویاها 

مثل سپیدی صبح به وقت طلوع عشق ،

قطره های زلال باران که به پنجره می کوبد روحم را به بلندای آسمان می برد 

همان جا که ابرهای سیاه به خاطر دل شکسته ی من می گریند .

تو همزاد بارانی و من عاشق باران ،

و باز باران می بارد و باز دل تنگی دل تنگ من اغاز می شود .

                                                                                        ادامه دارد .......


+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ساعت ۱۴:۳۶ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


صبورانه در انتظار زمان بمان !هر چیزدر زمان خودش رخ میدهد .
باغبان حتی اگر باغش راهم غرق آب کند؛ درختان خارج از فصل خود میوه نمیدهند .!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۲ساعت ۲۳:۱۶ بعد از ظهر  توسط نازی  | 


اما نیم‌شبی من خواهم رفت ؛

از دنیایی که مالِ من نیست، از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته‌اند.

و تو آن‌گاه خواهی دانست، خونِ سبزِ من!

خواهی دانست که جای چیزی در وجودِ تو خالی‌ست.

و تو آنگاه خواهی دانست، پرنده‌ی کوچکِ قفسِ خالی و منتظرِ من! 

خواهی دانست که تنها مانده‌ای با روحِ خودت

و بی‌کسی‌ات را دردناک‌تر خواهی چشید زیرِ دندانِ غم‌ات:

غمی که من می‌برم

غمی که من می‌کشم...

و من،جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست

مسخ گشته‌ام.

                                                                   احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۹:۵۳ قبل از ظهر  توسط نازی  | 


تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
براي برفي که آب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي
به خاطر گونه ي زرين آفتاب گردان
براي بنفشیِ بنفشه ها دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ... دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ... دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست مي دارم
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ... دوست مي دارم ...

" پل الووار ، ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۹:۴۹ قبل از ظهر  توسط نازی  | 


رسم رفاقت این است که با رفیق پیر ِشوی


نه اینکه وسط راه ، از رفیق سیر شوی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۲ساعت ۹:۱۱ قبل از ظهر  توسط نازی  | 

مطالب قدیمی‌تر